{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول👇🏻

پارت اول👇🏻

**عنوان: پیوند ناخواسته**

**پارت ۱: سایه سنگین تقدیر**

هوای خنک پاییزی صورت تارا را نوازش می‌داد، اما سرمای درونش عمیق‌تر از هر نسیمی بود. برگ‌های زرد و نارنجی درختان دانشگاه، که در روزهای عادی منظره‌ای دل‌انگیز داشتند، امروز فقط یادآور گذر زمان و نزدیکی فاجعه‌ای بودند که قرار بود زندگی‌اش را دگرگون کند. کوله‌پشتی‌اش را روی دوشش جابجا کرد و با قدم‌هایی سنگین به سمت دانشکده‌ی هنر رفت. آخرین ترم دانشگاه، روزهایی که قرار بود پر از رویاپردازی و برنامه‌ریزی برای آینده باشد، حالا به کابوسی ختم می‌شد که در آن نقاشی‌هایش رنگ باختند و صدای قلم‌موهایش در هیاهوی اجبار گم شد.

"تارا! کجایی؟ منتظریم!" صدای پرانرژی مینا، دوست صمیمی‌اش، از بالای پله‌ها او را به خود آورد.

تارا لبخندی تلخ زد و سعی کرد شاد به نظر برسد. "اومدم، اومدم. یه لحظه ذهنم درگیر بود."

مینا با نگرانی به او خیره شد. "بازم داری به اون موضوع فکر می‌کنی؟ مامانت امروز زنگ زد؟"

تارا سرش را به نشانه تایید تکان داد. "آره... گفتن که همه چیز رو نهایی کردن. مراسم عقد هفته دیگه است." صدایش می‌لرزید.

مینا دستش را گرفت. "باورم نمیشه! تو واقعاً داری با کسی که حتی نمی‌شناسیش ازدواج می‌کنی؟ این منصفانه نیست تارا!"

"چی کار کنم مینا؟ پدر و مادرم میگن این تنها راهه. برای نجات آبروی خانواده..." حرفش را خورد. داستان طلب‌های پدرش و فشار خانواده‌ی هیون‌جین، مثل بغضی در گلویش گیر کرده بود.

"ولی تو هیون‌جین رو حتی برای یک بار هم ندیدی!" مینا با ناباوری گفت.

"شنیدم که خیلی پولداره. و خانواده‌اش هم آدم‌های بانفوذی هستن. پدرم میگه این ازدواج همه مشکلاتمون رو حل می‌کنه." تارا به پایین نگاه کرد، انگار که زمین می‌خواست او را ببلعد.

"این راه‌حل نیست تارا! این یعنی قربانی شدن تو!"

"الان دیگه دیر شده مینا. من فقط باید قوی باشم."

***

بعد از کلاس، تارا به جای رفتن به خانه، به پارک همیشگی‌شان رفت. روی نیمکت چوبی قدیمی نشست و به قایق‌های کاغذی که کودکان روی برکه رها می‌کردند، خیره شد. آرزو کرد کاش می‌توانست مثل آن‌ها سبک باشد و روی موج‌های زندگی سر بخورد، نه اینکه اسیر طوفان اجباری شود.

ناگهان، صدای مردانه‌ای او را به خود آورد. "ببخشید، اینجا کسی نشسته؟"

تارا سرش را بلند کرد. مرد جوانی با قد بلند و موهای مشکی مرتب، با لبخندی مودبانه به او نگاه می‌کرد. کت و شلوار شیکی به تن داشت و چهره‌اش آرام و متین به نظر می‌رسید، اما نگاهش کمی سرد بود. او را نمی‌شناخت.

"نه، نفرمایید." تارا با صدایی گرفته گفت و کمی جابجا شد.

مرد نشست. سکوت کوتاهی برقرار شد. تارا حس می‌کرد نگاه مرد روی اوست، اما جرأت نکرد به او نگاه کند.

"هوای خوبیه، نه؟" مرد دوباره سکوت را شکست.

"بله..."

"من هیون‌جین هستم." مرد خودش را معرفی کرد.

قلب تارا فرو ریخت. هیون‌جین؟ همین الان؟ اینجا؟ این نمی‌توانست اتفاقی باشد. او آمده بود تا او را ببیند؟ قبل از مراسم؟

تارا به سختی توانست خودش را کنترل کند. "من... من تارا هستم."

هیون‌جین به آرامی سرش را تکان داد. "می‌دانم."

این پاسخ کوتاه و قاطع، تارا را بیشتر گیج کرد. "شما... چطور؟"

"پدرم گفته بود که ممکن است امروز اینجا باشی." هیون‌جین به برکه خیره شد. "می‌خواست قبل از هر چیز، با تو صحبت کنم."

نگاهش دوباره به سمت تارا برگشت. این بار، سردی نگاهش بیشتر از قبل بود. "فکر می‌کنم هر دوی ما می‌دانیم که این ازدواج، چیزی جز یک توافق نیست. نه؟"

حرف او مثل سیلی به صورت تارا خورد. انتظار هر چیزی را داشت، جز این برخورد سرد و بی‌روح. انگار که او هیچ احساسی نداشت و فقط به یک معامله فکر می‌کرد.

"من..." تارا نمی‌دانست چه بگوید.

"پس بیا توافق کنیم. ما زندگی خودمان را خواهیم داشت. هر کدام به مسیر خودمان می‌رویم و مزاحم زندگی هم نمی‌شویم. وقتی هم که لازم شد، در جمع حاضر می‌شویم. همین." هیون‌جین با قاطعیت گفت و منتظر پاسخی از تارا نماند. او بلند شد و با قدم‌هایی محکم دور شد، انگار که هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.

تارا همان‌طور روی نیمکت مانده بود. دست‌هایش می‌لرزید و اشک در چشمانش حلقه زده بود. اولین برخوردش با همسر آینده‌اش، نه با عشق و هیجان، بلکه با سردی و بی‌تفاوتی محض همراه بود. آیا زندگی مشترکشان قرار بود همین‌قدر سرد و خالی از احساس باشد؟

---
سلام خوشگلا چطورید امید وارم خوشتون اومده باشه برای اینکه بفهمم خوب بوده لطفا چندتا لایک و چهار یا پنج تا بازنشر نظرتون برام مهمه میشه تو کامنتا حتما بگید ممنون خوشملای من👧🏻👆🏻
دیدگاه ها (۰)

#rose

سلام خوشکل ها من میخواستم داستان بنویسم شما دوست دارید یانه ...

مرسی از شمااا

mafia family

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط