{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ها دو پارت اخر هم با هم گذاشتم اگر خوشتو امد بهم یگید

بچه ها دو پارت اخر هم با هم گذاشتم اگر خوشتو امد بهم یگید


پرده ششم: آزادی

صبح شد. جین با سردردی شدید از خواب بیدار شد. به خودش نگاه کرد. دست‌هایش خونی بودند. به اطراف نگاه کرد. آینه روی زمین بود، ترک خورده و خاموش.

جونگکوک کنار تخت نشسته بود و به او نگاه می‌کرد. لبخندی آرام بر لب داشت.

«جونگکوک؟... چی شد؟»

جونگکوک به آینه اشاره کرد و گفت: «دیگه خطرناک نیست... من با روحش حرف زدم... باهاش قرار گذاشتم که بره...»

جین با تعجب گفت: «پس تو... خودت را فدا کردی؟»

جونگکوک خندید و گفت: «نه... من با روح آینه حرف زدم. بهش گفتم که تنهایی را می‌فهمم. و اون... قبول کرد بره...»

جین گریه کرد و جونگکوک را بغل کرد. «مرسی... واقعاً مرسی...»

---

پرده‌ی پایانی

آن شب، جونگکوک و جین کنار هم نشستند و به غروب خورشید نگاه کردند.

جین گفت: «چطور تونستی روح رو قانع کنی؟»

جونگکوک لبخند زد و گفت: «بهش گفتم که همه‌ی ما تنها هستیم. ولی این تنها بودن، دلیلی برای گرفتار کردن دیگران نیست...»

در انعکاس پنجره، یک سایه‌ی کوچک، لبخندی آرام زد و برای همیشه ناپدید شد.

---

پایان.
دیدگاه ها (۰)

بایست توی بلک پینک حیسو عه بهم بگو منم خیلی دوستش دارم جیسور...

جیسو رزی دوست های صمیمی هم

بچه دو پارت رو باهم گذاشتم پرده چهارم: راز آینهجونگکوک تصمیم...

پرده سوم: تغییراتروزها گذشت. جین دیگر به‌ندرت با اعضای گروه ...

پرده دوم: شب اولجونگکوک، هم‌گروهی جین، چند روزی بود که رفتار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط