{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از زورخانه که بیرون آمدم عصر بود و هوا سرد...گوشه ی یقه ی

از زورخانه که بیرون آمدم عصر بود و هوا سرد...گوشه ی یقه ی کتم را بالا دادم ، دیدم سبزی فروشی با چرخ خود ایستاده است اما هنوز سبزی هایش را نفروخته است.
رفتم کنار او ایستادم و با او گپی زدم... کم کم مردم به بهانه ی سبزی خریدن به کنار من و سبزی فروش می آمدند
و با سلام و احوالپرسی و برخی نیز با امضا گرفتن از من، سبزی می خریدند.
چند ساعتی آنجا ایستادم تا سبزی فروش تمام سبزی هایش را فروخت. از او خداحافظی کردم و رفتم...

🌸 انسانیت🌸
"گوشه ای از خاطرات جهان پهلوان تختی"❤ ️❤ ️❤ ️
دیدگاه ها (۱)

رمان خبره ممنوعه پارت پنجم 5

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ¹ویو ا/توایییی... 😑دو روز پ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

دم غروب بود بارون می بارید....هوا کم کم داشت رو به تاریکی می...

دوازده سالم که بود، یک گربه‌ی جوان و سیاه را توی حیاط‌خلوت خ...

ᴘᴀʀᴛ 13_من دیگه باید برم...تو ام همینجا بمون فعلا وقت ندارم ...

رمان گناهکار قسمت نهم (774) بچه ها محدودیت زمانی هست در ویسگون و گرنه همرو یه جا می زاشتم

رمان گناهکار قسمت هفتم (526 )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط