می روم من بی کس و تنها ؛ حالم را نپُرس
می روم من بی کس و تنها ؛ حالم را نپُرس
دارم از دستت شکایتها ؛ حالم را نپُرس !
خوابِ من آشُفته خواهد بود، هر شب بعد ازین
بس به گوشم خوانده ای "لا لا " ؛ حالم را نپرس!
در سرِ تو من یقینم آرزویی دیگر است
من نکردم در دلِ تو جا ؛ حالم را نپرس
گاهی امّا با خودم گویم : زیادی سرخوشَم
من کجا و تو کجا امّا ؛ حالم را نپرس !
خون چِکد از خاطراتم ، گر سَرش را وا کنم
چون اناری در شبِ یلدا ؛ حالم را نپرس !
زیرِ باران دستِ هر کس را که می خواهی بگیر
عاشقی کن مست و بی پروا ؛ حالم را نپرس!
بعدها بینند اهلِ ذوق در اشعارِ من
بیت بیتش از تو ردِّ پا ؛ حالم را نپرس
شاعری با شور بختی هر دو همزادِ هَمَند
کس نداند حالِ این رسوا ؛ حالم را نپرس!
دارم از دستت شکایتها ؛ حالم را نپُرس !
خوابِ من آشُفته خواهد بود، هر شب بعد ازین
بس به گوشم خوانده ای "لا لا " ؛ حالم را نپرس!
در سرِ تو من یقینم آرزویی دیگر است
من نکردم در دلِ تو جا ؛ حالم را نپرس
گاهی امّا با خودم گویم : زیادی سرخوشَم
من کجا و تو کجا امّا ؛ حالم را نپرس !
خون چِکد از خاطراتم ، گر سَرش را وا کنم
چون اناری در شبِ یلدا ؛ حالم را نپرس !
زیرِ باران دستِ هر کس را که می خواهی بگیر
عاشقی کن مست و بی پروا ؛ حالم را نپرس!
بعدها بینند اهلِ ذوق در اشعارِ من
بیت بیتش از تو ردِّ پا ؛ حالم را نپرس
شاعری با شور بختی هر دو همزادِ هَمَند
کس نداند حالِ این رسوا ؛ حالم را نپرس!
- ۵۳۸
- ۲۸ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط