{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من می مانم و تو

من می مانم و تو

تو می مانی و من

و خاطره هایی که بینِ ماست

این روزها که بادها می وزند از جانبِ کوه

و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

و سبز می شویم ...

گمان نکن که نمی دانم

تو به رویِ خودت نمی آوری ،

وگرنه خوب می دانم

که چقدر سبزتر از مَنی ،

و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگ تر از من است ...

حیف !

کاش قدرِ دست هایت را بدانی

باغ برای دست هایِ تو کم است

چه برسد به من

که برگ هم نیستم ...!
دیدگاه ها (۱)

یه وقتایی یه چیزایی هست که فقط خودت میفهمی و خودت درک می کنی...

این روزها دلم برای همه چیز تنگ شدهخودم هم نمی دانم چه می خوا...

خداوندا به من بیاموز:دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارندعشق...

هَـمیشه بـآید کَسـی باشدکـــہ مــَعنی سه نقطه‌هاے انتهاے جمل...

‍ نیایش شبانه با حضـــــرت عشق  خدایا🤲بضاعت من به قدری است ک...

راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرارسر درآوردم از آن کوچه از...

🔷 کربلای ۴ نامی دقیقاً به عظمت و مظلومیت عاشورا»♦️خیلی ها اص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط