part 7
مطمئنم قرار است مشکل خیلی بزرگی برای ما ایجاد کند تا خواستم از آماندا بپرسم اسمش چیه و کیه سوار ماشین شد و رفت افکارم درگیر بود برای همین اطلاعات بیشتری از خدمتکار. خواستم خدمتکار گفت
خب دشمن خانم آماندا یه مرد هست که یه پسر داره که نوزده سالشه ولی اسمش یادم نمیاد فقط همین از خدمتکار تشکر کردم و توی افکارم غرق شدم هر بار که پلک میزدم توهم آن شخص مرا ول نمیکرد از طرفی احساس میکردم کار درستی کردم اما از طرفی دیگر نمیتوانم حتی یک لحظه به چیز دیگری فکر کنم سعی کردم با نواختن ویالون به او فکر نکنم اما تا به خودم آمدم دیدم ملودی ساختم که تک تک نوت هایش درباره احساساتم به اوست آهنگ را نوشتم تنها چیزی که کم بود اسم آهنگ بود ساعت ها فکر کردم تنها اسمی که به ذهنم رسید از پشت مه بود با ذوق از جایم بلند شدم اسم را بالای صفحه نوشتم و نگاهی به ساعت انداختم وقتش فرا رسیده بود با نگرانی و ناراحتی سعی کردم به خواب فرو بروم وقتی به خواب فرو رفتم یک خواب جدید آغاز شد اطرافم را نگاه کردم ،همان خانه،همان دکور ،همان وسایل همه چیز مثل قدیم بود ولی اون شخص نبود،هیچ جای خوابم با کلی امید خواب رفته بودم ولی الان اصلا امیدی نداشتم کل خانه را گشتم حتی در خانه را پیدا کردم تا شاید بتوانم پیدایش کنم اما اون هیچ جا نبود از ناامیدی گوشه ای نشستم و با خودم گفتم تقصیر خودم بود اگر به او نمیگفتم دیگر به خوابم نیا شاید الان دوباره پیشم میبود با انبوهی از احساسات و ناامیدی از خواب بلند شدم اما اینبار دیگر گریه نکردم فقط لبخند زدم و روی تخت نشستم مچ پایم خیلی بهتر شده بود اما هنوز درد داشت رو به روی آینه ایستادم...
خب دشمن خانم آماندا یه مرد هست که یه پسر داره که نوزده سالشه ولی اسمش یادم نمیاد فقط همین از خدمتکار تشکر کردم و توی افکارم غرق شدم هر بار که پلک میزدم توهم آن شخص مرا ول نمیکرد از طرفی احساس میکردم کار درستی کردم اما از طرفی دیگر نمیتوانم حتی یک لحظه به چیز دیگری فکر کنم سعی کردم با نواختن ویالون به او فکر نکنم اما تا به خودم آمدم دیدم ملودی ساختم که تک تک نوت هایش درباره احساساتم به اوست آهنگ را نوشتم تنها چیزی که کم بود اسم آهنگ بود ساعت ها فکر کردم تنها اسمی که به ذهنم رسید از پشت مه بود با ذوق از جایم بلند شدم اسم را بالای صفحه نوشتم و نگاهی به ساعت انداختم وقتش فرا رسیده بود با نگرانی و ناراحتی سعی کردم به خواب فرو بروم وقتی به خواب فرو رفتم یک خواب جدید آغاز شد اطرافم را نگاه کردم ،همان خانه،همان دکور ،همان وسایل همه چیز مثل قدیم بود ولی اون شخص نبود،هیچ جای خوابم با کلی امید خواب رفته بودم ولی الان اصلا امیدی نداشتم کل خانه را گشتم حتی در خانه را پیدا کردم تا شاید بتوانم پیدایش کنم اما اون هیچ جا نبود از ناامیدی گوشه ای نشستم و با خودم گفتم تقصیر خودم بود اگر به او نمیگفتم دیگر به خوابم نیا شاید الان دوباره پیشم میبود با انبوهی از احساسات و ناامیدی از خواب بلند شدم اما اینبار دیگر گریه نکردم فقط لبخند زدم و روی تخت نشستم مچ پایم خیلی بهتر شده بود اما هنوز درد داشت رو به روی آینه ایستادم...
- ۱.۲k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط