{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**پارت ۲: سکوت سرد در عمارت مجلل**👇🏻

**پارت ۲: سکوت سرد در عمارت مجلل**👇🏻

هفته بعد، زمان به سرعت برق و باد گذشت. تارا احساس می‌کرد در یک خواب آشفته گرفتار شده است. هرچه به روز عقد نزدیک‌تر می‌شد، کابوس‌هایش واقعی‌تر و حضور هیون‌جین در زندگی‌اش ملموس‌تر می‌شد. بالاخره روز موعود فرا رسید. مراسم در یکی از سالن‌های مجلل شهر برگزار شد. خانواده‌ی داماد، با شکوه و ثروت مثال‌زدنی‌شان، همه چیز را تحت تاثیر قرار داده بودند. هیون‌جین، در کت و شلوار مشکی‌اش، مانند همیشه آرام و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید. او حتی یک بار هم به چشمان تارا نگاه نکرد.

حرف‌های رد و بدل شده در میان مهمانان، بیشتر حول محور ثروت خانواده‌ی هیون‌جین و "موفقیت" این ازدواج می‌چرخید. تارا احساس می‌کرد در میان انبوهی از نگاه‌های کنجکاو و قضاوت‌گر گم شده است. انگار که او فقط یک عروسک بود که به مهمانی آورده شده بود.

"تبریک می‌گم عروس خانم!" پیرزنی با لباسی پر زرق و برق به سمتش آمد و گونه‌اش را بوسید. "امیدوارم خوشبخت بشی. پسر خیلی خوبی گیرت اومده."

تارا به زور لبخندی زد. "ممنونم."

در میان مهمانان، نگاهش به زن جوانی افتاد که با فاصله‌ای نسبتاً زیاد، با کنجکاوی او را زیر نظر داشت. موهای بلند مشکی‌اش را دم اسبی بسته بود و چشمانی درشت و نافذ داشت. حس می‌کرد آن زن را قبلاً جایی دیده است. شاید در عکس‌های خانواده‌ی هیون‌جین؟

"اون... اون کیه؟" تارا به آرامی از مینا که کنارش ایستاده بود، پرسید.

مینا به سمتی که تارا اشاره کرده بود، نگاه کرد. "اوه، اون میرا است. خواهر هیون‌جین. البته، خواهر ناتنی‌اش."

"خواهر ناتنی؟"

"آره. ظاهراً مادر هیون‌جین فوت کرده و پدرش بعداً دوباره ازدواج کرده. میرا از همسر دوم پدر هیون‌جینه. البته خیلی هم به هم نزدیک نیستن." مینا با لحنی که انگار در حال غیبت کردن است، ادامه داد: "شنیدم میرا خیلی هنرمنده. ولی خب، مثل برادرش زیاد اهل رفت و آمد با بقیه نیست."

تارا دوباره به میرا نگاه کرد. چهره‌اش سرد و مغرور به نظر می‌رسید، اما در نگاهش نوعی غم پنهان بود که تارا را به خود جذب می‌کرد.

***

بعد از اتمام مراسم و رفتن مهمانان، تارا و هیون‌جین به عمارت مجلل خانواده‌ی هیون‌جین منتقل شدند. خانه‌ای وسیع و باشکوه که بیشتر شبیه یک موزه بود تا محل زندگی. مبلمان گران‌قیمت، تابلوهای نقاشی نفیس و عتیقه‌جات ارزشمند، همه جا به چشم می‌خورد. اما با وجود تمام این تجملات، فضا سرد و بی‌روح بود.

"این اتاق خواب شماست." هیون‌جین با صدایی خنثی گفت و در را برای تارا باز کرد.

اتاق بزرگ بود و با وسایلی شیک و مدرن تزئین شده بود. منظره‌ی شهر از پنجره‌ی بزرگ اتاق، خیره‌کننده بود. اما برای تارا، این زیبایی هیچ معنایی نداشت.

"من... من خسته‌ام." تارا زمزمه کرد.

هیون‌جین سرش را تکان داد. "من هم همینطور. اتاقی در همین طبقه برای تو در نظر گرفته شده. فردا صبح با هم سر میز صبحانه قرار می‌گذاریم. فعلاً..." او مکثی کرد و سپس با همان لحن سرد ادامه داد: "هر کدام به اتاق خودمان می‌رویم."

او بدون هیچ حرف دیگری، چرخید و از اتاق خارج شد. تارا تنها در اتاق بزرگ ایستاده بود و به در بسته شده خیره مانده بود. احساس تنهایی و سردرگمی تمام وجودش را فرا گرفته بود. در این عمارت مجلل، او فقط یک غریبه بود. عروسی که نه تنها دل همسرش، بلکه حتی قلب خودش را هم به دست نیاورده بود.

با قدم‌های لرزان به سمت پنجره رفت و به نورهای شهر خیره شد. آیا راهی برای فرار از این سرنوشت ناخواسته وجود داشت؟ یا باید در این سکوت سرد و در این عمارت مجلل، به تدریج روح و احساساتش را از دست می‌داد؟

---

سلام خوشگلا اینم پارت تو اگه خوشتون اومد تو کامنتا بگید لایک و بازنشر یادتون نره مرسیییی باییییی👆🏻
دیدگاه ها (۰)

چطورید من میخواستم بپرسم روزی چند تا پارت بنویسم من تو یه دف...

#rose

پارت اول👇🏻**عنوان: پیوند ناخواسته****پارت ۱: سایه سنگین تقدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط