part 8
در حال مرتب کردن موهایم بودم که چشمم به خودم افتاد امکان نداشت داشتم گریه میکردم اشک هایم را پاک کردم و پیش آماندا رفتم قرار بود با او به شرکت بروم اما آماندا گفت:سلن به من قول بده که اگه به قتل رسیدم انتقام من رو از اون شخص بگیری
گفتم اون اشخاص چه کسانی هستند؟
گفت : خودت به زودی متوجه خواهی شد گفتم باشه و خواستم بروم اما آماندا دستم را گرفت و گفت سه روز دیگر یک مهمانی برگزار خواهم کرد قرار است چندین تاجر و سرمایه گذار بزرگ به این مهمانی بیایند امیدوارم مرا با رفتار هایت سربلند کنی چند نوع لباس برایت انتخاب کردم از بین آنها یکی را انتخاب کن لطفا نگو این خیلی زشته و این خیلی کوتاه است و لطفااا درست رفتار کن من کلی اعتبار و شخصیت بین آنها دارم نمیخواهم هیچ اشتباهی ببینم راستی نگفتی پایت بهتر شده یا نه
گفتم چشم تمام تلاشم را میکنم راستش...
آماندا گفت برایم مهم نیست حالا آماده شو باید بریم شرکت
گفتم اما من هنوز کامل مچ پایم خوب نشده
گفت با دست هایت کار میکنی نه پاهایت
سرم را پایین انداختم و با گفتن چشم رفتن تا آماده بشوم غمگین بودم سعی داشتم آن پسر را از یاد ببرم اما هیچ فایده ای نداشت حتی طراحی ام را هم با خودم به شرکت بردم وقتی وارد شرکت شدم یکی از کارکنان که کمی با من صمیمی تر بود داشت راجب مهمانی آماندا حرف میزد میگفت ایکاش مارا هم دعوت کنند حتما عمارت خیلی مجلل و با کلاسی دارند تا اینکه نگاهش به من رسید و گفت تو هم همچین نظری نداری؟ مطمئنم تو هم مثل من دوست داری به مهمانی خانم رییس دعوت بشوی
بهش گفتم خب، آره آماندا گفته بود هیچ کدام از کارکنان نباید بفهمند من و تو دختر و مادر هستیم چون ممکن است...
گفتم اون اشخاص چه کسانی هستند؟
گفت : خودت به زودی متوجه خواهی شد گفتم باشه و خواستم بروم اما آماندا دستم را گرفت و گفت سه روز دیگر یک مهمانی برگزار خواهم کرد قرار است چندین تاجر و سرمایه گذار بزرگ به این مهمانی بیایند امیدوارم مرا با رفتار هایت سربلند کنی چند نوع لباس برایت انتخاب کردم از بین آنها یکی را انتخاب کن لطفا نگو این خیلی زشته و این خیلی کوتاه است و لطفااا درست رفتار کن من کلی اعتبار و شخصیت بین آنها دارم نمیخواهم هیچ اشتباهی ببینم راستی نگفتی پایت بهتر شده یا نه
گفتم چشم تمام تلاشم را میکنم راستش...
آماندا گفت برایم مهم نیست حالا آماده شو باید بریم شرکت
گفتم اما من هنوز کامل مچ پایم خوب نشده
گفت با دست هایت کار میکنی نه پاهایت
سرم را پایین انداختم و با گفتن چشم رفتن تا آماده بشوم غمگین بودم سعی داشتم آن پسر را از یاد ببرم اما هیچ فایده ای نداشت حتی طراحی ام را هم با خودم به شرکت بردم وقتی وارد شرکت شدم یکی از کارکنان که کمی با من صمیمی تر بود داشت راجب مهمانی آماندا حرف میزد میگفت ایکاش مارا هم دعوت کنند حتما عمارت خیلی مجلل و با کلاسی دارند تا اینکه نگاهش به من رسید و گفت تو هم همچین نظری نداری؟ مطمئنم تو هم مثل من دوست داری به مهمانی خانم رییس دعوت بشوی
بهش گفتم خب، آره آماندا گفته بود هیچ کدام از کارکنان نباید بفهمند من و تو دختر و مادر هستیم چون ممکن است...
- ۵۲۶
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط