سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل سوم قسمت اول: بازگشت سایهها، وزیدن بادِ جنگ
⛓️ طلوعی خونین بر فراز قصر
صبح فرا رسیده بود.
اما صبح در قلمروی خونآشامها، هرگز با طلوعِ طلاییِ خورشید همراه نبود. اینجا، روشنایی با نورِ سرد و نقرهایِ ماهِ همیشگی جایگزین میشد. ماهی که هرگز غروب نمیکرد، و بر فرازِ قصرِ بزرگِ اوچیها، چون چشمی بیخواب، بر همۀ موجودات زیرین مینگریست.
هوا سرد و نمناک بود. بویِ خاکِ خیس و افسونهای کهنه، در همۀ تالارها پیچیده بود.
خدمتکارها با سبدهایی از میوههای سرخِ ممنوعه و ظرفهایی از شهدِ نقرهای، آرام و بیصدا در راهروها حرکت میکردند. اما امروز، سکوت، سنگینتر از همیشه بود. انگار که هوا نفسهایش را حبس کرده بود...
چون بادِ خوش آمد، وزیده بود.
---
🚪 ورودِ قدرتمندانه
درهای بزرگِ قصر، از جنسِ سنگِ سیاه و چوبِ کهنه که با خطوطی از نقره و خونِ کهنه حکاکی شده بود، با فشاری عظیم و مغرورانه به داخل باز شدند. آنچنان نیرویی در این حرکت بود که شعلههای مشعلهای دیواری، برای لحظهای به یک سو خم شدند و گرد و غبارِ باستانی از قاب درها به هوا برخاست.
مردی با قامتی استوار و اسرارآمیز، بر درگاه ایستاده بود.
موهای تیرهاش، کوتاه و نامرتب، پشت به نور خورشید، سیاه و تاریک بود. ماسکی بر چهره داشت که تنها بخشی از ویژگیهای تیزش را پنهان میکرد. همان شنلی سیاه که ساسوکه و ایتاچی معمولا بر تن میکردن با ابر های خونین همیشگی اش... و یک ماسک نارنجی با خطوطی مارپیچی...
(ماسک کدوییه🤌)
اما آنچه بیش از هر چیز جلبِ توجه میکرد، انرژیِ خالص و تاریکی بود که از او ساطع میشد. چیزی که میشد آن را در فضا لمس کرد؛ سنگین، کهنه و سرد.
اوبیتو اوچیها.🩸
پس از ماهها سفر در سرزمینهای دوردستِ جهانِ زیرزمینی، برگشته بود به قصر.
خدمتکارها که مشغول کارهای روزمره بودند، ناگهان یخ زدند. سربازانِ خونآشام که در دو سوی راهرو صف کشیده بودند، همگی سر خم کردند و مشتهای خود را بر سینهشان کوبیدند: نشانِ احترامِ کامل.
اوبیتو، با چکمههای بلندِ چرمی اش، قدم بر سنگفرشِ سیاهِ تالار نهاد.
چند قدم جلوتر آمد. نگاهش به بیراهه نمیرفت. هدفش مشخص بود: اتاق فرمان.
با هر قدم، سایهای از خود به جا میگذاشت؛ سایهای که نه از نور، که از حضورِ پرابهتِ او شکل میگرفت.
او بدون آنکه به راست و چپ بنگرد، از میانِ صفِ سربازان گذشت. پچپچی که میانِ خدمتکاران و اعضایِ پایینرتبهی خاندان پیچیده بود، در حضورِ او به سکوت تبدیل شد. فقط یک کلمه بر لبها جاری شد:
«اوبیتو-ساما...»
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل سوم قسمت اول: بازگشت سایهها، وزیدن بادِ جنگ
⛓️ طلوعی خونین بر فراز قصر
صبح فرا رسیده بود.
اما صبح در قلمروی خونآشامها، هرگز با طلوعِ طلاییِ خورشید همراه نبود. اینجا، روشنایی با نورِ سرد و نقرهایِ ماهِ همیشگی جایگزین میشد. ماهی که هرگز غروب نمیکرد، و بر فرازِ قصرِ بزرگِ اوچیها، چون چشمی بیخواب، بر همۀ موجودات زیرین مینگریست.
هوا سرد و نمناک بود. بویِ خاکِ خیس و افسونهای کهنه، در همۀ تالارها پیچیده بود.
خدمتکارها با سبدهایی از میوههای سرخِ ممنوعه و ظرفهایی از شهدِ نقرهای، آرام و بیصدا در راهروها حرکت میکردند. اما امروز، سکوت، سنگینتر از همیشه بود. انگار که هوا نفسهایش را حبس کرده بود...
چون بادِ خوش آمد، وزیده بود.
---
🚪 ورودِ قدرتمندانه
درهای بزرگِ قصر، از جنسِ سنگِ سیاه و چوبِ کهنه که با خطوطی از نقره و خونِ کهنه حکاکی شده بود، با فشاری عظیم و مغرورانه به داخل باز شدند. آنچنان نیرویی در این حرکت بود که شعلههای مشعلهای دیواری، برای لحظهای به یک سو خم شدند و گرد و غبارِ باستانی از قاب درها به هوا برخاست.
مردی با قامتی استوار و اسرارآمیز، بر درگاه ایستاده بود.
موهای تیرهاش، کوتاه و نامرتب، پشت به نور خورشید، سیاه و تاریک بود. ماسکی بر چهره داشت که تنها بخشی از ویژگیهای تیزش را پنهان میکرد. همان شنلی سیاه که ساسوکه و ایتاچی معمولا بر تن میکردن با ابر های خونین همیشگی اش... و یک ماسک نارنجی با خطوطی مارپیچی...
(ماسک کدوییه🤌)
اما آنچه بیش از هر چیز جلبِ توجه میکرد، انرژیِ خالص و تاریکی بود که از او ساطع میشد. چیزی که میشد آن را در فضا لمس کرد؛ سنگین، کهنه و سرد.
اوبیتو اوچیها.🩸
پس از ماهها سفر در سرزمینهای دوردستِ جهانِ زیرزمینی، برگشته بود به قصر.
خدمتکارها که مشغول کارهای روزمره بودند، ناگهان یخ زدند. سربازانِ خونآشام که در دو سوی راهرو صف کشیده بودند، همگی سر خم کردند و مشتهای خود را بر سینهشان کوبیدند: نشانِ احترامِ کامل.
اوبیتو، با چکمههای بلندِ چرمی اش، قدم بر سنگفرشِ سیاهِ تالار نهاد.
چند قدم جلوتر آمد. نگاهش به بیراهه نمیرفت. هدفش مشخص بود: اتاق فرمان.
با هر قدم، سایهای از خود به جا میگذاشت؛ سایهای که نه از نور، که از حضورِ پرابهتِ او شکل میگرفت.
او بدون آنکه به راست و چپ بنگرد، از میانِ صفِ سربازان گذشت. پچپچی که میانِ خدمتکاران و اعضایِ پایینرتبهی خاندان پیچیده بود، در حضورِ او به سکوت تبدیل شد. فقط یک کلمه بر لبها جاری شد:
«اوبیتو-ساما...»
- ۱۱۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط