تقاص عشق
پارت ۵
ات وقتی چشم هایش را باز کرد یونگی را دید که کنار اش نشسته بود دور و بر اش را نگاه کرد
ات : هیونگ
یونگی : خوبی ات
ات با کمک یونگی نشست رو تخت
یونگی : چی شد که تصادف کردی کی بهت زد
ات : نمیدونم فقط یادمه که یه ماشین زد به ماشینم کس منو آورد اینجا
یونگی : عوضی ها زدن به ماشینت تو رو آوردن اینجا بعد فرار کردن
ات : مادر و پدر خبر دارن
یونگی : نه خبر ندارن
ات : بهشون چیزی نگو
یونگی : نه نمیشه
ات : هیونگ خواهش میکنم
یونگی: باشه چیزی نمیگم بهشون
دکتر گفت حالت خوبه وقتی بهوش اومدی مرخصی
ات : باشه پس بریم
............
به عمارت مین رسیدن یونگی و ات خیلی آروم وارده سالون شدن همه خوابیده بودن ات به اتاق اش رفت و روبه تخت اش دراز کشید
ات
چه روزی بود تو یه روز چقدر اتفاقای برام افتاد یعنی کی بود که منو آرود بیمارستان
بعد از کلی فکر کردن به خواب رفت
جیمین که رویه تخت اش دراز کشیده بود و به سقف اتاق اش خیره شده بود دست اش را گذاشت بود رویه پیشانی اش و به همان دختری که با ماشین زدن بهش فکر میکرد با اینکه صورت اش را ندیده بود فقط یه چشم اش را دید ولی همش تو ذهنش بود
از تحه دل اش نفسی کشید و با خود اش خیلی آرام زمزمه کرد،
جیمین : تو کی هستی که انقدر ذهن منو درگیر خودت کردی
اون شب عجیب قریب برای اون دونفر خیلی طولانی شد اما بلاخره آن شب طولانی صبح شد ...
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.