{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‏بچه بودم بابام بردم دکتر. وقتی نوبتم شد اینقد میترسیدم چ

‏بچه بودم بابام بردم دکتر. وقتی نوبتم شد اینقد میترسیدم چار چوب در مطبُ گرفته بودمو داخل نمیرفتم
بابام گفت آقای دکتر الان میارمش، این وقتی خر میشه توی هیچ طویله ای نمیره.
دکتره با دهن باز فقط بابامو نگاه میکرد.
دیدگاه ها (۳)

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻟﺒﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﻮﺳﯿﺪﻧﺖ آﻟﻮﺩﻩ ﮐﻨﻢﻣﺦ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﮕﻨﺎ ...

یبارم به دوسدخترم بی توجهی کردم که بیشتر بهم علاقه مند بشهگف...

جعفر زنش میمیره...سال بعد زن میگیره!زنای فامیل میگن چقدر بیم...

پسره از باباش میپرسه:بابا جون هدیه روز معلم به خانم معلمون چ...

وقتی باهات سرد بود ولی..[p3]

21پرده ی روب دیوار رو کنار زدم روز ۵ بود با ماژیک چوب خطشو ک...

این پارت اخر رمان آیچی ھست امید وارم از پارت ھایہ قبلی خوشتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط