21
21
پرده ی روب دیوار رو کنار زدم روز ۵ بود با ماژیک چوب خطشو کشیدم و شروع کردم به انجام یسری کار ها که گوشیم زنگ خورد
متیو : سلام عروسک
دیانا : سلام
متیو : امشب ساعت ۸ میام فیلم ببینیم عروسک
دیانا : باشه
گوشی رو قطع کردم
رو تختم رفتم جعبه ی وسایلی که وقتی حوصلم سر میره رو باز کردم و از توش وسایلی برداشتم و خودمو سرگرم کردم تا شب
متیو اومد در اتاقو زد و وارد شد
دیانا : سلام (آروم و مظلوم)
متیو : سلام چطوری توله
هیچی نگفتم
متیو : خب دیگه بریم سراغ کارمون
براید بغلم کرد و روی پاهاش گذاشتم فیلمی رو روشن کرد و و شروع کرد به نوازش بدنم کل بدنمو نوازش میکرد و منم یه عین یه دختر مظلوم که در واقع بودم هیچی نمیگفتم و سکوت میکردم میترسیدم رفتارش از وقتی فرار کرده بودم عجیب تر شده بود بیشتر امر و نهی میکرد و بیشتر عصباني میشد کار مورد علاقش هم نوازش کردم بود که گاهی بدنمو میلرزومد وقتی با دستای سردش بدن گرم کوچولومو نوازش میکرد
به دستبند داخل دستم نگاه کردم نتیجه فرار از پسر ارباب تاریکی همین بود کل روز تو اتاقم بودم و شب میو مد در رو باز میکرد و دوباره فرداش که بیدار میشدم تو اتاق بودم ولی برای محافظت بیشتر از اون دستبند استفاده میکرد و کلی طلسم یه زندانی به تمام معنی بودم .
میترسیدم بفهمه احساس گناه میکردم خودم هم تقصیری نداشتم ولی اون نباید میفهمید اصلا اون روزی که تئو رو کشت به خاطر فشار شدیدی که بهم وارد و ترسیدم دل درد گرفتم نمیدونستم چه خبره اصلا نمیدونستم داخل دستشویی رفتم و متوجه چیزی شدم از بین پاهام خون بیرون می اومد و درد داشتم ولی نمی تونستم حدس بزنم به یکی از دوستام که پزشکه زنگ زدم و ماجرا رو برایش تعریف کردم و گفت بچم سقط شده ازم یسری سوالا پرسید تا مطمئن بشه و آخرش هم فهمیدم پسر کوچولوی متیو رو کشتم البته که من مقصر نبودم و اون خودش این کارو کرده بود ولی بازم دوستش داشتم اون بچم بود
فیلم تموم شد ساعت ۹ و نیم بود به سما میز شام رفتیم
روی صندلی گذاشتم از تام ریدل میترسیدم ولی اون هیچی نگفت و در آرامش کامل غذاشو خورد اولین روزی بود که بعد فرارم میدیدمش بهش خیره شده بودم سرسو بالا آورد و نگاهمو دزدیدم
یه شام وحشتناک دیگه بود
بعد شام تام به اتاقش رفت و متیو منو به سمت مبل برد نه اینکه براید بغلم کنه یا بگه مادمازل اگه مایلید بریم بشینیم مچ دستمو میکشید اینم یکی از رفتار های خشنی بود که بهش اذافه شده بود
روی مبل نشستمو به مچ دستم نگاه کردم قرمز که خوبه کبود شده بود
به کبودیای دیگه نگاه کردم روی دستام بودن و بقیه بدنم ترقوه ها گردنم و ... اشکم در اومد یه لحظه نگاهم کرد اینو فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم بعد بغلم کرد
متیو : کسی اذیتت کرده برم بزنمش
دیانا : عه پس خود زنی هم میکنی
خندید و ادامه داد : هی عروسک اینا نشونه های عشقمه
دیانا : من اینو نمیخواهم من تئودور رو
نگذاشت حرفمو تموم کنم اگه تو دنیا روی یه چیزی حساس بود کلمه تئودور بود که از دهن من بیرون بیاد
تلوزیون رو خاموش کرد بدنمو جوری بغل کرد انگار یه عروسک نیم کلوییه از پله ها بالا بردم و داخل اتاق مشترکمون انداخت و درو بست ...
پرده ی روب دیوار رو کنار زدم روز ۵ بود با ماژیک چوب خطشو کشیدم و شروع کردم به انجام یسری کار ها که گوشیم زنگ خورد
متیو : سلام عروسک
دیانا : سلام
متیو : امشب ساعت ۸ میام فیلم ببینیم عروسک
دیانا : باشه
گوشی رو قطع کردم
رو تختم رفتم جعبه ی وسایلی که وقتی حوصلم سر میره رو باز کردم و از توش وسایلی برداشتم و خودمو سرگرم کردم تا شب
متیو اومد در اتاقو زد و وارد شد
دیانا : سلام (آروم و مظلوم)
متیو : سلام چطوری توله
هیچی نگفتم
متیو : خب دیگه بریم سراغ کارمون
براید بغلم کرد و روی پاهاش گذاشتم فیلمی رو روشن کرد و و شروع کرد به نوازش بدنم کل بدنمو نوازش میکرد و منم یه عین یه دختر مظلوم که در واقع بودم هیچی نمیگفتم و سکوت میکردم میترسیدم رفتارش از وقتی فرار کرده بودم عجیب تر شده بود بیشتر امر و نهی میکرد و بیشتر عصباني میشد کار مورد علاقش هم نوازش کردم بود که گاهی بدنمو میلرزومد وقتی با دستای سردش بدن گرم کوچولومو نوازش میکرد
به دستبند داخل دستم نگاه کردم نتیجه فرار از پسر ارباب تاریکی همین بود کل روز تو اتاقم بودم و شب میو مد در رو باز میکرد و دوباره فرداش که بیدار میشدم تو اتاق بودم ولی برای محافظت بیشتر از اون دستبند استفاده میکرد و کلی طلسم یه زندانی به تمام معنی بودم .
میترسیدم بفهمه احساس گناه میکردم خودم هم تقصیری نداشتم ولی اون نباید میفهمید اصلا اون روزی که تئو رو کشت به خاطر فشار شدیدی که بهم وارد و ترسیدم دل درد گرفتم نمیدونستم چه خبره اصلا نمیدونستم داخل دستشویی رفتم و متوجه چیزی شدم از بین پاهام خون بیرون می اومد و درد داشتم ولی نمی تونستم حدس بزنم به یکی از دوستام که پزشکه زنگ زدم و ماجرا رو برایش تعریف کردم و گفت بچم سقط شده ازم یسری سوالا پرسید تا مطمئن بشه و آخرش هم فهمیدم پسر کوچولوی متیو رو کشتم البته که من مقصر نبودم و اون خودش این کارو کرده بود ولی بازم دوستش داشتم اون بچم بود
فیلم تموم شد ساعت ۹ و نیم بود به سما میز شام رفتیم
روی صندلی گذاشتم از تام ریدل میترسیدم ولی اون هیچی نگفت و در آرامش کامل غذاشو خورد اولین روزی بود که بعد فرارم میدیدمش بهش خیره شده بودم سرسو بالا آورد و نگاهمو دزدیدم
یه شام وحشتناک دیگه بود
بعد شام تام به اتاقش رفت و متیو منو به سمت مبل برد نه اینکه براید بغلم کنه یا بگه مادمازل اگه مایلید بریم بشینیم مچ دستمو میکشید اینم یکی از رفتار های خشنی بود که بهش اذافه شده بود
روی مبل نشستمو به مچ دستم نگاه کردم قرمز که خوبه کبود شده بود
به کبودیای دیگه نگاه کردم روی دستام بودن و بقیه بدنم ترقوه ها گردنم و ... اشکم در اومد یه لحظه نگاهم کرد اینو فهمیدم ولی به روی خودم نیاوردم بعد بغلم کرد
متیو : کسی اذیتت کرده برم بزنمش
دیانا : عه پس خود زنی هم میکنی
خندید و ادامه داد : هی عروسک اینا نشونه های عشقمه
دیانا : من اینو نمیخواهم من تئودور رو
نگذاشت حرفمو تموم کنم اگه تو دنیا روی یه چیزی حساس بود کلمه تئودور بود که از دهن من بیرون بیاد
تلوزیون رو خاموش کرد بدنمو جوری بغل کرد انگار یه عروسک نیم کلوییه از پله ها بالا بردم و داخل اتاق مشترکمون انداخت و درو بست ...
- ۵۴۳
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط