BTS, Roman
#زندگی_من
#ادامه_پارت_چهل_و_هشتم
دکتر- اینجا حس داری؟
من- بله
هر جا رو که لمس میکرد، حس میکرد که در نهایت با خوشحالی جوابم داد.
دکتر- فردا مرخص میشی. بهت تبریک میگم، پات و از دست ندادی
(هیجانزده)من- راست میگید دکتر؟
دکتر با لخند سر تکون داد.
من- واای! تهیوونگ بیا بیا
(لبخند)دکتر- او آروم باش. اینجا بیمارستان ها!
من- ببخشید!
تهیونگ وارد شد.
(نگران)تهیونگ- چیزی شده؟
(هیجانزده)من- فردا مرخص میشم!
(لبخند گرم)تهیونگ- این خیلی خوبه
(فردا موقع مرخصی)
با کمک پرستار لباسام و عوض کردم و بهم یک ویلچر دادن.
تهیونگ یکی از آدما شو برام فرستاد. اخه دیروز اصلا نرفته بود شرکتش و الان بجای خودش یکی از آدما شو آورد.
روی صندلی عقب ماشین نشستم و ویلچر و توی صندول عقب گذاشت.
شیشه رو پایین دادم تا یکم هوای تازه رو استشمام کنم.
..
به خونه رسیدیم و با ویلچر توی خونه گذاشتم.
..- با من امر دیگه ای نداری خانوم؟
من- بله؟ ببخشید من خانوم این خونه نیستم. لطفا با من راحت باشید
..- ولی اقا فرمودن بهتون بگیم خانوم
من- ببخشید ولی من همسر ایشون نیستم. پس لطفا بهم نگید خانوم. ازتون خواهش میکنم اینجور چیزا رو به رخ من نکشید. به هرحال ممنونم
ویلچر شارژی بود.
به سمت آشپز خونه رفتم تا یکم چیزی درست کنم.
ساعت ۱۷:۰۰ شده بود و الانا ممکنه تهیونگ بیاد.
شروع کردم به درست کردن انواع و اقسام غذا ها.
چقدر هوس گوش کردن آهنگ و کردم!
من- اینجا اسپیکر ندارن؟!
خواستم برم طبقه بالا و یک نگاهی تو اتاق تهیونگ بندازم. [اصلا اجازه میده؟] نه.. نمیده. درضمن من نمیتونم برم طبقه بالا.
دوست نداشتم روی ویلچر بشینم. از نرده های پله گرفتم و بلند شدم.
من- آروم آروم ...
خیلی آروم بلند شدم و وزنم و روز اون یکی پام انداختم. لبخند روی لبام نشست
من- عالیه!
#رمان#Roman
#ادامه_پارت_چهل_و_هشتم
دکتر- اینجا حس داری؟
من- بله
هر جا رو که لمس میکرد، حس میکرد که در نهایت با خوشحالی جوابم داد.
دکتر- فردا مرخص میشی. بهت تبریک میگم، پات و از دست ندادی
(هیجانزده)من- راست میگید دکتر؟
دکتر با لخند سر تکون داد.
من- واای! تهیوونگ بیا بیا
(لبخند)دکتر- او آروم باش. اینجا بیمارستان ها!
من- ببخشید!
تهیونگ وارد شد.
(نگران)تهیونگ- چیزی شده؟
(هیجانزده)من- فردا مرخص میشم!
(لبخند گرم)تهیونگ- این خیلی خوبه
(فردا موقع مرخصی)
با کمک پرستار لباسام و عوض کردم و بهم یک ویلچر دادن.
تهیونگ یکی از آدما شو برام فرستاد. اخه دیروز اصلا نرفته بود شرکتش و الان بجای خودش یکی از آدما شو آورد.
روی صندلی عقب ماشین نشستم و ویلچر و توی صندول عقب گذاشت.
شیشه رو پایین دادم تا یکم هوای تازه رو استشمام کنم.
..
به خونه رسیدیم و با ویلچر توی خونه گذاشتم.
..- با من امر دیگه ای نداری خانوم؟
من- بله؟ ببخشید من خانوم این خونه نیستم. لطفا با من راحت باشید
..- ولی اقا فرمودن بهتون بگیم خانوم
من- ببخشید ولی من همسر ایشون نیستم. پس لطفا بهم نگید خانوم. ازتون خواهش میکنم اینجور چیزا رو به رخ من نکشید. به هرحال ممنونم
ویلچر شارژی بود.
به سمت آشپز خونه رفتم تا یکم چیزی درست کنم.
ساعت ۱۷:۰۰ شده بود و الانا ممکنه تهیونگ بیاد.
شروع کردم به درست کردن انواع و اقسام غذا ها.
چقدر هوس گوش کردن آهنگ و کردم!
من- اینجا اسپیکر ندارن؟!
خواستم برم طبقه بالا و یک نگاهی تو اتاق تهیونگ بندازم. [اصلا اجازه میده؟] نه.. نمیده. درضمن من نمیتونم برم طبقه بالا.
دوست نداشتم روی ویلچر بشینم. از نرده های پله گرفتم و بلند شدم.
من- آروم آروم ...
خیلی آروم بلند شدم و وزنم و روز اون یکی پام انداختم. لبخند روی لبام نشست
من- عالیه!
#رمان#Roman
- ۲.۰k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط