+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.120
(از زبون ا.ت)
تقریباً نیم ساعت بعد، هوسوک با کیف پزشکیش اومد. جونگ کوک هنوز کنارم نشسته بود و دستمو ول نکرده بود. هوسوک با یه نگاه سریع به حالم، بدون حرف زیاد شروع کرد به معاینه.
اول فشار خونمو گرفت، بعد گوشیمو چک کرد، بعد هم یه سری سوالای معمولی پرسید. من فقط نشسته بودم و سعی میکردم تهوعمو کنترل کنم.
هوسوک یه لحظه ساکت شد، بعد با اخم ملایم به جونگ کوک نگاه کرد و گفت:
هوسوک: کوک... میتونم یه لحظه خصوصی با ا.ت حرف بزنم؟
جونگ کوک ابروهاشو بالا برد ولی بلند شد و رفت بیرون اتاق. در رو بست.
هوسوک نشست رو لبه تخت، کنارم و با صدای آروم و حرفهای گفت:
هوسوک: ا.ت... علائمت — سرگیجه، تهوع صبحگاهی، خستگی شدید، همهشون به یه چیز اشاره میکنن. احتمال بارداری خیلی بالاست.
من برای چند ثانیه کاملاً خشکم زد. انگار دنیا یه لحظه متوقف شد.
(با صدای لرزان و شوکه)
+ چی؟... بارداری؟... نه... نه ممکن نیست... ما فقط... فقط یه هفتهست که...
هوسوک آروم سرشو تکون داد:
هوسوک: دقیقاً. حتی اگه فقط یه بار هم بوده، ممکنه. بدن تو بعد از اون همه استرس و فشار، ممکنه علائم رو دیرتر نشون بده. پیشنهاد میکنم امروز یه تست بارداری بگیریم یا مستقیم آزمایش خون بدیم تا مطمئن شیم.
من دستامو گذاشتم رو شکمم. هنوز باورم نمیشد. سرم دوباره گیج رفت و یه موج تازه تهوع اومد.
(با صدای گرفته)
+ اگه... اگه واقعاً باردار باشم چی؟ من... من هنوز خودم درست نیستم... هنوز با همه این اتفاقا کنار نیومدم...
هوسوک دستشو آروم گذاشت رو شونهم:
هوسوک: فعلاً نگران نباش. اول مطمئن شیم. ولی اگه مثبت بود، باید خیلی مراقب باشی. وضعیتت بعد از اون همه فشار روانی و جسمی حساسه.
در همین لحظه جونگ کوک نتونست صبر کنه و در رو باز کرد و اومد داخل. صورتش پر از نگرانی بود.
- چی شد؟ حالش خوبه؟
هوسوک بهم نگاه کرد، انگار اجازه میخواست بگه. من فقط سرمو پایین انداختم.
هوسوک آروم گفت:
هوسوک: کوک... احتمال قوی بارداری وجود داره.
اتاق یه لحظه کاملاً ساکت شد.
جونگ کوک رنگش پرید، بعد چشماش گرد شد و سریع اومد کنارم نشست.
(با صدای شوکه و پر از احساس)
- جدی؟... ا.ت... تو... ما...
من فقط سرمو تو سینهش قایم کردم و چیزی نگفتم. ذهنم کامل بههم ریخته بود.............
ادامه دارد...........
آخی
-I shouldn't fall in love with you
p.120
(از زبون ا.ت)
تقریباً نیم ساعت بعد، هوسوک با کیف پزشکیش اومد. جونگ کوک هنوز کنارم نشسته بود و دستمو ول نکرده بود. هوسوک با یه نگاه سریع به حالم، بدون حرف زیاد شروع کرد به معاینه.
اول فشار خونمو گرفت، بعد گوشیمو چک کرد، بعد هم یه سری سوالای معمولی پرسید. من فقط نشسته بودم و سعی میکردم تهوعمو کنترل کنم.
هوسوک یه لحظه ساکت شد، بعد با اخم ملایم به جونگ کوک نگاه کرد و گفت:
هوسوک: کوک... میتونم یه لحظه خصوصی با ا.ت حرف بزنم؟
جونگ کوک ابروهاشو بالا برد ولی بلند شد و رفت بیرون اتاق. در رو بست.
هوسوک نشست رو لبه تخت، کنارم و با صدای آروم و حرفهای گفت:
هوسوک: ا.ت... علائمت — سرگیجه، تهوع صبحگاهی، خستگی شدید، همهشون به یه چیز اشاره میکنن. احتمال بارداری خیلی بالاست.
من برای چند ثانیه کاملاً خشکم زد. انگار دنیا یه لحظه متوقف شد.
(با صدای لرزان و شوکه)
+ چی؟... بارداری؟... نه... نه ممکن نیست... ما فقط... فقط یه هفتهست که...
هوسوک آروم سرشو تکون داد:
هوسوک: دقیقاً. حتی اگه فقط یه بار هم بوده، ممکنه. بدن تو بعد از اون همه استرس و فشار، ممکنه علائم رو دیرتر نشون بده. پیشنهاد میکنم امروز یه تست بارداری بگیریم یا مستقیم آزمایش خون بدیم تا مطمئن شیم.
من دستامو گذاشتم رو شکمم. هنوز باورم نمیشد. سرم دوباره گیج رفت و یه موج تازه تهوع اومد.
(با صدای گرفته)
+ اگه... اگه واقعاً باردار باشم چی؟ من... من هنوز خودم درست نیستم... هنوز با همه این اتفاقا کنار نیومدم...
هوسوک دستشو آروم گذاشت رو شونهم:
هوسوک: فعلاً نگران نباش. اول مطمئن شیم. ولی اگه مثبت بود، باید خیلی مراقب باشی. وضعیتت بعد از اون همه فشار روانی و جسمی حساسه.
در همین لحظه جونگ کوک نتونست صبر کنه و در رو باز کرد و اومد داخل. صورتش پر از نگرانی بود.
- چی شد؟ حالش خوبه؟
هوسوک بهم نگاه کرد، انگار اجازه میخواست بگه. من فقط سرمو پایین انداختم.
هوسوک آروم گفت:
هوسوک: کوک... احتمال قوی بارداری وجود داره.
اتاق یه لحظه کاملاً ساکت شد.
جونگ کوک رنگش پرید، بعد چشماش گرد شد و سریع اومد کنارم نشست.
(با صدای شوکه و پر از احساس)
- جدی؟... ا.ت... تو... ما...
من فقط سرمو تو سینهش قایم کردم و چیزی نگفتم. ذهنم کامل بههم ریخته بود.............
ادامه دارد...........
آخی
- ۷۳۵
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط