رمانازدواج عجیب با یه قهرمانقسمت

*رمان:[ازدواج عجیب با یه قهرمان]*<❄️🔥💍>*قسمت۱*

من ری هستم یه دختر ۱۸ ساله با موهای سفید بلند بافته شده با چشمای آهویی و رنگ چشمام طوسی هست پوست روشن سفید با گونه های صورتی و لب صورتی متوسط و چهره ظریف نرم با اندام فرم وزن۵۰ و با قد ۱۷۰ از یه خانواده کوچیک متولد شدم و تک فرزند هستم و اهل کشور ژاپن هستم یه دختر که همیشه مورد تحقیر پدرم بود و ۸ سالگی تا الان و مدام بحث میکرد و کتک میخوردم
________________________________
صبح زود بود که ساعت ۷ بیدار شدم بدنم از کتک های دیشب درد میکرد خدا ازش نگذره وقت به فکر پوله

رو تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شدم ذهنم پوچ خالی بود اما بعد نفس عمیقی کشیدم و نشستم دستی به سرم زدم و اروم بلند شدم سمت حمام رفتم قبل رفتن یه حوله برداشتم و وارد حمام شدم و در رو بستم وقتی لباسم رو درآوردم جلوی سینک وایسادم و به اینه نگاه کردم به خودم به بدن سیاه کبود شدم نگاه کردم بغضی دوباره تو گلوم چنگ زد و دستم رو روی سینک گذاشتم و اشک هام سرازیر شد

تا کی باید اینطوری زندگی کرد چرا باید بدون هیچ دلیلی عذاب ببینم من بی گناهم مگه چمه خدا از پدرم نگذره ازش متنفرم

سریع به دوش ۱۵ دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون لباس تمیز پوشیدم و موهام رو خشک کردم و بافتم و از اتاقم بیرون اومدم از پله ها پایین اومدم و صدای از اشپزخونه اومد سمت اشپزخونه رفتم و دیدم پدرم سر میز نشسته و روز‌نامه تو دستش بود و مامانم داشت صبحونه اماده میکرد سرم رو پایین انداختم و دستام رو دامنم گذاشتم

ری:صبحتون بخیر

پدرم کمی سرش رو از روزنامه بالا آورد و بهم نگاه کرد سپس با صدای جدی محکم پاسخ داد

پدر:صبح بخیر

مادرم از اجاق رو برگردوند و بهم نگاه کرد و یه لبخند ملایمی زد اون مامانم بود دوسم داشت و با ملایم گفت

مادر:صبح بخیر دخترم

به مامانم نگاه کردم و سر تکون دادم و لبخند کم رنگی زدم

مامانم منو دوست داشت با اینکه همیشه توسط پدرم کتک میخوردم اون به بابام خواهش میکرد و منو از چنگ پدرم درمی‌آورد من تو بغل مادرم همیشه گریه میکردم و اونم منو دلداری میداد و همش امید میداد

سمت مامانم رفت و تو کار هاش کمک کردم و به کمک هم دیگه میز رو چیدیم مادرم میز سمت راستی نشست و من میز سمت چپ نشستم و مشغول خوردن صبحانه بودم درحالیکه پدرم روزنامه رو گداشت روی میز و قهوش رو میخورد روبه مادرم کرد و گفت

پدرم:زن از حرفی که دیشب زدم خبر داری قراره امروز عصر اِنجی تودوروکی بیاد

و بعد روش رو سمت من کرد و نگاهش سرد شد

پدرم:توهم خودت رو اماده میکنی و خوب رفتار میکنی قراره برای خواستگاریت بیاد اگه خراب کاری کنی و همه چیو بهم بزنی خودت میدونی چه بلایی سرت میارم

چشمام از شوک تعجب گذاشت شد از خوردن متوقف شدم یعنی چی قراره یکی بیاد خواستگاریم چرا باید همین الان بهم بگن

مامانم بهم نگاه کرد و ابرو هاش از نگرانی درهم رفتن سپس دستش رو روی شونه بابام گذاشت و با آرامی گفت

مادرم:عزیزم بهتره سخت نگیری من خودم با دخترمون حرف میزنم باشه تو صبحانه تو بخور برو سرکار باشه؟

پدرم روش رو از من برداشت و سمت مادرم برگشت بعد سر تکون داد و از صندلیش بلند شد و از اشپزخونه خارج شد

درحالیکه صدای باز بسته شدن در اومد بغض تو گلوم شکل گرفت و به مادرم نگاه کردم....

ادامه دارد

عزیزان گلم سعی میکنم کمی قسمت ها رو طولانی کنم برای همین قسمت ها رو کمی طول میکشه که براتون بزارم اما سعی میکنم منتظرتون ندارم❤️

لایک کامنت فالو یادتون نره 😊❤️
دیدگاه ها (۰)

سلام من بلک انجل هستم قراره یعنی میخوام یه رومان شروع کنم و ...

دو پارتی _ گذشته فان _ funny past

magia family

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط