تچبیا دوست باشیم رانپو
(تچ..بیا دوست باشیم رانپو!)
یه بعد از ظهر زیبا بود .....رانپو همراه چویا به پارک رفته بودن ...البته دازای برای اینکه اونا با هم دوست بشن نقشه کشیده بود و انگار موفق شده بود!
مکان:پارک~ساعت 17:00 بعد از ظهر
علامت چویا: _
علامت رانپو: &
رانپو نگاه ش به سبد خوراکی ها افتاد و خواست از تو سبد خوراکی ها رو در بیاره که یهو چویا محکم میزنه رو دستش~
&اخخخ چرا میزنیی؟
_تچ...تا دازای نیومده نمیتونیم دست به خواکی ها بزنیم!
&من گشنمهههه...خوراکی ها رو بدههه
_نوچچچ نمیدممم....
&لطفاااا....هویج بدجنس
چویا کمی عصبی شد...رانپو بلند و سبد خوراکی ها رو برداشت و فرار کرد
بعد از چندساعت دویدن تو پارک هر دو خسته و نفس نفس زنان روی چمن ها دراز کشیدن
_هی رانپو
&هوم؟
_تچ...بیا دوست باشیم
&جدی؟؟؟؟.....خب خوراکی ها رو باهات تقسیم میکنم!
اون روز بهترین روز واسه ی رانپو و چویا بود و هیچکدومشون اون روز رو فراموش نکردن
یه بعد از ظهر زیبا بود .....رانپو همراه چویا به پارک رفته بودن ...البته دازای برای اینکه اونا با هم دوست بشن نقشه کشیده بود و انگار موفق شده بود!
مکان:پارک~ساعت 17:00 بعد از ظهر
علامت چویا: _
علامت رانپو: &
رانپو نگاه ش به سبد خوراکی ها افتاد و خواست از تو سبد خوراکی ها رو در بیاره که یهو چویا محکم میزنه رو دستش~
&اخخخ چرا میزنیی؟
_تچ...تا دازای نیومده نمیتونیم دست به خواکی ها بزنیم!
&من گشنمهههه...خوراکی ها رو بدههه
_نوچچچ نمیدممم....
&لطفاااا....هویج بدجنس
چویا کمی عصبی شد...رانپو بلند و سبد خوراکی ها رو برداشت و فرار کرد
بعد از چندساعت دویدن تو پارک هر دو خسته و نفس نفس زنان روی چمن ها دراز کشیدن
_هی رانپو
&هوم؟
_تچ...بیا دوست باشیم
&جدی؟؟؟؟.....خب خوراکی ها رو باهات تقسیم میکنم!
اون روز بهترین روز واسه ی رانپو و چویا بود و هیچکدومشون اون روز رو فراموش نکردن
- ۲.۷k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط