---
---
📚 پارت ۴ از ۴ – «ممنوعترین درس»
هوای شب، سنگین و پر از هیجان بود.
جونگکوک هنوز کنارم ایستاده بود، با همون نگاه تسخیرکنندهاش.
حس میکردم هر حرکتش، هر نفسش یه کشش جدید رو توی دل من ایجاد میکنه.
دیگه هیچچیز از این لحظهها منطقی نبود. فقط یک کشمکش بین خواستهها و دلایل ممنوعه بود.
— «تو مطمئنی که میخوای اینکارو ادامه بدی؟»
صدای عمیقش، که برای اولین بار توی این شب، یه جورایی به نظر دلسوزانه میاومد، باعث شد لحظهای تو افکارم غرق بشم.
اما من هم از اون دخترها نبودم که به راحتی عقب بکشم.
این بازی رو شروع کرده بودم و حالا باید تا آخرش میرفتم.
— «بله، مطمئنم.»
با اعتماد به نفس این رو گفتم، در حالی که هنوز به دستش که گردنم رو میفشرد، تکیه میدادم.
چشماش کمی تیرهتر شد.
اون دستهای قدرتمند دوباره دورم حلقه شدند، اینبار محکمتر.
بدنمو به بدن خودش فشار داد و دیگه هیچ فاصلهای بینمون نبود.
— «پس باشه، اما... باید بدونی این برای تو عواقب داره.»
لحظهای همهچیز مثل یک انفجار توی ذهنم پیچید.
حس میکردم که این لحظات میتونن نه تنها تغییرات بزرگی توی دلم به وجود بیارن، بلکه دنیای جدیدی رو بسازن.
لبهای کوک دوباره به لبهام نزدیک شد و اینبار، بیشتر از همیشه گرم و پر از تمنا بود.
همه چیز به هم ریخته بود. مرزها شکسته شده بودن و تنها چیزی که باقی مونده بود، همون لحظهها و همین احساسات بیرحم بود.
با هر بوسهای که میزد، بیشتر و بیشتر غرق در خودش میشدم.
چشماش برق میزد، انگار که تصمیم گرفته بود هر چیزی که مربوط به ممنوعه، حالا متعلق به خودش باشه.
و من؟
من هم تسلیم این دنیای آتشین و خطرناک شدم.
تا اینکه یه لحظه سکوت شد.
جونگکوک سرشو کمی عقب کشید و نگاهش پر از مسأله بود.
— «چرا اینقدر شجاعی؟ چرا به این راحتی همه چیز رو به خطر میذاری؟»
لبخند زدم، اما اینبار از ته دل نبود.
— «چون خودت هم میدونی که هیچ چیزی به اندازه اینکار نمیارزه.»
نگاهش لحظهای نرم شد، اما دوباره حرکاتش سریع و بیرحم شد.
و اینطور بود که بازی شروع شد... بازیای که نه من، نه اون، هیچکدوم نمیخواستیم تموم بشه.
---
📚 پارت ۴ از ۴ – «ممنوعترین درس»
هوای شب، سنگین و پر از هیجان بود.
جونگکوک هنوز کنارم ایستاده بود، با همون نگاه تسخیرکنندهاش.
حس میکردم هر حرکتش، هر نفسش یه کشش جدید رو توی دل من ایجاد میکنه.
دیگه هیچچیز از این لحظهها منطقی نبود. فقط یک کشمکش بین خواستهها و دلایل ممنوعه بود.
— «تو مطمئنی که میخوای اینکارو ادامه بدی؟»
صدای عمیقش، که برای اولین بار توی این شب، یه جورایی به نظر دلسوزانه میاومد، باعث شد لحظهای تو افکارم غرق بشم.
اما من هم از اون دخترها نبودم که به راحتی عقب بکشم.
این بازی رو شروع کرده بودم و حالا باید تا آخرش میرفتم.
— «بله، مطمئنم.»
با اعتماد به نفس این رو گفتم، در حالی که هنوز به دستش که گردنم رو میفشرد، تکیه میدادم.
چشماش کمی تیرهتر شد.
اون دستهای قدرتمند دوباره دورم حلقه شدند، اینبار محکمتر.
بدنمو به بدن خودش فشار داد و دیگه هیچ فاصلهای بینمون نبود.
— «پس باشه، اما... باید بدونی این برای تو عواقب داره.»
لحظهای همهچیز مثل یک انفجار توی ذهنم پیچید.
حس میکردم که این لحظات میتونن نه تنها تغییرات بزرگی توی دلم به وجود بیارن، بلکه دنیای جدیدی رو بسازن.
لبهای کوک دوباره به لبهام نزدیک شد و اینبار، بیشتر از همیشه گرم و پر از تمنا بود.
همه چیز به هم ریخته بود. مرزها شکسته شده بودن و تنها چیزی که باقی مونده بود، همون لحظهها و همین احساسات بیرحم بود.
با هر بوسهای که میزد، بیشتر و بیشتر غرق در خودش میشدم.
چشماش برق میزد، انگار که تصمیم گرفته بود هر چیزی که مربوط به ممنوعه، حالا متعلق به خودش باشه.
و من؟
من هم تسلیم این دنیای آتشین و خطرناک شدم.
تا اینکه یه لحظه سکوت شد.
جونگکوک سرشو کمی عقب کشید و نگاهش پر از مسأله بود.
— «چرا اینقدر شجاعی؟ چرا به این راحتی همه چیز رو به خطر میذاری؟»
لبخند زدم، اما اینبار از ته دل نبود.
— «چون خودت هم میدونی که هیچ چیزی به اندازه اینکار نمیارزه.»
نگاهش لحظهای نرم شد، اما دوباره حرکاتش سریع و بیرحم شد.
و اینطور بود که بازی شروع شد... بازیای که نه من، نه اون، هیچکدوم نمیخواستیم تموم بشه.
---
- ۵.۳k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط