بادیگاردسردمن
#بادیگارد_سرد_من
پارت ¹
ویو لارا__
____: سایهای در مه
سئول زیر باران پاییزی خیس بود. وقتی از ماشین پیاده شدم، کت و شلوار مشکیام کاملاً به تنم نشسته بود.....
یونگی رو دیدم؛ با آن پالتوی بلند مشکی و چهرهای که انگار از سنگ تراشیده شده بود، به سمت ماشینش میرفت. دهها محافظ دوروبرش بودند، اما او تنها کسی بود که هوا را سنگین میکرد....
وقتی نزدیک شدم و طبق برنامه خودم را به عنوان بادیگارد جدید معرفی کردم....یونگی حتی برای یک ثانیه هم نگاهش را از پروندهای که دستش بود نگرفت...
بعد، آرام سرش را بلند کرد... نگاهش به من که رسید، انگار به چیزی نگاه میکرد که حتی ارزش وقت تلف کردن هم ندارد....
پوزخندی زد و با همان لحن سرد و کشندهاش گفت: «شوخی میکنید؟ این که هنوز از مدرسه برگشته! آخه یه دختر بچه برای چی باید بادیگارد من باشه؟»
اطرافیانش خندیدند. یونگی نزدیکتر آمد، طوری که گرمای تنش را حس میکردم...
چشمهای سیاهش مثل دو تا گودال تاریک بودند. «برو خونه، کوچولو. اینجا جای بازی نیست. اگه میخوای زنده بمونی، این نزدیکیا پیدات نشه.»
با بیاعتنایی از کنارم گذشت. غرورم زخمی شده بود، اما این دقیقاً همان چیزی بود که میخواستم: دست کم گرفته شدن، بزرگترین سلاح من بود.....
ادامه دارد....
پارت ¹
ویو لارا__
____: سایهای در مه
سئول زیر باران پاییزی خیس بود. وقتی از ماشین پیاده شدم، کت و شلوار مشکیام کاملاً به تنم نشسته بود.....
یونگی رو دیدم؛ با آن پالتوی بلند مشکی و چهرهای که انگار از سنگ تراشیده شده بود، به سمت ماشینش میرفت. دهها محافظ دوروبرش بودند، اما او تنها کسی بود که هوا را سنگین میکرد....
وقتی نزدیک شدم و طبق برنامه خودم را به عنوان بادیگارد جدید معرفی کردم....یونگی حتی برای یک ثانیه هم نگاهش را از پروندهای که دستش بود نگرفت...
بعد، آرام سرش را بلند کرد... نگاهش به من که رسید، انگار به چیزی نگاه میکرد که حتی ارزش وقت تلف کردن هم ندارد....
پوزخندی زد و با همان لحن سرد و کشندهاش گفت: «شوخی میکنید؟ این که هنوز از مدرسه برگشته! آخه یه دختر بچه برای چی باید بادیگارد من باشه؟»
اطرافیانش خندیدند. یونگی نزدیکتر آمد، طوری که گرمای تنش را حس میکردم...
چشمهای سیاهش مثل دو تا گودال تاریک بودند. «برو خونه، کوچولو. اینجا جای بازی نیست. اگه میخوای زنده بمونی، این نزدیکیا پیدات نشه.»
با بیاعتنایی از کنارم گذشت. غرورم زخمی شده بود، اما این دقیقاً همان چیزی بود که میخواستم: دست کم گرفته شدن، بزرگترین سلاح من بود.....
ادامه دارد....
- ۱۲۲
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط