{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست زدم و با لبخند گفتم: خب کوک خیلی بچه دوست داره و منم

دست زدم و با لبخند گفتم: خب کوک خیلی بچه دوست داره و منم گفتم توی این شب قشنگ کوک رو و همچنین شما رو سوپرایز کنم
بلند شدم و گفتم: من حامله ام و خندیدم
کوک: ات چی داری میگی ؟
ات: عشقم..
کوک: بابا مامان من واقعا نمیدونم ات چی میگه
ات: عزیزم دیروز یادته توی خونه
جیمین بلند شد گفت: مامان و بابا راستشو بخواید فقط می‌خواستیم ببینیم واکنش شما چیه..خندید...جیمین الکی گوشیشو زد قسمت دوربین و گف: داشتم فیلم میگرفتم
خلاصه جیمین جمعش کرد
کوک دستشو گذاشت روی رون ات و بالا پایین کرد
ات: عزیزم حالا شب..
کوک یه قاشق برنج جلوی دهن ات گرفت و گفت: عزیزم بخور
اقای جئون: من یه لحظه فکر کردم واقعا حامله ای
خانم جئون: معمولا بعد از ازدواج از این خبر ها میدن
جیمین: ولی خیلی شوخی یهویی بود
کوک: شاید ات خیلی دوست داره مامان شه! مگه نه ات؟
ات: من هنوز امادگیشو ندارم
کوک دستشو روی رون ات و بالا پایین کرد
جیمین گفت: ولی خوبه که آدم یکی مثل ات رو پیشش داشته باشه
دینگ دینگ
خانواده تیهونگ اینا بودن
بعد از سلام کردن و...
تهیونگ: سل...ات
ات: سلام اقای تهیونگ
تیهونگ تعجب کرده بود کوک دستشو گذاشت روی کمر ات و سلام کرد
کوک: سلام تهیونگ
خلاصههه
کوک: با اجازه بزرگ ترا من ات تیهونگ و جیمین میریم اتاق.
اقای جئون: حالا بودین دیگه
کوک: اخه بابا توی جمع بزرگ ترا..خودتون باشید و راحت حرف بزنید
خانم جئون: باشه برید
خلاصه چهارتاشونم رفتن اتاق کوک
تیهونگ: اینجا چه خبره؟
ات: تیهونگ
تهیونگ: ات ازت این انتظار رو نداشتم
کوک: تهیونگ اینا فقط یه نقش است
جیمین: واقعا تو حامله ای؟
ات: نه
دیدگاه ها (۱)

کوک : مگه بهت نگفتم چه کاری باید انجام بدی و چه کاری هایی رو...

مامان تیهونگ: کوک نگفته بودی دوست دختری به این خوشگلی داری؟ ...

کوک ات رو کشید داخل لباشو به لبای ات نزدیک کرد کوک : در رو ...

تهیونگ دیگه هیچی نگفت و رفتن قبرستون ات: مامان جون سلام....ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط