{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش خدا بهارُ حذف می‌کرد

کاش خدا بهارُ حذف می‌کرد
بجاش نسخه پرو پاییزُ ارائه می‌داد
احتمالا آدم خوشحال‌تری می‌بودم :)🍁


#دلنویس



تصدقت گردم!
من که جان به لب شدم تا کاغذتان برسد. از همان روز که چادر به دندان، کاسه آب پشت سرتان ریختم و «فالله خیر حافظا» می‌خواندم و درشکه‌تان در خم کوچه پشت باغ اناری میرزا حبیب متقالچی گم شد، تا همین امروز که کاغذتان رسید، دلمان هزار راه رفت. این فراق، تاوان کدام ذَنب لایغفر است که این‌سان بر جگر ما خنجر می‌اندازد؟ سرمان انگار بازار مسگران شده است و دلمان رختشورخانه قنات پامنار. فوق‌النهایه تلواسه این داریم که زبانمان لال، دیگر دیدارتان میسر نگردد. از همان روزی که نشان آوردید و سنگی روی بافه گندمی گذاشتید و شیرینی خورده شما شدم، از همان نگاه اول، جگرم خال زد. از همان روز که آقا جانتان فرمود قرار است به پاریس بروید برای تکمیل درس طبابت، به خود نهیب زدم که این سید اولاد پیغمبر، ماندنی نیست. دل نبیند که کندنش اذیتت نکند...
سخن به درازا کشید. جان دل! شما هم یحتمل، گرفتار درس و بحث هستید. زیاده تصدیق‌افزا نمی‌گردم. فی‌النهایه اینکه از حال دل ما غافل نباشید. برای ما لاینقطع کاغذ بفرستید که دلمان به همین کاغذها خوش است.😉


#عاشقانه_ستاره_باروون
#شور_شیرین_عشق


#Setareh_baroon
#Hamisheh_sabz
#Mistress_of_the_Moon
دیدگاه ها (۰)

درخت گفت: #دلتنگم کاش آزادم آفریده بود، چون توانسان گفت: این...

چقدر سکوتت آشناست..ما در کدامین تنهایی باهم بوده‌ایم؟!#دلانه...

وَ‌قلبش‌کتابخانه‌ای‌بود!پراز‌کتاب‌های‌نانوشته‌‌غم‌انگیز... #...

فراوان سخن داشتیمخریدار نداشت،روی زمین ماند، خاک خورد...درست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط