بادیگاردسردمن
#بادیگارد_سرد_من
پارت ²
ویو لارا__
____شبی که ماسکها افتاد
سه شب بعد، همه چیز عوض شد...
ما در حال عبور از یک منطقه متروکه در حومه سئول بودیم که ناگهان همهچیز در آتش و دود غرق شد.....
انفجار بمب کنار جاده، ماشینها را از مسیر خارج کرد. صدای رگبار گلوله مثل صدای خرد شدن شیشه در فضا میپیچید. محافظهای یونگی یکی پس از دیگری کشته میشدند...
یونگی پشت ماشینش گیر افتاده بود. سه نفر از حرفهایترین قاتلهای مافیای رقیب، با اسلحههای خودکار به سمتش پیش میآمدند.....
یونگی کلت کمریاش را کشید، اما تعداد آنها بیش از حد بود.
این همان لحظهای بود که منتظرش بودم.
در حالی که همه در حال فرار یا پناه گرفتن بودند، من مثل یک سایه از پشت ماشین بیرون پریدم. حرکتهایم آنقدر سریع بود که چشمهای عادی نمیتوانست دنبالشان کند. اولی را با یک ضربه دقیق به گلو از پای درآوردم و سلاحش را در هوا گرفتم....
بدون اینکه متوقف شوم، چرخیدم و با دو شلیک حسابشده، مغز دومی را هدف گرفتم...
سومی که حالا ترسیده بود، سعی کرد از پشت به من حمله کند. اما من سریعتر بودم. قبل از اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، با یک حرکت رزمی خشن، او را به دیوار کوبیدم و با خنجری که همیشه در پاشنه کفشم پنهان داشتم، کارش را تمام کردم...
سکوت مرگباری منطقه را فرا گرفت. فقط صدای باران بود و نفسهای تند من.
آرام برگشتم. یونگی آنجا بود، تکیه داده به ماشین، اسلحه در دستش هنوز بالا بود و با چشمهایی که از شدت شوک باز مانده بود، به من و اجساد پخش شده روی زمین نگاه میکرد. دیگر اثری از آن پوزخند سرد نبود...
حالا در چشمانش، نوعی ترسِ آمیخته با احترامِ وحشتناک موج میزد.
او برای اولین بار به من نگاه کرد، نه به عنوان یک دختربچه، بلکه به عنوان یک تهدید… یا شاید، تنها کسی که میتوانست او را در این بازی کثیف زنده نگه دارد....
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد
پارت ²
ویو لارا__
____شبی که ماسکها افتاد
سه شب بعد، همه چیز عوض شد...
ما در حال عبور از یک منطقه متروکه در حومه سئول بودیم که ناگهان همهچیز در آتش و دود غرق شد.....
انفجار بمب کنار جاده، ماشینها را از مسیر خارج کرد. صدای رگبار گلوله مثل صدای خرد شدن شیشه در فضا میپیچید. محافظهای یونگی یکی پس از دیگری کشته میشدند...
یونگی پشت ماشینش گیر افتاده بود. سه نفر از حرفهایترین قاتلهای مافیای رقیب، با اسلحههای خودکار به سمتش پیش میآمدند.....
یونگی کلت کمریاش را کشید، اما تعداد آنها بیش از حد بود.
این همان لحظهای بود که منتظرش بودم.
در حالی که همه در حال فرار یا پناه گرفتن بودند، من مثل یک سایه از پشت ماشین بیرون پریدم. حرکتهایم آنقدر سریع بود که چشمهای عادی نمیتوانست دنبالشان کند. اولی را با یک ضربه دقیق به گلو از پای درآوردم و سلاحش را در هوا گرفتم....
بدون اینکه متوقف شوم، چرخیدم و با دو شلیک حسابشده، مغز دومی را هدف گرفتم...
سومی که حالا ترسیده بود، سعی کرد از پشت به من حمله کند. اما من سریعتر بودم. قبل از اینکه بفهمد چه اتفاقی افتاده، با یک حرکت رزمی خشن، او را به دیوار کوبیدم و با خنجری که همیشه در پاشنه کفشم پنهان داشتم، کارش را تمام کردم...
سکوت مرگباری منطقه را فرا گرفت. فقط صدای باران بود و نفسهای تند من.
آرام برگشتم. یونگی آنجا بود، تکیه داده به ماشین، اسلحه در دستش هنوز بالا بود و با چشمهایی که از شدت شوک باز مانده بود، به من و اجساد پخش شده روی زمین نگاه میکرد. دیگر اثری از آن پوزخند سرد نبود...
حالا در چشمانش، نوعی ترسِ آمیخته با احترامِ وحشتناک موج میزد.
او برای اولین بار به من نگاه کرد، نه به عنوان یک دختربچه، بلکه به عنوان یک تهدید… یا شاید، تنها کسی که میتوانست او را در این بازی کثیف زنده نگه دارد....
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد
- ۱۲۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط