{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان

نانوایی شلوغ بود و چوپان
مدام این‌ پا و آن ‌پا می‌کرد،
نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم
می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت:سپرده‌ام
اما او خدای«گرگها»هم هست
دیدگاه ها (۲)

ایول

اسکول

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می م...

به رضا شاه گفتند که:فلانی هنگام تلاوت قرآن چنان از خود بیخود...

اوج نفرت را روی تختش تجربه کرد ، وقتی نور شدید خورشید از پنج...

19**part---ها یون کیول، بعد از اون همه حرف‌های گنگ و مرموز، ...

#بترس_کیم ***پارت 2صبح‌های دانشگاه برای تهیونگ با استرس شروع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط