شاگرد لوس من
شاگرد لوس من
پارت 6
ویو نویسنده؛
تهیونگ همه حرف هاشو با لحن عادی گفت و منظور بدی نداشت و فقط داشت به یونگی حرص میداد ولی یونگی هنوز درگیر اون میم مالکیتی بود که تهیونگ روی اون امگا گذاشته بود .
ویو یونگی؛
امگام ، یعنی امگای من عجیبه ، نمیدونست چرا ولی دلش میخواست خودشم روی یکی این مالکیت رو داشته باشه .
اون همه جاهارو گشته بود ولی جایی نتونسته بود امگاشو پیدا کنه پس به اخرین جا فکر کرد و با خودش گفت که شاید امگای اونم توی دبیرستان باشه .
ویو کنار تهکوک؛
تهیونگ اروم وارد اتاق شد و کوک خب متوجه حضور تهیونگ شد اما چشم هاشو بسته نگه داشت تا ببینه الفاش قراره چیکار کنه .
ویو تهیونگ؛
اروم جلو رفتم و اروم روی صندلی کنار تخت نشستم و دست کوک رو که حالا سرم نداشت و توی دستام قفل کردم و اروم پشت دستش رو بوسه زدم و گفتم
ته: چشمات رو باز کن میدونم که بیداری .
جونگکوک اروم چشم هاشو باز کرد و متوجه شد که چراغ های اتاق خاموشه و فقط آباژور کنار تخت روشنه که باعث اذییت شدن چشم هاش نشه اون خوب میدونست این توجه ها از طرف پسر بزرگتره .
کوک توی دلش غش و ضعف رفت و خدارو شکر کرد از الهه ماه برای جفتش ، هم برای جنتلمن بودن و هم برای جذاب بودنش و یهو متوجه خنده های ریز پسر بزرگتر شد .
کوک: به چی میخندی! (با تعجب)
ته: به اون چشمات که زودتر از خودت لوت میدن و لبخند محوی زد .
کوک: پدرم اون کجاست ؟!
ته: داخل عمارت از چیزی خبر نداره و فکر میکنه رفتیم کتاب بخریم ، با خودم گفتم شاید نخوای در مورد این اتفاقات چیزی بهش بگی .
کوک: خوب کاری کردی .
ته: یعنی نمیخوای چیزی بهش بگی؟!
کوک: نه .
ته: ولی چرا اون پدرته !
کوک: بعد از ترک مادرم تنها دارایی پدرم منم و به خاطر بیماریم هم اون خیلی رویه من حساسه و اگه بفهمه چنین اتفاقی افتاده دیگه....
کوک ادامه نداد و تهیونگ پرسید
ته: دیگه چی؟ بعد این اتفاقات چی میشه؟ چرا میترسی بهش چیزی بگی ؟!
تهیونگ نفس عمیقی کشید و دوباره ادامه داد
ته: این اتفاقات تقصیر منه و تو نباید به خاطرش ناراحت باشی .
با لحن خاصی میگفت انگار میخواست بهش اطمینان بده که تهیونگ پشتشه .
جونگکوک تعجب کرده بود پس اون کوه غرور که دیروز جلوش بود چیشد چرا یهو اینقدر باهاش نرم شد ؟!
کوک: بحث همینه دیگه اون اتفاق سر تو بود و اگه پدرم بفهمه نمیذاره که دیگه تورو ببینم و من هم اینو نمیخوام ، و اروم زمزمه کرد
کوک: دیدنت برام مهم تر از خوابیدن رو این تخت کوفتی سفت و سرده .
عصبی نفسش رو بیرون داد و همش یه ساعت بود که این اتفاقا افتاده بود که یهو با تقه ای که به در خورد هردو برگشتن سمت در و یونگی رو دیدن....
✨
✨
✨
✨
خب اینم از این امیدوارم خوشتون بیاد،تو کامنت ها نظر بدید استیکر خالی حساب نیست .
شرط ها ؛
Like:45
Comment:45
#شیپ.فیک.اشمات.تهکوک
پارت 6
ویو نویسنده؛
تهیونگ همه حرف هاشو با لحن عادی گفت و منظور بدی نداشت و فقط داشت به یونگی حرص میداد ولی یونگی هنوز درگیر اون میم مالکیتی بود که تهیونگ روی اون امگا گذاشته بود .
ویو یونگی؛
امگام ، یعنی امگای من عجیبه ، نمیدونست چرا ولی دلش میخواست خودشم روی یکی این مالکیت رو داشته باشه .
اون همه جاهارو گشته بود ولی جایی نتونسته بود امگاشو پیدا کنه پس به اخرین جا فکر کرد و با خودش گفت که شاید امگای اونم توی دبیرستان باشه .
ویو کنار تهکوک؛
تهیونگ اروم وارد اتاق شد و کوک خب متوجه حضور تهیونگ شد اما چشم هاشو بسته نگه داشت تا ببینه الفاش قراره چیکار کنه .
ویو تهیونگ؛
اروم جلو رفتم و اروم روی صندلی کنار تخت نشستم و دست کوک رو که حالا سرم نداشت و توی دستام قفل کردم و اروم پشت دستش رو بوسه زدم و گفتم
ته: چشمات رو باز کن میدونم که بیداری .
جونگکوک اروم چشم هاشو باز کرد و متوجه شد که چراغ های اتاق خاموشه و فقط آباژور کنار تخت روشنه که باعث اذییت شدن چشم هاش نشه اون خوب میدونست این توجه ها از طرف پسر بزرگتره .
کوک توی دلش غش و ضعف رفت و خدارو شکر کرد از الهه ماه برای جفتش ، هم برای جنتلمن بودن و هم برای جذاب بودنش و یهو متوجه خنده های ریز پسر بزرگتر شد .
کوک: به چی میخندی! (با تعجب)
ته: به اون چشمات که زودتر از خودت لوت میدن و لبخند محوی زد .
کوک: پدرم اون کجاست ؟!
ته: داخل عمارت از چیزی خبر نداره و فکر میکنه رفتیم کتاب بخریم ، با خودم گفتم شاید نخوای در مورد این اتفاقات چیزی بهش بگی .
کوک: خوب کاری کردی .
ته: یعنی نمیخوای چیزی بهش بگی؟!
کوک: نه .
ته: ولی چرا اون پدرته !
کوک: بعد از ترک مادرم تنها دارایی پدرم منم و به خاطر بیماریم هم اون خیلی رویه من حساسه و اگه بفهمه چنین اتفاقی افتاده دیگه....
کوک ادامه نداد و تهیونگ پرسید
ته: دیگه چی؟ بعد این اتفاقات چی میشه؟ چرا میترسی بهش چیزی بگی ؟!
تهیونگ نفس عمیقی کشید و دوباره ادامه داد
ته: این اتفاقات تقصیر منه و تو نباید به خاطرش ناراحت باشی .
با لحن خاصی میگفت انگار میخواست بهش اطمینان بده که تهیونگ پشتشه .
جونگکوک تعجب کرده بود پس اون کوه غرور که دیروز جلوش بود چیشد چرا یهو اینقدر باهاش نرم شد ؟!
کوک: بحث همینه دیگه اون اتفاق سر تو بود و اگه پدرم بفهمه نمیذاره که دیگه تورو ببینم و من هم اینو نمیخوام ، و اروم زمزمه کرد
کوک: دیدنت برام مهم تر از خوابیدن رو این تخت کوفتی سفت و سرده .
عصبی نفسش رو بیرون داد و همش یه ساعت بود که این اتفاقا افتاده بود که یهو با تقه ای که به در خورد هردو برگشتن سمت در و یونگی رو دیدن....
✨
✨
✨
✨
خب اینم از این امیدوارم خوشتون بیاد،تو کامنت ها نظر بدید استیکر خالی حساب نیست .
شرط ها ؛
Like:45
Comment:45
#شیپ.فیک.اشمات.تهکوک
- ۳۸۸
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط