دم غروب بود بارون می بارید....
دم غروب بود بارون می بارید....
هوا کم کم داشت رو به تاریکی می رفت داشتم از زورخونه برمیگشتم که یهو چشمم افتاد به یه سبزی فروش بیشتر سبزی هاشو نفروخته بود. ناراحت بود و نگران رفتم طرفش یقه پالتومو صاف کردم و باهاش دست دادم و کنارش ایستادم کمی بعد مردم به هوای دیدن من و امضا گرفتن ازم میومند و به بهانه سبزی خردیدن کنارم می ایستادن ظرف یک ساعت سبزی فروش تمام سبزی هایش را فروخت و خوشحال به خانه برگشت من هم راضی ام خدایا شکرت که امشب پدری شرمنده خانواده اش نشد
دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی تقدیم به مردان مرد این سرزمین
هوا کم کم داشت رو به تاریکی می رفت داشتم از زورخونه برمیگشتم که یهو چشمم افتاد به یه سبزی فروش بیشتر سبزی هاشو نفروخته بود. ناراحت بود و نگران رفتم طرفش یقه پالتومو صاف کردم و باهاش دست دادم و کنارش ایستادم کمی بعد مردم به هوای دیدن من و امضا گرفتن ازم میومند و به بهانه سبزی خردیدن کنارم می ایستادن ظرف یک ساعت سبزی فروش تمام سبزی هایش را فروخت و خوشحال به خانه برگشت من هم راضی ام خدایا شکرت که امشب پدری شرمنده خانواده اش نشد
دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی تقدیم به مردان مرد این سرزمین
- ۴۶۱
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط