mymafiapart
my_mafia_part_7
دو هفته بعد :
از پنجره خیره شدم به بیرون
هوا سرد بود .. خیلی سرد
دونه های ریز برف رو زمین حیاط عمارت جاخوش کرده بود ..
درختای بدون برگ و خشکیده دورتادور حیاطو احاطه کرده و پرنده های کوچیک و خوش آواز در برابر سوز سرما ، سکوت کرده بودن ..
زمستون .. دوسش داشتم
چون خالی بود از احساسات ..
سرد بود عین یخ ..
به هیچکس رحم نمیکرد نه زن و بچه میشناخت نه پیر و جوون ..
دل رحم نبود .. احمق نبود .. جاش قدرتمند بود
هر کسیو که میخاست نابود میکرد ..
قلبش یخ زده بود ..
عین من ..
درست عین من ..
بدون اینکه نگاهمو از محوطه ی بیرونی عمارت بگیرم ، سرد لب زدم
شوگا : کارا چجوری پیش میره؟؟
یورا ( دست راست شوگا ) تند تند شروع کرد حرف زدن
یورا : همونطور که شما خواستید ارباب .. همه چیز همونطور که شما خواستید پیش میره
پوزخندی زدم
شوگا : تعریف کن میخام بشنوم
یکم نزدیکتر اومد
یورا : بعد از قراردادی که با چانگ وو ملقب به پدربزرگ بستیم ، طبق گفته ی جاسوس مون همه چیز درست و بی عیب و نقص انجام شد .. چانگ وو بعد از خرید جنسا طبق برنامه ریزی مون خواست اونا رو از طریق کشتی به کشورای مربوطه بفرسته که جلوشو گرفتیم
ادامه داد
یورا : جنسای تو کشتی رو جوری سوزوندیم که هیچکس چیزی نفهمید حتی خود چانگ وو
یورا لبخندی زد
یورا : حالا چانگ وو مونده و کلی بدهی به شما همراه همون قضیه ی تضمین و .. دخترش
پوزخندم عمیق تر شد
دخترش .. میخاستمش .. نه برای خودم بلکه برای فهمیدن چیزایی که حاضر بودم در اِزاشون همه چیزمو بدم
شوگا : خوبه یورا .. آفرین .. مثل همیشه
یورا : کاری نکردم ارباب
شوگا : حالا برو .. میخام تنها باشم
یورا : چشم
و بعد تعظیم کوتاهی رفت🚶🏻♂
برق شادی توی چشمامو نتونستم کنترل کنمو بعد رفتن یورا ، یه بطری آب❌جو رو یهویی خوردم که گوشام از تلخیش سوت کشید ..
با پاهای سست شده و خنده های پی در پی بعد از پلی کردن یه موزیک شاد روی مبل اتاقم لم دادم ..
خیلی وقت بود نخندیده بودم .. خیلی وقت بود ..
نمیدونم .. شاید این دختر فقط دردسر نبود .. شاید میتونست باعث خندمم بشه
همه چیز خوب بود . تو حال خودم نبودم که یدفعه با فکر کردن به چیزی که خیلی ساله ذهنمو درگیر کرده ، بلافاصله چشمام پُر اشک شدو نفهمیدم چیشد که خوابم برد ..
فردا صبح :
《 ویو آ.ت 》
با خوشحالی خیره شدم به فرد درون آینه
تو اون لباس خوش رنگ صورتی حسابی میدرخشیدم .. درسته موهام طلایی نبود اما چیزی از ارزشام کم نمیکرد تازه بنظرم مهم قلبم بود که هنوزم عین یه بچه ی پنج ساله میتپید ..
دستامو اغواگرانه دورم چرخوندمو مثل همیشه شروع کردم به زمزمه کردن
آ.ت : روزی روزگاری در زمانهای قدیم در سرزمینی نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، پادشاه و ملکه ای صاحب دختر کوچولوی خوشگلی شدن
از آینه نگاهی به خودم انداختمو ریز خندیدم
آ.ت : ملکه و پادشاه تصمیم گرفتن بدلیل بدنیا اومدن دخترشون یه جشن بزرگ ترتیب بدن و همه ی مردم سرزمینو از وجود دخترشون آگاه کنن
ادامه دادم
آ.ت : بالاخره روز جشن فرا رسید .. پریای سرزمین برای شاهدخت بهترین هدیه ها رو آوردن .. هدیه هایی مثل عقل و مهربونی و شادی اما درست وقتی که پری چهارم میخاست هدیه ش رو به شاهدخت بده ، رعد و برقی زدو جادوگر بدجنس وارد قصر شد
آ.ت : جادوگر بدجنس بخاطر اینکه پادشاه و ملکه اونو برای جشن دخترشون دعوت نکرده بودن ، خیلی اعصبانی بودو با نفرین کردن شاهزاده خانم رو به همه گفت که این دختر تو سن ۱۶ سالگی دستشو با یه چرخ نخ ریسی میبُره و برای همیشه از دنیا میره
با لحن ترسیده ادامه دادم
آ.ت : پادشاه و ملکه که حسابی ترسیده بودن بعد از اتمام جشن به سربازاشون دستور دادن تمام چرخ های نخ ریسی سرزمین رو از بین ببرن تا چیزی در آینده دخترشونو تهدید به مرگ نکنه و اینطوری بود که تموم چرخ های نخ ریسی سرزمین از بین رفت
سمت پنجره اتاقم رفتمو درشو باز کردم بعد لب پنجره نشستمو با دستام مشغول نوازش شاخه و برگهای درختایی شدم که پشت پنجره ی اتاق حبس شده بودن
آ.ت : سال ها گذشت و شاهدخت قصه ی ما تبدیل به یه دختر زیبا ، مهربون و باهوش شد .. تقریبا میشد گفت همه ی هدایای پری های سرزمینو دریافت کرده بود که سرانجام درست تو تولد ۱۶ سالگیش توسط جادوگر بدجنس به خواب عمیقی فرو رفت ..
با عجله به سمت تختم رفتمو آروم روش خوابیدم
آ.ت : خوابی که فقط با بوسه ی معشوقش از اون بیدار میشد وگرنه تا ابد ادامه داشت و درست ۱۰۰ سال بعد توسط شاهزاده ای عاشق ، بوسیده شد و برای همیشه از خواب عمیقش بیرون اومد ..
نفس عمیقی کشیدمو رو تخت نشستم بعد با حسرت لب زدم
آ.ت : هعیی .. یعنی میشه منم با بوسه ی عشقم از خواب بیدار شم؟!```
دو هفته بعد :
از پنجره خیره شدم به بیرون
هوا سرد بود .. خیلی سرد
دونه های ریز برف رو زمین حیاط عمارت جاخوش کرده بود ..
درختای بدون برگ و خشکیده دورتادور حیاطو احاطه کرده و پرنده های کوچیک و خوش آواز در برابر سوز سرما ، سکوت کرده بودن ..
زمستون .. دوسش داشتم
چون خالی بود از احساسات ..
سرد بود عین یخ ..
به هیچکس رحم نمیکرد نه زن و بچه میشناخت نه پیر و جوون ..
دل رحم نبود .. احمق نبود .. جاش قدرتمند بود
هر کسیو که میخاست نابود میکرد ..
قلبش یخ زده بود ..
عین من ..
درست عین من ..
بدون اینکه نگاهمو از محوطه ی بیرونی عمارت بگیرم ، سرد لب زدم
شوگا : کارا چجوری پیش میره؟؟
یورا ( دست راست شوگا ) تند تند شروع کرد حرف زدن
یورا : همونطور که شما خواستید ارباب .. همه چیز همونطور که شما خواستید پیش میره
پوزخندی زدم
شوگا : تعریف کن میخام بشنوم
یکم نزدیکتر اومد
یورا : بعد از قراردادی که با چانگ وو ملقب به پدربزرگ بستیم ، طبق گفته ی جاسوس مون همه چیز درست و بی عیب و نقص انجام شد .. چانگ وو بعد از خرید جنسا طبق برنامه ریزی مون خواست اونا رو از طریق کشتی به کشورای مربوطه بفرسته که جلوشو گرفتیم
ادامه داد
یورا : جنسای تو کشتی رو جوری سوزوندیم که هیچکس چیزی نفهمید حتی خود چانگ وو
یورا لبخندی زد
یورا : حالا چانگ وو مونده و کلی بدهی به شما همراه همون قضیه ی تضمین و .. دخترش
پوزخندم عمیق تر شد
دخترش .. میخاستمش .. نه برای خودم بلکه برای فهمیدن چیزایی که حاضر بودم در اِزاشون همه چیزمو بدم
شوگا : خوبه یورا .. آفرین .. مثل همیشه
یورا : کاری نکردم ارباب
شوگا : حالا برو .. میخام تنها باشم
یورا : چشم
و بعد تعظیم کوتاهی رفت🚶🏻♂
برق شادی توی چشمامو نتونستم کنترل کنمو بعد رفتن یورا ، یه بطری آب❌جو رو یهویی خوردم که گوشام از تلخیش سوت کشید ..
با پاهای سست شده و خنده های پی در پی بعد از پلی کردن یه موزیک شاد روی مبل اتاقم لم دادم ..
خیلی وقت بود نخندیده بودم .. خیلی وقت بود ..
نمیدونم .. شاید این دختر فقط دردسر نبود .. شاید میتونست باعث خندمم بشه
همه چیز خوب بود . تو حال خودم نبودم که یدفعه با فکر کردن به چیزی که خیلی ساله ذهنمو درگیر کرده ، بلافاصله چشمام پُر اشک شدو نفهمیدم چیشد که خوابم برد ..
فردا صبح :
《 ویو آ.ت 》
با خوشحالی خیره شدم به فرد درون آینه
تو اون لباس خوش رنگ صورتی حسابی میدرخشیدم .. درسته موهام طلایی نبود اما چیزی از ارزشام کم نمیکرد تازه بنظرم مهم قلبم بود که هنوزم عین یه بچه ی پنج ساله میتپید ..
دستامو اغواگرانه دورم چرخوندمو مثل همیشه شروع کردم به زمزمه کردن
آ.ت : روزی روزگاری در زمانهای قدیم در سرزمینی نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ، پادشاه و ملکه ای صاحب دختر کوچولوی خوشگلی شدن
از آینه نگاهی به خودم انداختمو ریز خندیدم
آ.ت : ملکه و پادشاه تصمیم گرفتن بدلیل بدنیا اومدن دخترشون یه جشن بزرگ ترتیب بدن و همه ی مردم سرزمینو از وجود دخترشون آگاه کنن
ادامه دادم
آ.ت : بالاخره روز جشن فرا رسید .. پریای سرزمین برای شاهدخت بهترین هدیه ها رو آوردن .. هدیه هایی مثل عقل و مهربونی و شادی اما درست وقتی که پری چهارم میخاست هدیه ش رو به شاهدخت بده ، رعد و برقی زدو جادوگر بدجنس وارد قصر شد
آ.ت : جادوگر بدجنس بخاطر اینکه پادشاه و ملکه اونو برای جشن دخترشون دعوت نکرده بودن ، خیلی اعصبانی بودو با نفرین کردن شاهزاده خانم رو به همه گفت که این دختر تو سن ۱۶ سالگی دستشو با یه چرخ نخ ریسی میبُره و برای همیشه از دنیا میره
با لحن ترسیده ادامه دادم
آ.ت : پادشاه و ملکه که حسابی ترسیده بودن بعد از اتمام جشن به سربازاشون دستور دادن تمام چرخ های نخ ریسی سرزمین رو از بین ببرن تا چیزی در آینده دخترشونو تهدید به مرگ نکنه و اینطوری بود که تموم چرخ های نخ ریسی سرزمین از بین رفت
سمت پنجره اتاقم رفتمو درشو باز کردم بعد لب پنجره نشستمو با دستام مشغول نوازش شاخه و برگهای درختایی شدم که پشت پنجره ی اتاق حبس شده بودن
آ.ت : سال ها گذشت و شاهدخت قصه ی ما تبدیل به یه دختر زیبا ، مهربون و باهوش شد .. تقریبا میشد گفت همه ی هدایای پری های سرزمینو دریافت کرده بود که سرانجام درست تو تولد ۱۶ سالگیش توسط جادوگر بدجنس به خواب عمیقی فرو رفت ..
با عجله به سمت تختم رفتمو آروم روش خوابیدم
آ.ت : خوابی که فقط با بوسه ی معشوقش از اون بیدار میشد وگرنه تا ابد ادامه داشت و درست ۱۰۰ سال بعد توسط شاهزاده ای عاشق ، بوسیده شد و برای همیشه از خواب عمیقش بیرون اومد ..
نفس عمیقی کشیدمو رو تخت نشستم بعد با حسرت لب زدم
آ.ت : هعیی .. یعنی میشه منم با بوسه ی عشقم از خواب بیدار شم؟!```
- ۲۵
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط