{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 97

#P𝗔R𝗧 : 97
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

👮🏻‍♂️:هیچ‌کس حق نداره از این خونه بیرون بره!

این جمله مثل پتک خورد به مغز لارا.
انگار کسی درِ زندانِ ذهنش رو کوبیده بود.

پلیس‌ها داخل شدن...
صدای آمبولانس از دور و نزدیک می‌اومد.
گاهی که آژیر می‌پیچید، لارا حس می‌کرد صداش توی استخون‌هایش می‌لرزه.

دستبندها یکی یکی بسته می‌شدن.
صدای تق‌تقشون... مثل چاقوی سردی بود که توی خاطره فرو می‌رفتی.

لارا انگار خواب دیده بود، اما نه
این بار بیدار شدن هم معنی نداشت.
چون کابوس واقعی‌تر از هر کابوس دیگه‌ای بود.

جنازه هانول و سوهو رو هم بدون اینکه کسی اجازه بده لارا حتی یک ثانیه نفس بکشه، بردن.

نه برای اینکه بی‌احساس باشن...
بلکه چون برای این آدم‌ها، “مرگ” فقط یک پرونده بود.

اما برای لارا…
مرگ یک نفر مثل کندنِ ریشه‌ها بود.

- - -

جونگ هو دست‌هاش توی دست پلیس‌ها بود.
صورتش سفید شده بود.
لب‌هاش می‌لرزید، اما از لحنش معلوم بود هنوز هم توی خودش یک آتشِ انتقام روشنه.

وقتی فهمید دارنش می‌برن، روکرد به سمت جونگکوک؛
انگار می‌خواست آخرین جمله رو فقط برای یک نفر بفرسته، نه برای همه.

جونگ هو با صدایی که از تهِ گلو بیرون می‌اومد داد زد:تو باید انتقام خون مادرت رو از این دختر بگیری...
پدر لعـنتیِ کیم لارا قاتل مادرته.

یک لحظه…
صدا قطع نشد، اما همه چیز دیگه دور شد.

چشم‌های جونگکوک تیره‌تر از قبل بود.
نه گریه داشت... نه خشمِ آشکار.
فقط یک جور سکوتِ وحشتناک.

سکوتی که توش حکم نوشته می‌شد.

پلیس‌ها جونگ هو رو سوار ماشین کردن.
درِ ماشین با ضربه بسته شد و لارا حس کرد انگار درِ زندگی خودش هم همین الان بسته شده

لارا هنوز توی شوک بود.
وقتی چند پلیس زن جلو اومدن و دست‌هاش رو دستبند زدن، لارا نفهمید چگونه این اتفاق افتاد.

دستبندها سرد بودند.
خیلی سرد.

از سرمای فلز، زخم‌های قدیمی هم یادآوری شدن
اون زخم‌هایی که آدم با حرف نمی‌فهمه؛ با لرزشِ دست می‌فهمه.

لارا، با چشم‌های اشکی نگاه کرد به جونگکوک...
اما چشم‌هاش یک جمله رو تکرار می‌کردن بدون اینکه دهانش باز بشه:

+دیگه چی می‌خوای از من؟

جونگکوک هیچ نگفت.
فقط نگاهش... مثل طناب کشیده شد روی گردنِ لارا.

پلیس‌ها لارا رو از پله‌ها پایین بردن.
اون‌قدر آرام... انگار داشت با کسی راه می‌رفت که قرار نیست برگرده.

لارا بدون حرف از اونجا خارج شد.
نه فریاد...
نه درخواست...
فقط یک بدنِ بی‌صدا، با اشکی که از گوشه‌ی چشم می‌چکید و روی گونه می‌موند.

---

بعد از بازجویی

لارا از اتاق بیرون اومد.
اما بیرون بودن، هیچ فرق نداشت با داخلِ کابوس.

راهرو طولانی بود، نورش سرد و بی‌روح.
دیوارها بوی مواد شوینده می‌دادن،
ولی بوی ترس توی بینی لارا موندگار شده بود.

سرش داشت می‌ترکید.

اینکه چه چیزی درست بوده،
چه چیزی توی ذهنش مونده،
چه چیزی رو اشتباه فهمیده...
همه قاطی شده بود.

تک‌تک صحنه‌ها جلوی چشمش می‌چرخیدن

هشدارها، نگاه جونگکوک، جمله‌ی جونگ هو، آمبولانس، دستبند، جسدها…
و بدتر از همه... این حس که یک نفر همه چیز رو از قبل می‌دونسته.

لارا دستش رو روی شقیقه گذاشت.
انگار فشار انگشت‌ها می‌تونست اون صداهای توی سرش رو ساکت کنه.

بعد نفس عمیق کشید و با خودش گفت:فقط… باید از اینجا رد بشم.

---

دست‌هاش هنوز دستبند رو حس می‌کردن.
حتی وقتی اون دستبند باز شده بود.

صداش آروم بود وقتی گفت:

+اینا کین؟..من چرا هنوز اینجام؟

همون لحظه صدای جونگکوک رو از پشت سرش شنید.

نه از بیرون...
از جایی نزدیک‌تر.

از همان جایی که همیشه “ترس” می‌نشست.

جونگکوک از اتاق بیرون می‌اومد.
نگاهش روی لارا قفل شد.
لارا خواست چیزی بگه، اما زبانش یخ کرده بود

...
دیدگاه ها (۱)

#P𝗔R𝗧 : 98#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#PART: 96#CHAPTER 2 〖Creepy Love〗 عشقِ ترسناک ✦.............

#P𝗔R𝗧 : 95#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦........

تو اون دنیا می بینمت:) p10

#P𝗔R𝗧 : 85#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط