{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.。.:* ☆:**:. shekoufeh .:**:.☆*.:。.

.。.:* ☆:**:. shekoufeh .:**:.☆*.:。.
پارت دوم
رمان.。.:* ☆:**:. نیمه شب تاریک .:**:.☆*.:。.

نشست کف حمام که زدم زیر خنده

:بیا روی این صندلی بشین
به صندلی توی حمام اشاره کردم اومد و نشست روش...با دقت شروع کردم ریشش رو کوتاه کردن...صورتشو شیش تیغ کردمو موهاشم کوتاه نکردم فقط مرتبشون کردم...نگاش کردم...خیلی خیلی خوشکل بود..داشتم با دهن باز نگاش میکردم...چشمای خمار عسلی صورت سفید لبای صورتی مردونه و دماغ استخونه و موهای خرمایی
:تو چه خوشکلی...اخی نازی
با این حرفم یه لبخند زد که یه چال روی لپ چپش دراومد..دستمو از ذوق کردم تو لپش
:منم از اینا دارم نگا
یه لبخند زدم که دوتا چال لپم معلوم بشه... انگشت اشاره دوتا دستاشو کرد تو چال لپم
:خب حالا ول کن...ببین اینا شامپوئن ابم برات باز میکنم تو هم لباساتو دربیار و حمام کن...فهمیدی؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد
رفتم و اب و باز کردم و به سمت اتاقم راه افتادم و یکی از شلوارک های خودم که خیلی خیلی برام بزرگ بود و همراه یه لباس مردونه ی بزرگ برداشتمو رفتم دم در حمام
:لباساتو میزارم پشت در حمام
بعد از حرفم یه قهوه درست کردم زیاد خستم نبود ولی فردا باید میرفتم مطب و امکان اینکه خسته بشم زیاده..برگشم که دیدم پسره با لباسایی که براش گزاشتم جلوم ایستاده....خیلی خوشکل بود
:هههیییی....ببین من سه ساعت دیگه باید برم مطبم تو چیکار میکنی؟
اومدو دستمو گرفت که تعجب کردم
:چیه؟چرا دستمو گرفتی؟
انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست...کلافه شده بود
:چی میخوای بگی؟چیزی اذیتت میکنه؟چته خو؟
مظلوم نگام کرد که تازه فهمیدم میخواد باهام بیاد مطب
:ببین فکر اینکه باهام بیای مطب رو از سرت به کلی بیرون کن
مظلوم نگام کرد که نتونستن مقاومت کنم
:باشه بیا...ولی به چیزی دست نمیزنی ها
تندتند سرشو تکون داد....یکم نشستیم tvنگاه کردیم...یه ساعت دیگه باید میرفتم مطب..جلوی اینه ی اتاقم ایستادم...چشام عسلی مایل به خاکستری بود..صورتم نسبتا سبزه بود دماغم که خدا قربونش برم کوچولو و سربالا لبامم کوچولو قلوه ای موهامم طلایی بود...موهامو محکم دم اسب بستم و یه مانتو تا وسط رون پام به رنگ سورمه ای و شلوار دمپاگشاد سفید و مقنعه ی مشکی پوشیدمو بعد از برداشتن گوشیم و سوئیچ ماشینم رفتم بیرون...گوشیمو برداشتمو شماره ی بارانو گرفتم
باران:جانم شیرین
:سلام باران خوبی؟
باران:سلام عزیزم مرسی..تو خوبی؟
:ممنون گلم..میخواستم ببینم میتونی یه شلوار جین و یه جفت کفش از داداشت برام بیاری...من براش میخرم
باران با تعجب:تونستن که میتونم...ولی کفش و شلوار مردونه برا چیته؟
:تو بیار سوال هم نپرس
باران:باشه
بعد از قطع تماس رفتم تو نشیمن که دیدم اقا جلوی تلویزیون خوابش برده...دلم براش میسوخت...نه میدونستم چیکارست نه میفهمیدم معنی این کاراش چیه..چرا از بعضی چیزای ساده سردر نمیاره.؟رفتم پیشش اروم تکونش دادم
:اقا...اقا
چشماشو باز کرد
:بلند شو باید بریم مطب
از جاش بلند شد و اومد دنبالم...دمپایی که داخل حمام بود و اورده بودم براش تا توی مطب کفش پاش کنه و بعدا برم براش لباس بگیرم
سوار سانتافه ی مشکیم شدیم و راه افتادم به سمت ساختمون مطب...کسی اون اطراف نبود..از ماشین پیاده شدمو درو برای اقاهه باز کردم و دستشو گرفتمو کشیدم تا اسانسور ساختمون...طبقه ی سه رو فشار دادم
:من تورو چی صدا کنم؟نمیشه که همش بهت بگم اقا..
فقط نگام میکرد
:خب از این به بعد بهت میگم...میگم..اومم..فرهاد
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد
:علی...کیارش...مصطفی..رامین...پاشا...سیاوش
سرشو تند تند تکون داد
:سیاوش
سرشو به نشونه ی منفی تکون داد
:پاشا
دوباره سرشو تکون داد...اسانسور ایستادو ازش بیرون اومدیم...کلید مطب رو دراوردم از تو کیفم و درو باز کردم
:بیا داخل..الان باران میاد برات لباس میاره
چند دقیقا همینجور توی مطب نشستم و به پاشا که داشت با گوشی قلب ور میرفت نگاه کردم...
تق تق تق
:بیاتو
باران:سلـ...
نگاش به پاشا افتادو حرفشو ادامه نداد و با چشای گرد نگاش کرد...بلند شدمو پلاستیک لباسارو ازش گرفتم و درشون اوردم و دادم دست پاشا
:لباساتو عوض کن بعد بیا بیرون
دست بارانو گرفتم وکشیدم بیرون
باران با تعجب:این کیه؟
:اسمش پاشا...
ماجرارو براش توضیح دادم
باران:گناه داره..ولی به چشم برادری خیلی جیگره
با صدای در برگشتم عقب که دیدم پاشا لباسایی که باران اورده بود رو پوشیده
یه لبخند ناز زدم:اقا پاشا چه خوشکل شدی
پاشا یه لبخند ناز بهم زد
باران:خودتون خیلی خوشتیپین
پاشا به باران توجه نکرد که موجب تعجبمون شد...با ورود اولین بیمار دست پاشا رو گرفتم و رفتیم داخل مطب...پاشا صندلی تکی رو اورد و گزاشت کنار صندلی من پشت میز...هر بیماری که میومد با تعجب به پاشا نگاه میکردن...دخترا هم تا اونجایی که میتونستن عشوه میریختن ولی خوشم میومد
دیدگاه ها (۲)

کربلا یعنی طلوع سرخ خون / خط ظلمت را شکستن با جنون کربلا یع...

جالب نشد😲 😲

。.:* ☆:**:.:**:.☆*.:.پارت اول.。.:* ☆:**:. نیمه شب تاریک .:**...

پارت اول رمان نیمه شب تاریک

spanish girl:6 فصل دوم

فیک کوک پارت = ۷ویو کوک من پایین داشتم برای آخرین بار پروژه ...

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:71 میخواستم همه چیزو ول کنم و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط