ویکوک part
ویکوک part2
#ویکوک
#کیم_تهیونگ
#فیکشن
#جئون_جونگ_کوک
کوک با بیطاقتی بهسمت پسر خم شد و لب زد: «مگه نمیگی تکبهتک کارهات دلیل دارن؟ میتونم بدونم دلیل اینکه هربار زخمی برمیگردی خونه چیه؟ اونم این موقع از شب! داری چهغلطی میکنی تهیونگ؟ من بهت مثل چشمهام اعتماد دارم ولی این دیگه زیادیه. بهونههات تکراری شدن. زمین خوردی؟ کتککاری کردی؟ تصادف کردی؟ چهکار میکنی که تمام تنت کبوده؟ چیکار میکنی که بندبند انگشتهات انقدر درد دارن که باعث میشن چشمهات تر بشه؟ حرف بزن بگو داری چه غلطی میکنی!»
تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و کمی سرجاش جابهجا شد. چشمهاش به زمین میخ شدند. حالا که به اینجا رسیده بود، حرفزدن براش سخت شده بود.
جونگ کوک با ندیدن حرکتی از جانب پسر خواست باز هم کنارش رد بشه که دستهای پسر شونههاش رو گرفتند. تهیونگ با چشمهای نمشده از اشک بهش نگاه کرد و بالاخره حرفهای تمام اینروزهاش رو زد: تویی. دلیلم تویی. میخوام ازت مراقبت کنم، میخوام تمام آدمایی که بهت آسیب میزنن رو نابود کنم. نمیخوام بین دستهام از ترس لرز کنی. نمیخوام هروقت خونه نیستم، به خودشون جرئت بدن بیان و تهدیدت کنن.
روی تن پرستیدنیت خط بندازن و باعث کبودیهایی باشن که از طرف من نیستن!»
چیزی توی نگاه جونگ کوک شکست و بین دستهای تهیونگ وا رفت.
- تو…
- آره. میدونمشون. خبر دارم از هرچیزی که ازم پنهان کردی. قصدت آسیبندیدن من بود؟ پس خودت چی؟
نفسهای یکدرمیون جونگ کوک و لرزیدن تنش از ترس، حس خوبی رو به پسر بزرگتر نمیداد. تهیونگ بازوهاش رو به کمرش رسوند و محکم به بدن خودش قفل کرد. دستش رو زیر چونهی جونگ کوک برد و صورتی که حالا از اشک خیس شده بود رو بالا آورد. بوسهی آرومی روی لبهای لرزونش گذاشت و با نوازش صورتش، حرفهاش رو از سر گرفت تا برای یک بار همهچیز رو بین خودشون حلکنن.
- کوکم، نفسِ من، دلیلِ من، لطفاً دیگه ازم چیزی رو پنهان نکن. شنیدن هرچیزی از تو قرار نیست به من آسیب بزنه. آسیبِ واقعی برای من زمانیه که راجعبه تو از دیگران بشنوم. بشنوم که چه غلطی کردن و چه بلایی سرت آوردن و تو ازم پنهان کردی.
- توهم انجامش دادی…!
#ویکوک
#کیم_تهیونگ
#فیکشن
#جئون_جونگ_کوک
کوک با بیطاقتی بهسمت پسر خم شد و لب زد: «مگه نمیگی تکبهتک کارهات دلیل دارن؟ میتونم بدونم دلیل اینکه هربار زخمی برمیگردی خونه چیه؟ اونم این موقع از شب! داری چهغلطی میکنی تهیونگ؟ من بهت مثل چشمهام اعتماد دارم ولی این دیگه زیادیه. بهونههات تکراری شدن. زمین خوردی؟ کتککاری کردی؟ تصادف کردی؟ چهکار میکنی که تمام تنت کبوده؟ چیکار میکنی که بندبند انگشتهات انقدر درد دارن که باعث میشن چشمهات تر بشه؟ حرف بزن بگو داری چه غلطی میکنی!»
تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و کمی سرجاش جابهجا شد. چشمهاش به زمین میخ شدند. حالا که به اینجا رسیده بود، حرفزدن براش سخت شده بود.
جونگ کوک با ندیدن حرکتی از جانب پسر خواست باز هم کنارش رد بشه که دستهای پسر شونههاش رو گرفتند. تهیونگ با چشمهای نمشده از اشک بهش نگاه کرد و بالاخره حرفهای تمام اینروزهاش رو زد: تویی. دلیلم تویی. میخوام ازت مراقبت کنم، میخوام تمام آدمایی که بهت آسیب میزنن رو نابود کنم. نمیخوام بین دستهام از ترس لرز کنی. نمیخوام هروقت خونه نیستم، به خودشون جرئت بدن بیان و تهدیدت کنن.
روی تن پرستیدنیت خط بندازن و باعث کبودیهایی باشن که از طرف من نیستن!»
چیزی توی نگاه جونگ کوک شکست و بین دستهای تهیونگ وا رفت.
- تو…
- آره. میدونمشون. خبر دارم از هرچیزی که ازم پنهان کردی. قصدت آسیبندیدن من بود؟ پس خودت چی؟
نفسهای یکدرمیون جونگ کوک و لرزیدن تنش از ترس، حس خوبی رو به پسر بزرگتر نمیداد. تهیونگ بازوهاش رو به کمرش رسوند و محکم به بدن خودش قفل کرد. دستش رو زیر چونهی جونگ کوک برد و صورتی که حالا از اشک خیس شده بود رو بالا آورد. بوسهی آرومی روی لبهای لرزونش گذاشت و با نوازش صورتش، حرفهاش رو از سر گرفت تا برای یک بار همهچیز رو بین خودشون حلکنن.
- کوکم، نفسِ من، دلیلِ من، لطفاً دیگه ازم چیزی رو پنهان نکن. شنیدن هرچیزی از تو قرار نیست به من آسیب بزنه. آسیبِ واقعی برای من زمانیه که راجعبه تو از دیگران بشنوم. بشنوم که چه غلطی کردن و چه بلایی سرت آوردن و تو ازم پنهان کردی.
- توهم انجامش دادی…!
- ۷۴۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط