『قناری عکاس』
『قناری عکاس』
❇❆❇❆❇❆❇❆❇❆◢◉❢◉◣❆❇❆❇❆❇❆❇❆
《خانم درست وایسید》
دوباره حالتت رو تغییر دادی
اصلا قابل باور نبود یه عکس ساده انقدر خسته کننده باشه
هر کاری عکاس میگفت رو انجام میدادی ولی دوباره ازت ایراد میگرفت
و تو همش حرص میخوردی
《ببخشیدا ولی به جای گیر دادن به من چرا موهای زرد قناری خودتو درست نمیکنی 》
همین حرفت باعث خنده عکاس شد
《خانم اولا موهای من زرد و مشکیه دوما رنگ موهای من چه ربطی به عکس شما داره 》
و حین گفتن این کلمه اومد جلو و آخر کار خودشو کرد چونت رو گرفت و مدل ایستادنت رو درست کرد نردبونی بود برا خودش و رفت عقب تا عکس رو بگیره
لحن با احترام حرفاش به قیافش نمیخورد بیشتر شبیه این بود که مواد فروش باشه و قرار باشه برای یه مافیای بزرگ کار کنه
از افکارت خندت گرفته بود
همیشه از عکس گرفتن بدت میومد ولی این پروژه لعنتی یه عکس از همه کارمندا میخواست
در کمال تعجب عکاس جذاب تورو برده بود طبقه بالا که برای عکس های ویژه استفاده میشد و واقعا نمیدونستی چرا انقد رو عکست حساسه
حساس درسته تو اینجوری فکر میکردی و یه درصدم احتمال نمیدادی این کاراش از قصد باشه
بالاخره بعد از کلی تلاش عکس و گرفتید و رفتین پایین تا چاپش کنید و عکاس بدون اینکه یه نگاه به عکس بندازه گفت چند ساعتی طول میکشه و تو که کار داشتی مجبور شدی بری بعداً برگردی
قبل از اینکه عکس رو بگیرید میخواستی هزینه رو پرداخت کنی و اون عکاس گفته بود دوست داره یه کارمند دولت رو مهمون کنه ✨
بعد اینکه رسیدی تایم کار عکاسی تموم شده بود و عکاس داشت مغازه رو میبست
فهمیده بودی یه عکاس دوره گرده و اینجا عکاسی یکی از همکاراش شایدم دوستاش بود
روز تعطیل بود و تو مجبور بودی بری عکس بگیری چون تا اون موقع حاضر نشده بودی عکس بگیری
تقریبا همه عکاسی ها رو زیر و رو کرده بودی ولی هیچکدوم باز نبودن
آخه کی روز تعطیل کار میکرد که اونا دومیش باشن
در کمال تعجب یکیشون باز بود ولی دیر رسیده بودی و صاحب عکاسی داشت میرفت ولی اون عکاس چشم زرد گفت که میتونه عکست رو بگیره
تو فکرشم نمیکردی به خاطر تو قبول کرده کل روز مغازه رو بگردونه
الان توی عکاسی بودی و اون داشت عکاسی رو جمع میکرد تا در عکاسی رو ببنده و بره به میز اشاره کرد عکست روش بود و گفت
《شماره عکس پشت عکسه حتما چکش کن یادت نره درو ببندی 》
و رفت
از اینکه رسماً دستور داده بود درو ببندی بدت اومد و دلت میخواست درو باز بزاری تا حرصش در بیاد ولی وقتی چشمت به عکس افتاد منصرف شدی
دروغ چرا خیلی قشنگ گرفته بود
عکسو برداشتی ، رفتی بیرون و در رو بستی موقع برگشتن حرفش رو یادت اومد و عکس رو برگردوندی تا شماره عکس رو ببینی
تا الان شک داشتی ولی بعد از اینکه چشمت به کاغذ افتاد شکت برطرف شد
〘بچه کوچولو اگه یه چیزی بهت بگم
به مامانت نمیگی ؟
خیلی دوستت دارم〙 ❲🫠✨❳
❇❆❇❆❇❆❇❆❇❆◢◉❢◉◣❆❇❆❇❆❇❆❇❆
❇❆❇❆❇❆❇❆❇❆◢◉❢◉◣❆❇❆❇❆❇❆❇❆
《خانم درست وایسید》
دوباره حالتت رو تغییر دادی
اصلا قابل باور نبود یه عکس ساده انقدر خسته کننده باشه
هر کاری عکاس میگفت رو انجام میدادی ولی دوباره ازت ایراد میگرفت
و تو همش حرص میخوردی
《ببخشیدا ولی به جای گیر دادن به من چرا موهای زرد قناری خودتو درست نمیکنی 》
همین حرفت باعث خنده عکاس شد
《خانم اولا موهای من زرد و مشکیه دوما رنگ موهای من چه ربطی به عکس شما داره 》
و حین گفتن این کلمه اومد جلو و آخر کار خودشو کرد چونت رو گرفت و مدل ایستادنت رو درست کرد نردبونی بود برا خودش و رفت عقب تا عکس رو بگیره
لحن با احترام حرفاش به قیافش نمیخورد بیشتر شبیه این بود که مواد فروش باشه و قرار باشه برای یه مافیای بزرگ کار کنه
از افکارت خندت گرفته بود
همیشه از عکس گرفتن بدت میومد ولی این پروژه لعنتی یه عکس از همه کارمندا میخواست
در کمال تعجب عکاس جذاب تورو برده بود طبقه بالا که برای عکس های ویژه استفاده میشد و واقعا نمیدونستی چرا انقد رو عکست حساسه
حساس درسته تو اینجوری فکر میکردی و یه درصدم احتمال نمیدادی این کاراش از قصد باشه
بالاخره بعد از کلی تلاش عکس و گرفتید و رفتین پایین تا چاپش کنید و عکاس بدون اینکه یه نگاه به عکس بندازه گفت چند ساعتی طول میکشه و تو که کار داشتی مجبور شدی بری بعداً برگردی
قبل از اینکه عکس رو بگیرید میخواستی هزینه رو پرداخت کنی و اون عکاس گفته بود دوست داره یه کارمند دولت رو مهمون کنه ✨
بعد اینکه رسیدی تایم کار عکاسی تموم شده بود و عکاس داشت مغازه رو میبست
فهمیده بودی یه عکاس دوره گرده و اینجا عکاسی یکی از همکاراش شایدم دوستاش بود
روز تعطیل بود و تو مجبور بودی بری عکس بگیری چون تا اون موقع حاضر نشده بودی عکس بگیری
تقریبا همه عکاسی ها رو زیر و رو کرده بودی ولی هیچکدوم باز نبودن
آخه کی روز تعطیل کار میکرد که اونا دومیش باشن
در کمال تعجب یکیشون باز بود ولی دیر رسیده بودی و صاحب عکاسی داشت میرفت ولی اون عکاس چشم زرد گفت که میتونه عکست رو بگیره
تو فکرشم نمیکردی به خاطر تو قبول کرده کل روز مغازه رو بگردونه
الان توی عکاسی بودی و اون داشت عکاسی رو جمع میکرد تا در عکاسی رو ببنده و بره به میز اشاره کرد عکست روش بود و گفت
《شماره عکس پشت عکسه حتما چکش کن یادت نره درو ببندی 》
و رفت
از اینکه رسماً دستور داده بود درو ببندی بدت اومد و دلت میخواست درو باز بزاری تا حرصش در بیاد ولی وقتی چشمت به عکس افتاد منصرف شدی
دروغ چرا خیلی قشنگ گرفته بود
عکسو برداشتی ، رفتی بیرون و در رو بستی موقع برگشتن حرفش رو یادت اومد و عکس رو برگردوندی تا شماره عکس رو ببینی
تا الان شک داشتی ولی بعد از اینکه چشمت به کاغذ افتاد شکت برطرف شد
〘بچه کوچولو اگه یه چیزی بهت بگم
به مامانت نمیگی ؟
خیلی دوستت دارم〙 ❲🫠✨❳
❇❆❇❆❇❆❇❆❇❆◢◉❢◉◣❆❇❆❇❆❇❆❇❆
- ۱۱۸
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط