I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁷⁹
گوشه ی لبم رو بوسید..به لبم نخورد ولی خیلی نزدیک بود..
تقریبا قلبم داشت از توی دهنم در میومد
+من هیچجا نمیرم
-برو دیگه منو دوست نداری
روی لاله ی گوشم رو بوسید
+پس دیگه مکان امنت نیستم
خندیدم
-تو همیشه برای من امنی
داشتم از خجالت منفجر میشدم..تقریبا رنگ لبو شدم
دستامو روی شونش گذاشتم تا هلش بدم،ولی ذرهای تکون نخورد!
-خب برو تا من اماده شم
+باشه..تا ۵ دقیقه ی دیگه میای!
از روم بلند شد و رفت..
۵دقیقه؟عمرااااا
یه دوش چند دقیقهای گرفتم..موهام رو باز گذاشتم و فقط کمی حالت دادم
یکم ریمل و کانسیلر و یکممم رژ زدم
لباسم رو پوشیدم و کفشامو پا کردم
سریع رفتم توی هال
-بریم؟
پسرا اماده وایساده بودن و دستشون هیچی نبود
-یعنی وقتی من اماده شدم،نرفتین طرح هارو بردارین؟
همینجوری که از پله ها بالا میرفتم،غر میزدم
-واقعا که..پس بگو چرا منو به عنوان سرگروه انتخاب کردن..الان دیر میشه چرا اینارو جمع نکردین؟اگه یادم میرفت چی؟..
و تا وقتی میخواستیم بریم توی ماشین این غرغر ها ادامه داشت...
اونا هم فقط سر تکون میدادن یا میگفتن ببخشید
رسیدیم به رستوران..
همه وارد شدن..و من و تهیونگ اخرین نفر بودیم
وقتی میخواستیم وارد بشیم،تهیونگ گفت:
+خیلی خوشگل شدی..جوری که الان میخوام فقط بغلت کنم
-فقط همین؟
دستامو باز کردم
-پس ازادی؟
خندید..
و اونقدر محکم بغلم کرد که نزدیک بود له بشم
بعد،باهم وارد رستوران شدیم
یه میز انتخاب کردیم و نشستیم
یونگی:پاستا؟
همه موافقت کردیم
گارسون اومد و وقتی میخواست سفارش رو بگیره،یونگی اضافه کرد
یونگی:و ۸تا دسر لطفا!
گارسون:بله حتما(عشوه)
خدایا چرا یه ادم درست و حسابی که نخواد با پسرا وارد رابطه بشه نیست؟
خب منم بودم میخواستم..ولی اگه تهیونگ بود چه بهتر..
وایسا..چی دارم میگم مننننن؟
حدودا بیست دقیقه گذشته بود و غذا ها اومده بودن
شروع کردم به خوردن..چشمام رو بستم..دستم رو روی قلبم گذاشتم
خیلی خوشمزهاسسسسس..عالیه!
بعد از تموم کردنش در ۵ ثانیه،نوبت دسر شد
اولین قاشق رو گذاشتم داخل دهنم
یه مزه ی اشنایی میداد..هلو؟ای وای..به هلو حساسیت شدید دارم
سریع و بدون هیچ حرفی رفتم دستشویی و همشو بالا اوردم
سرم گیج میرفت..دلم درد گرفته بود..گلوم میسوخت
چشمام قرمز شده بود و کمکم،داشت نفسم بند میومد..
سریع به قسمت پذیرش رفتم
:چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
-قرص ضد حساسیت دارید؟
:بله..بفرماید
و یه قرص همراه یه بطری اب بهم داد
سریع خوردم..
نفسام منظم تر شد..گلوم کمکم بهتر شد
وقتی مطمئن شدم حالم خوبه،رفتم پیش پسرا
اما دوباره سردرد لعنتی اومد سراغم!
به زور خودمو رسوندم به صندلی
با همون سرگیجه روی صندلی نشستم و سرمو با دستام گرفتم
تهیونگ صورتمو با دستاش قاب کرد و مدام اجزای صورتم رو چک میکرد
+حالت خوبه؟چیزیت شده؟حالت بد شد؟بریم دکتر؟
-هعی حالم خوبه..فقط به هلو حساسیت داشتم..وگرنه خوبم!
کمی یقه ی لباسم رو پایین داد
گلوم قرمز شده بود..
وقتی فهمید دروغ نمیگم،یکم اب بهم داد...
*ادامه دارد...
یه سوال دارم از تهیونگ:واقعا هنوز متوجه نشدی عاشق شدییییی با این رفتارتتتتت؟😂
[اسلاید دو:لباس نیلسو
اسلاید سه:لباس تهیونگ]
Part⁷⁹
گوشه ی لبم رو بوسید..به لبم نخورد ولی خیلی نزدیک بود..
تقریبا قلبم داشت از توی دهنم در میومد
+من هیچجا نمیرم
-برو دیگه منو دوست نداری
روی لاله ی گوشم رو بوسید
+پس دیگه مکان امنت نیستم
خندیدم
-تو همیشه برای من امنی
داشتم از خجالت منفجر میشدم..تقریبا رنگ لبو شدم
دستامو روی شونش گذاشتم تا هلش بدم،ولی ذرهای تکون نخورد!
-خب برو تا من اماده شم
+باشه..تا ۵ دقیقه ی دیگه میای!
از روم بلند شد و رفت..
۵دقیقه؟عمرااااا
یه دوش چند دقیقهای گرفتم..موهام رو باز گذاشتم و فقط کمی حالت دادم
یکم ریمل و کانسیلر و یکممم رژ زدم
لباسم رو پوشیدم و کفشامو پا کردم
سریع رفتم توی هال
-بریم؟
پسرا اماده وایساده بودن و دستشون هیچی نبود
-یعنی وقتی من اماده شدم،نرفتین طرح هارو بردارین؟
همینجوری که از پله ها بالا میرفتم،غر میزدم
-واقعا که..پس بگو چرا منو به عنوان سرگروه انتخاب کردن..الان دیر میشه چرا اینارو جمع نکردین؟اگه یادم میرفت چی؟..
و تا وقتی میخواستیم بریم توی ماشین این غرغر ها ادامه داشت...
اونا هم فقط سر تکون میدادن یا میگفتن ببخشید
رسیدیم به رستوران..
همه وارد شدن..و من و تهیونگ اخرین نفر بودیم
وقتی میخواستیم وارد بشیم،تهیونگ گفت:
+خیلی خوشگل شدی..جوری که الان میخوام فقط بغلت کنم
-فقط همین؟
دستامو باز کردم
-پس ازادی؟
خندید..
و اونقدر محکم بغلم کرد که نزدیک بود له بشم
بعد،باهم وارد رستوران شدیم
یه میز انتخاب کردیم و نشستیم
یونگی:پاستا؟
همه موافقت کردیم
گارسون اومد و وقتی میخواست سفارش رو بگیره،یونگی اضافه کرد
یونگی:و ۸تا دسر لطفا!
گارسون:بله حتما(عشوه)
خدایا چرا یه ادم درست و حسابی که نخواد با پسرا وارد رابطه بشه نیست؟
خب منم بودم میخواستم..ولی اگه تهیونگ بود چه بهتر..
وایسا..چی دارم میگم مننننن؟
حدودا بیست دقیقه گذشته بود و غذا ها اومده بودن
شروع کردم به خوردن..چشمام رو بستم..دستم رو روی قلبم گذاشتم
خیلی خوشمزهاسسسسس..عالیه!
بعد از تموم کردنش در ۵ ثانیه،نوبت دسر شد
اولین قاشق رو گذاشتم داخل دهنم
یه مزه ی اشنایی میداد..هلو؟ای وای..به هلو حساسیت شدید دارم
سریع و بدون هیچ حرفی رفتم دستشویی و همشو بالا اوردم
سرم گیج میرفت..دلم درد گرفته بود..گلوم میسوخت
چشمام قرمز شده بود و کمکم،داشت نفسم بند میومد..
سریع به قسمت پذیرش رفتم
:چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
-قرص ضد حساسیت دارید؟
:بله..بفرماید
و یه قرص همراه یه بطری اب بهم داد
سریع خوردم..
نفسام منظم تر شد..گلوم کمکم بهتر شد
وقتی مطمئن شدم حالم خوبه،رفتم پیش پسرا
اما دوباره سردرد لعنتی اومد سراغم!
به زور خودمو رسوندم به صندلی
با همون سرگیجه روی صندلی نشستم و سرمو با دستام گرفتم
تهیونگ صورتمو با دستاش قاب کرد و مدام اجزای صورتم رو چک میکرد
+حالت خوبه؟چیزیت شده؟حالت بد شد؟بریم دکتر؟
-هعی حالم خوبه..فقط به هلو حساسیت داشتم..وگرنه خوبم!
کمی یقه ی لباسم رو پایین داد
گلوم قرمز شده بود..
وقتی فهمید دروغ نمیگم،یکم اب بهم داد...
*ادامه دارد...
یه سوال دارم از تهیونگ:واقعا هنوز متوجه نشدی عاشق شدییییی با این رفتارتتتتت؟😂
[اسلاید دو:لباس نیلسو
اسلاید سه:لباس تهیونگ]
- ۱۵۶
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط