{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

📚 پارت ۲ از ۴ – «ممنوع‌ترین درس»

از اون روز به بعد، نگاهش مدام باهام بازی می‌کرد.
توی کلاس، وقتی سوال می‌پرسید، مستقیم توی چشم‌هام زل می‌زد.
هر بار که رد می‌شد، دستش بی‌دلیل به میز من نزدیک‌تر بود...
و من؟
انگار عقل و منطق رو گذاشته بودم کنار. فقط بازی می‌کردم.
با نگاه‌هام، با لحنم، با لبخند نصفه‌ام.

تا اینکه یه روز، بعد از تموم شدن کلاس، یه کاغذ لای کتابم پیدا کردم.
خطی خاص، محکم و مطمئن نوشته بود:

> «ساعت ۵ بعد از ظهر، کلاس ۲۱، در بسته‌ست.
جرأت داری بیای؟ – J.K.»



نفس تو سینم حبس شد.
انگار یکی دست انداخت و تمام مرزهایی که بینمون بود رو پاره کرد.
با همون جسارتی که همیشه تو خودم داشتم، تصمیم گرفتم برم.


---

ساعت پنج شد.
سکوت کل راهرو رو گرفته بود.
در کلاس ۲۱ رو باز کردم و آروم داخل رفتم.
همه چراغ‌ها خاموش بودن، جز نور غروب که از پنجره می‌تابید.
اون‌جا ایستاده بود، کنار تخته. پشت به من.
با صدای آرومی گفت:

— «بستی درو؟»

قلبم تند می‌زد، اما بله. بستم.

آروم برگشت.
نگاهش اون برق ممنوعه رو داشت.
قدم برداشت سمتم.

— «می‌دونی این‌کارا اشتباهه، درسته؟»

— «و تو بازم دعوت‌م کردی، درسته؟»

مکث کرد. یه لبخند آروم نشست روی لبش.
اومد نزدیک‌تر... نزدیک‌تر... تا جایی که فاصله‌مون فقط چند نفس بود.

— «تو بازی رو شروع کردی ات. نمی‌تونی عقب بکشی.»

— «کی گفته می‌خوام عقب بکشم؟»

همین جمله کافی بود.

دست‌هاش دورم حلقه شد و توی یه لحظه لب‌هام رو بوسید.
هیچی آروم نبود. پر حرارت، ممنوع، و بی‌رحمانه.

لب‌هاش طعم قهوه و گناه می‌داد.
دستم کشیده شد به گردنش. نفسم برید وقتی صدای خش‌دارش رو کنار گوشم شنید:

— «تو... لعنتی‌ترین شاگردی هستی که می‌شه داشت.»

لباسم آروم از روی شونه‌هام پایین رفت...

و من تو آغوش کسی بودم که داشتنش خط قرمز بود، ولی...
همه‌ی وجودم می‌خواست که شکسته بشه.


---
دیدگاه ها (۰)

---📚 پارت ۳ از ۴ – «ممنوع‌ترین درس»لب‌هاش هنوز به من چسبیده ...

---📚 پارت ۴ از ۴ – «ممنوع‌ترین درس»هوای شب، سنگین و پر از هی...

وقتی دانش اموزش بودی

part:20name: عشق و جداییویو بورا و برگشتم...اون یه پسر بود ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط