{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه تر که بودم

بچه تر که بودم
وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.
فقط میخواستم بیشتر بمانند.دیرتر بروند.اصلاً نروند.
بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن.
هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد.
بیشتر هم می ماند.
مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود.
اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان.دیرتر برو.
بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم،فهمیدم مامان راست میگفت.
مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد
هر کسی بخواهد می ماند.
نخواهد میرود.
حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...



دیدگاه ها (۳)

#برای_دخترها "دخترها" هیچوقت برایِ رسیدن به آرزوهایشان منتظر...

دبستان شهید رجایی.اولین نمره ی املا رو ده گرفتم. اومدم خونه ...

پیِ مردی می‌گردم که به کارهای خانه رسیدگی کند،به بچه‌ها برسد...

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می م...

تک پارتی از جونگکوک ویو ات دیگه مثل قبل نیستم من ات و دوسال ...

ظظ ظظچند پارتی وقتی دوستید شروع پارت ۱ : ات : خدایا چقدر بد ...

پارت آخر ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و بلاخره رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط