هفتهها شاید حتی ماهها گذشته بود از وقتی که از هم فاصله
هفتهها، شاید حتی ماهها گذشته بود از وقتی که از هم فاصله گرفته بودن.
دلیلش ساده بود، اما در عین حال ویرانگر... غرور.
غروری که نمیذاشت حتی یکیشون قدمی به سمت اون یکی برداره، با اینکه هر ثانیهی دوری براشون مثل خنجری توی قلب بود.
سوبین، هر روز مثل یه آدم زخمی، دردش رو سر کیسه بوکس خالی میکرد.
صدای ضربهها مثل نبض تند دلتنگیش توی اتاق میپیچید.
دستاش زخم میشدن، اما تسکینی برای دلش نبود.
میگفت "این درد بهتر از دلتنگیه"، ولی خودش هم میدونست دروغ میگه.
اونطرف، یونجون هم حال خوبی نداشت.
موزیکهایی که با هم گوش میکردن حالا براش شده بودن شکنجه.
هر آهنگ، یه یادآوری از خندهی سوبین، از نگاههای کوتاه اما پر از عشقش.
غرورش مثل دیواری بینشون ایستاده بود؛ دیواری که هیچکدوم قدرت شکستنشو نداشتن... یا شاید نمیخواستن داشته باشن.
تا اینکه یه روز، یه جرقهی کوچک افتاد وسط این خاموشی.
سوبین خسته شده بود از سکوت. از این جنگ بیصدا بین دل و غرور.
نفس عمیقی کشید، ترسشو قورت داد، و تصمیم گرفت...
سوار ماشین شد. مقصدش مشخص بود -خونهی یونجون.
دستای سردش روی فرمون میلرزید. دلش هزار بار گفت «نه برو برگرد»، ولی عشقش بلندتر گفت «برو پیشش».
وقتی رسید، ضربان قلبش از صدای موتور ماشین بلندتر میکوبید.
سوار آسانسور شد، طبقهی مورد نظر...
قدمهاش سنگین، نفسهاش بریده.
ایستاد پشت در. زنگو زد.
چند ثانیه بعد، در باز شد...
و قامت آشنای یونجون روبهروش ظاهر شد.
نگاهشون در هم قفل شد. هیچ کلمهای پیدا نمیکردن.
فقط اشک بود که راهشو پیدا کرده بود.
و ناگهان، بدون حرف، یونجون مثل یه بچه روباه خودش رو پرت کرد تو بغل سوبین.
انگار تمام اون روزای سرد تموم شده بودن.
انگار دوباره نفس کشیدن برگشته بود.
و درست از همون لحظه، روزای بهترشون شروع شد...
چون این بار، عشقشون از غرورشون قویتر بود.
دلیلش ساده بود، اما در عین حال ویرانگر... غرور.
غروری که نمیذاشت حتی یکیشون قدمی به سمت اون یکی برداره، با اینکه هر ثانیهی دوری براشون مثل خنجری توی قلب بود.
سوبین، هر روز مثل یه آدم زخمی، دردش رو سر کیسه بوکس خالی میکرد.
صدای ضربهها مثل نبض تند دلتنگیش توی اتاق میپیچید.
دستاش زخم میشدن، اما تسکینی برای دلش نبود.
میگفت "این درد بهتر از دلتنگیه"، ولی خودش هم میدونست دروغ میگه.
اونطرف، یونجون هم حال خوبی نداشت.
موزیکهایی که با هم گوش میکردن حالا براش شده بودن شکنجه.
هر آهنگ، یه یادآوری از خندهی سوبین، از نگاههای کوتاه اما پر از عشقش.
غرورش مثل دیواری بینشون ایستاده بود؛ دیواری که هیچکدوم قدرت شکستنشو نداشتن... یا شاید نمیخواستن داشته باشن.
تا اینکه یه روز، یه جرقهی کوچک افتاد وسط این خاموشی.
سوبین خسته شده بود از سکوت. از این جنگ بیصدا بین دل و غرور.
نفس عمیقی کشید، ترسشو قورت داد، و تصمیم گرفت...
سوار ماشین شد. مقصدش مشخص بود -خونهی یونجون.
دستای سردش روی فرمون میلرزید. دلش هزار بار گفت «نه برو برگرد»، ولی عشقش بلندتر گفت «برو پیشش».
وقتی رسید، ضربان قلبش از صدای موتور ماشین بلندتر میکوبید.
سوار آسانسور شد، طبقهی مورد نظر...
قدمهاش سنگین، نفسهاش بریده.
ایستاد پشت در. زنگو زد.
چند ثانیه بعد، در باز شد...
و قامت آشنای یونجون روبهروش ظاهر شد.
نگاهشون در هم قفل شد. هیچ کلمهای پیدا نمیکردن.
فقط اشک بود که راهشو پیدا کرده بود.
و ناگهان، بدون حرف، یونجون مثل یه بچه روباه خودش رو پرت کرد تو بغل سوبین.
انگار تمام اون روزای سرد تموم شده بودن.
انگار دوباره نفس کشیدن برگشته بود.
و درست از همون لحظه، روزای بهترشون شروع شد...
چون این بار، عشقشون از غرورشون قویتر بود.
- ۸۷
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط