عاشق شدن در دنیای وارونه
عاشق شدن در دنیای وارونه
p2
"ویو یونا"
همینطور که داشتم حدس میزدم که هینا چه شایعه ای میخواد واسم تعریف کنه که یهو ، یه صدایی از طرف آشپزخونه اومد، یه چیزی شبیه بومم؟!
رفتم ببینم چه اتفاقی افتاده که یهو زیر پاهام خالی شد
و با سر افتادم زمین ، سرمو که بلند کردم ، تو خونه ی خودمون نبودم ...
بلکه وسط یه جنگل خفناک بودم.
یه صدایی از پشت سرم به گوش رسید ، یه صدایی شبیه قه قه زدن ؟!
چنان جیغ بنفشی کشیدم که گویی دنیا داشت به پایان میرسید .
با ناباوری و درحالی کل بدنم مور مور شده بود آروم آروم برگشتم
کل بدنم به لرزش افتاده بود ، تمام شجاعتم را جمع کردم و به پشت سرم نگاه کردم...
برای چند لحظه تند تند پلک زدم
بلند داد زدم هینااااا تو اینجا چیکار میکنیی؟!!
هینا: آخ گوشام ، عزیز یکم یواش ترر کر شدمم!
یونا : زود باش توضیح بده اینجا چیکار میکنی؟
هینا: باشه باشه ، واست تعریف میکنم .
هینا : تو اتاقم بودم داشتم آماده می شدم یه لحظه نگاهم به آینه توی اتاق افتاد ، و انگار که که خونمون تغیر کرده بود چطور بگم ؟
همه جا حالت عجیبی داشت ، تاریک و کثیف بود ؛ شروع کردم به پیدا کردن راه خروجی که یه مدت بعد فضا بهتر شد و کم کم بعد یه مدت تو رو دیدم و خواستم یکم شیطونی کنم
یونا: هینا جون خیلی بامزه ای😐😑
نگفتی ممکنه توی جنگل بی انتها که شروع و پایانش معلوم نیست، سکته کنم بیفتم رو دستت کثافت !!
هینا : یونا خانوم من که توی بامزه بودن به پای شما نمی رسم ؛ شیطونی کردن نیاز به فکر کردن نداره فقط باید شیطونی کنی 😎💅
یونا : اوف اوف چه غلطا به کارایی هم کرده افتخار میکنه🗣🔪
سیسییی!!! تو چی گفتییی!!!
الان یه جوری میزنمت که خررر بشی بفروشمت
" ویو یونا "
من و هینا همینطور داشتیم توی سر و کله ی هم میزدیم که در تاریکی جنگل چیزی دیدم که آرام آرام حرکت می کرد.
برای لحظه ای نفس کشیدن از یادم رفت و خشکم زد .
یونا به آرامی گفت : هیناا...هینااا...بیا از اینجا دور شیم مطمئنم که یه چیزی اونجا دیدم
هینا : باشه باشه ، من همیشه گوشیم همراهم هست از چراغ قوه اش استفاده میکنیم ؛ بیا زودتر از اینجا دور شیم.
" ویو نویسنده "
یونا و هینا داشتن کم کم از ورودی این دنیای وحشتناک و تاریک دور میشدن ...
ولی آن ها نمی دانستن در قلمروی چه کسی پا گذاشته اند و دیگر نمی توانستند خود را از این بازی کثیف عقب بکشند ...
امیدوارم خوشتون اومده باشه
خیلی ممنون میشم ازم حمایت کنید🥹🌌💜
p2
"ویو یونا"
همینطور که داشتم حدس میزدم که هینا چه شایعه ای میخواد واسم تعریف کنه که یهو ، یه صدایی از طرف آشپزخونه اومد، یه چیزی شبیه بومم؟!
رفتم ببینم چه اتفاقی افتاده که یهو زیر پاهام خالی شد
و با سر افتادم زمین ، سرمو که بلند کردم ، تو خونه ی خودمون نبودم ...
بلکه وسط یه جنگل خفناک بودم.
یه صدایی از پشت سرم به گوش رسید ، یه صدایی شبیه قه قه زدن ؟!
چنان جیغ بنفشی کشیدم که گویی دنیا داشت به پایان میرسید .
با ناباوری و درحالی کل بدنم مور مور شده بود آروم آروم برگشتم
کل بدنم به لرزش افتاده بود ، تمام شجاعتم را جمع کردم و به پشت سرم نگاه کردم...
برای چند لحظه تند تند پلک زدم
بلند داد زدم هینااااا تو اینجا چیکار میکنیی؟!!
هینا: آخ گوشام ، عزیز یکم یواش ترر کر شدمم!
یونا : زود باش توضیح بده اینجا چیکار میکنی؟
هینا: باشه باشه ، واست تعریف میکنم .
هینا : تو اتاقم بودم داشتم آماده می شدم یه لحظه نگاهم به آینه توی اتاق افتاد ، و انگار که که خونمون تغیر کرده بود چطور بگم ؟
همه جا حالت عجیبی داشت ، تاریک و کثیف بود ؛ شروع کردم به پیدا کردن راه خروجی که یه مدت بعد فضا بهتر شد و کم کم بعد یه مدت تو رو دیدم و خواستم یکم شیطونی کنم
یونا: هینا جون خیلی بامزه ای😐😑
نگفتی ممکنه توی جنگل بی انتها که شروع و پایانش معلوم نیست، سکته کنم بیفتم رو دستت کثافت !!
هینا : یونا خانوم من که توی بامزه بودن به پای شما نمی رسم ؛ شیطونی کردن نیاز به فکر کردن نداره فقط باید شیطونی کنی 😎💅
یونا : اوف اوف چه غلطا به کارایی هم کرده افتخار میکنه🗣🔪
سیسییی!!! تو چی گفتییی!!!
الان یه جوری میزنمت که خررر بشی بفروشمت
" ویو یونا "
من و هینا همینطور داشتیم توی سر و کله ی هم میزدیم که در تاریکی جنگل چیزی دیدم که آرام آرام حرکت می کرد.
برای لحظه ای نفس کشیدن از یادم رفت و خشکم زد .
یونا به آرامی گفت : هیناا...هینااا...بیا از اینجا دور شیم مطمئنم که یه چیزی اونجا دیدم
هینا : باشه باشه ، من همیشه گوشیم همراهم هست از چراغ قوه اش استفاده میکنیم ؛ بیا زودتر از اینجا دور شیم.
" ویو نویسنده "
یونا و هینا داشتن کم کم از ورودی این دنیای وحشتناک و تاریک دور میشدن ...
ولی آن ها نمی دانستن در قلمروی چه کسی پا گذاشته اند و دیگر نمی توانستند خود را از این بازی کثیف عقب بکشند ...
امیدوارم خوشتون اومده باشه
خیلی ممنون میشم ازم حمایت کنید🥹🌌💜
- ۱۷۲
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط