{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اولا سلام به شما عزیزان شرمنده که شمارو منتظر گذاشتم و دو

اولا سلام به شما عزیزان شرمنده که شمارو منتظر گذاشتم و دومین هم رمضان کریم شما ها مبارک باشه حمایت کنید تا بیشتر براتون قسمت ها بزارم اما ممنون که به یه سناریو من نگاه میکنید👍😊❤️

رمان:[ازدواج عجیب با قهرمان]قسمت۲

*ری*

وقتی پدرم با عصبانیت رفت بغضم شکست و اشک هام جاری شدن با اشک های که از چشمام میریخت به مادرم نگاه کردم اونم‌مثل من دلخور غمگین بود اما اونم نمیتونست کاری کنه بلند شد و سمت من اومد دستاش رو اروم دورم حلقه کرد و سرم به شکمش خوردم و دستام رو دور کمرش حلقه کردم و گریه کردم

_"مامان...من نمیخوام با کسی که نمیشناسم ازدواج کنم دوست ندارم"

×"لطفا اروم باش دخترم گریه نکن پدرت وقت میخواد تو خوشبخت بشی عزیزم.."

_"اگه اون به فکر خوشبختی من بود پس چرا اینطوری باهام رفتار میکنه چرا مدام منو میزنه؟"

با حرفم مادرم سکوت کرد و چیزی نگفت و موهام رو نوازش کرد و خم شد و سرم رو بوسید منم وقت به اختیار گریه میکردم نمیدونستم قراره چی سرنوشتی درانتظار هست من نمیدونم کیه نمیشناسم کیه اما کی هست که به حرفام گوش کنه...

بعد از صبحونه و شستن ظرف ها رفتم بالا و به اتاقم برگشتم باید برای امشب اماده میشدم و برای همین رفتم سمت کمد و لباس سفیدی که مادرم برام چند روز پیش خریده بود رو برداشتم و یه نگاه بهش کردم

بلک انجل:"واقعا ببخشید که وسط رمان خوندنی مزاحم شدم لباس سفید ری رو عکسش رو براتون میزارم پس فعلا از خوندن لذت ببرین😊 پس ادامه رو بخونید"

به لباس سفید نگاه کردم نگاهم بی حالت نگاه کردم اروم روی تخت گذاشتم و به اینه نگاه کردم و روی صندلی نشستم و آهی کشیدم و دستی به گردنم زدم درد میکرد و با چرخوندن سرم کمی دردش رو کم کردم و به اینه نگاه کردم تو ذهنم تصور می‌کردم که مردی که قراره بیاد خواستگاری و بدون اجازه و درخواست خودم باهاش ازدواج کنم کیه چه شکلی هست چطور آدمی هست میگن آدم اخمی هست قهرمان شعله اندیور...تو تلویزیون دیدمش اما هیچوقت بدون ماسک اتشیش ندیدم

تو فکر بودم اما بعد از فکر بیرون اومدم و وسایل و لباس برای امشب اماده کردم بعد از اون رفتم بیرون و تو کار به مامانم کمک کردم و خونه رو یه دستی کشیدیم رفتیم خرید و بعد برگشتیم من شام رو برای امشب اماده کردم ساعت ها کارمون طول کشید و ساعت ۸ شب اماده شدم

تو اتاقم بودم و لباسم رو پوشیدم و یه آرایش سبک کم کردم که زیاد تو چشم نباشم البته کی قراره بیاد وقت یه مرد میاد خواستگاریم

تو اینه به خودم نکاه کردم زیبا شده بودم که مامانم اومد داخل و با دیدن من چشماش برق زد و در رو بست و سمت من اومد دستش رو روی دستم گذاشت و گرفت و سر تا پا نگام کرد و لبخند درخشانی زد

×"وای وای دخترم رو نگاه کن مثل فرشته ها شده دخترم چش نخوری عزیزم خیلی خوشگل شدی قطعا اون عاشقت میشه..."

لبخند اجباری زدم و دست مادرم رو محکم گرفتم که سیاه ماشین از بیرون اومد که منو مادرم سمت پنجره رفتم و هردو به بیرون نگاه کردیم یه ماشین لوکس گران قیمت مشکی جلوی خونمون وایساد و بعد دو مرد و یه زن پیاده شد موهای زن از مواد مذاب بود و لباس شیک پوشیده بود و یه مرد خوش خندون باوموهای مشکی و چهره سن بالا رو داشت که کنار زن وایساده بود و زن باروی مرده رو گرفته بود و بعد نگاهم به اون افتاد فکر کنم اون داماد باشه موهاش زرشکی بود بلند قد که از مرد مو مشکی هم قد بلند بود و یه کت شلوار مشکی شیک پوشیده بود که سمت در میومدن.

با اومدن اونا مامانم از هیجان خندید و بهم نگاه کرد

×"ببین دخترم داماد اومد بهتره بریم پایین ازش استقبال کنیم"

منم با ارامی سر تکون دادم و دنبال مادرم رفتم و از اتاق رفتیم بیرون و از پله ها اومدیم پایین وقتی اومدیم پایین پدرم کنار د وایساده بود اخمو و کت شلوار پوشیده بود و من هم سرم رو پایین انداختم و سمت در رفتم و در رو اروم باز کردم که با اون مواجه شدم و صورتش رو از نزدیک دیدم....

خوب دوستان برای امشب این قسمت تموم شد و فردا هم براتون یه قسمت ۳ میزارم پس فعلا از این قسمت لذت ببرین

لایک کامنت فالو فراموش نشه تا منو گم نکنید❤️👍😊
دیدگاه ها (۰)

*رمان:[ازدواج عجیب با یه قهرمان]*<❄️🔥💍>*قسمت۱*من ری هستم یه...

سلام من بلک انجل هستم قراره یعنی میخوام یه رومان شروع کنم و ...

فیک جونگکوک پارت اول دیوونه روانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط