به نام خدا
به نام خدا
پارت ۶
اولین دیدار
از زبان آیزاوا
نکنه جدی جدی یکی از دانش آموزان این کار رو کرده شاید تارا راست بگه که دانش آموزان این کار رو کرده باشن
به تارا نگاه میکنم
آیزاوا:تارا
تارا:بله؟
آیزاوا:کوئکرت چی بود
تارا:با چشمام میتونم مجبور کنم طرف مقابل حقیقت رو بگم
آیزاوا:خوبه
تارا:چرا پرسیدی
آیزاوا:شاید برای اینکه حقیقت رو بفهمیم باید از دانش آموزان پرسه جو کنیم
تارا:فکر نکنم این کار خوب باشه
آیزاوا:مجبوریم این کار رو بکنیم
تارا:آره خب ولی بیا اول اجازه این کار رو از مدیر نزو بگیریم
آیزاوا:فکر خوبی
تارا خمیازه میکشه
تارا:خب من دیگه میرم بخوابم
آیزاوا سر تکون میده
آیزاوا:مشکلی نیست شب بخیر
تارا:شب تو هم بخیر خواب های خوبی ببینی
آیزاوا لبخند محوی میزنه
آیزاوا:همچنین
تارا میخواست بره ولی آیزاوا دستش رو میگییره
آیزاوا:خب این وقت شب خوب خطرناکه بری بیرون
تارا:نه اوکی
آیزاوا:نه! نظرت چی بیای تو خوابگاه معلمان بخوابی
تارا:واقعا میتونم
آیزاوا:آره بیا
آیزاوا و تارا به سمت خوابگاه معلمان میرن و وارد میشن
و وقتی وارد شدن آیزاوا فهمید که پنجرهی یکی از اتاق ها شکسته و برای خوابیدن خطرناکه
خب آیزاوا فقط یه انتخاب داشت اون هم اینه که
آیزاوا:بیا بخواب تو اتاقم
تارا سرخ میشه
تارا:ها؟ چی؟! بخوابم تو اتاقت پس تو چی
آیزاوا:من هم میخوابم
آیزاوا و تارا به سمت اتاق میرن آماده خواب میشن تارا روی تخت خوابید و آیزاوا تو کیسه خوابش
(چی فکر کردی بذارم پیش بخوابن)
تارا:ممنونم ازت آیزاوا
آیزاوا:وظیفم بود
تارا:یه سوال
آیزاوا:هوم؟
تارا:چرا چشمات اینقدر خستن
آیزاوا توقع این سوال رو نداشت
آیزاوا:چون بعضی وقتا نمیخوابم
تارا:چرا خب؟
آیزاوا:چون من یه قهرمانی و بعضی وقتا شب ها کار میکنم
تارا:آها
آیزاوا:چرا اینو پرسیدی
تارا:خب چون چشمان خیلی قشنگه حیفه خسته بشن
آیزاوا سرخ میشه
آیزاوا:آها لازم نيست نگران حالم باشی
هر دو چشماشون رو میبندن و به خواب عمیق میرن
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
پارت ۷رو فردا میزارم🎀🎀🌚
پارت ۶
اولین دیدار
از زبان آیزاوا
نکنه جدی جدی یکی از دانش آموزان این کار رو کرده شاید تارا راست بگه که دانش آموزان این کار رو کرده باشن
به تارا نگاه میکنم
آیزاوا:تارا
تارا:بله؟
آیزاوا:کوئکرت چی بود
تارا:با چشمام میتونم مجبور کنم طرف مقابل حقیقت رو بگم
آیزاوا:خوبه
تارا:چرا پرسیدی
آیزاوا:شاید برای اینکه حقیقت رو بفهمیم باید از دانش آموزان پرسه جو کنیم
تارا:فکر نکنم این کار خوب باشه
آیزاوا:مجبوریم این کار رو بکنیم
تارا:آره خب ولی بیا اول اجازه این کار رو از مدیر نزو بگیریم
آیزاوا:فکر خوبی
تارا خمیازه میکشه
تارا:خب من دیگه میرم بخوابم
آیزاوا سر تکون میده
آیزاوا:مشکلی نیست شب بخیر
تارا:شب تو هم بخیر خواب های خوبی ببینی
آیزاوا لبخند محوی میزنه
آیزاوا:همچنین
تارا میخواست بره ولی آیزاوا دستش رو میگییره
آیزاوا:خب این وقت شب خوب خطرناکه بری بیرون
تارا:نه اوکی
آیزاوا:نه! نظرت چی بیای تو خوابگاه معلمان بخوابی
تارا:واقعا میتونم
آیزاوا:آره بیا
آیزاوا و تارا به سمت خوابگاه معلمان میرن و وارد میشن
و وقتی وارد شدن آیزاوا فهمید که پنجرهی یکی از اتاق ها شکسته و برای خوابیدن خطرناکه
خب آیزاوا فقط یه انتخاب داشت اون هم اینه که
آیزاوا:بیا بخواب تو اتاقم
تارا سرخ میشه
تارا:ها؟ چی؟! بخوابم تو اتاقت پس تو چی
آیزاوا:من هم میخوابم
آیزاوا و تارا به سمت اتاق میرن آماده خواب میشن تارا روی تخت خوابید و آیزاوا تو کیسه خوابش
(چی فکر کردی بذارم پیش بخوابن)
تارا:ممنونم ازت آیزاوا
آیزاوا:وظیفم بود
تارا:یه سوال
آیزاوا:هوم؟
تارا:چرا چشمات اینقدر خستن
آیزاوا توقع این سوال رو نداشت
آیزاوا:چون بعضی وقتا نمیخوابم
تارا:چرا خب؟
آیزاوا:چون من یه قهرمانی و بعضی وقتا شب ها کار میکنم
تارا:آها
آیزاوا:چرا اینو پرسیدی
تارا:خب چون چشمان خیلی قشنگه حیفه خسته بشن
آیزاوا سرخ میشه
آیزاوا:آها لازم نيست نگران حالم باشی
هر دو چشماشون رو میبندن و به خواب عمیق میرن
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه
پارت ۷رو فردا میزارم🎀🎀🌚
- ۷۶
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط