{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با طلوع خورشیدِ دور

با طلوع خورشیدِ دور
من قفس کهنه‌ای بودم
که نور، قفل‌هایش را شکست.

پرندگانِ آرزو پر زدند
تا مرزِ رهایی
و دلتنگی
تقدیری شد
در دانه‌های گندم...🦋🦋

چشمای نازت پر نور جانانم💐🫂🧿🌐

#saharshehim💖
دیدگاه ها (۰)

آیینه پرسید که چرا دیر کرده استنکند دل دیگری او را اسیر کرده...

یاد دارمان خاطره خوشدر حال گذر از کوچهتو به من خندیدیمن درآن...

در جان منی پنهان هم صاحب و هم مهمانسرمست وغزل گویان اسرار چه...

دوست داشتنت وظیفه‌ ام که نبود ، فریضه‌ ام بود ؛ به جا آوردمش...

پارت چهار... پشت در، کسی منتظرم بودصبح شد...اما نور خورشید ه...

پارت ۳۲ (هشدار زارتان زورتان🎀)کم کم اتفاقات ان شب شروع به صم...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽³:³🕊از ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط