#PART: 96

#PART: 96
#CHAPTER 2
〖Creepy Love〗
عشقِ ترسناک
✦...............................

صدای دومین گلوله مثل صاعقه در سالن پیچید.

لارا با تمام وجود چشمانش را بست و خودش را برای دردی که خیال می‌کرد همین حالا به جانش می‌افتد، آماده کرد.
اما... هیچ چیز نیامد.

نه درد.
نه سقوط.
نه مرگ.

فقط سکوتی سنگین که ناگهان همه‌جا را بلعید.

با تردید چشم بازکرد.

باور کردنش ممکن نبود.

لی سوهو درست مقابلش ایستاده بود...
اما نه، ایستاده نبود؛ بدنش از رمق افتاده بود. شانه‌اش به لرزه افتاده، زانوهایش خم شده بود و آرام به سمت جلو می‌افتاد.

گلوله به شانه‌اش خورده بود... نه به قلبش.
هنوز نفس می‌کشید.

لارا با وحشت خودش را به او رساند و در آغوشش گرفت.
دستانش از گرمای خون لیز می‌خورد.

با صدایی لرزان و شکسته زمزمه کرد:

+چرا... چرا این کار رو کردی؟!

سوهو نفس‌های بریده‌بریده می‌کشید.
نگاهش را با سختی بالا آورد و روی صورت او ثابت کرد. لب‌هایش لرزیدند، انگار حتی حرف زدن هم برایش به اندازه‌ی یک عمر درد داشت:ته... تهیونگ... تو رو... به من... س...

سرفه‌ای خشک و دردناک کرد. خون از گوشه‌ی لبش سرازیر شد.
چهره‌اش از شدت درد جمع شد، اما هنوز می‌خواست جمله‌اش را تمام کند.

سوهو:اون... هنوز... ز... اون... ن...

اما دیگر نتوانست.

پلک‌هایش سنگین شد.
آهسته بسته شدند.
و نفس‌هایش... قطع شد.

لارا جیغی کشید که در تمام سالن پیچید.
اشک‌هایش بی‌اختیار روی صورت سوهو می‌ریختند؛ همان صورتی که لحظه‌ای پیش، جانش را برای نجات او فدا کرده بود.

در همان لحظه، دستان گرم جونگکوک را روی خودش حس کرد.

صدای آژیر پلیس از دور و نزدیک در فضا می‌پیچید و سالن را آشوبی بی‌پایان فرا گرفته بود.

مردی که به هانول و سوهو شلیک کرده بود، پا به فرار گذاشت.
اما جونگکوک با سرعت از جا بلند شد و دنبالش دوید.

بالاخره به او رسید، یقه‌اش را گرفت و با خشمی سرد گفت:فکر کردی آدم کشتن به همین راحتیه، عمو؟ مخصوصاً اگه اون دخترت باشه؟!

عموی جونگکوک فریاد زد:ولم کن! همه‌اش زیر سر توئه!

جونگکوک محکم‌تر دستش را گرفت.
در همان لحظه صدای شلیک دیگری در کل سالن پیچید.

یکی از مأموران با صدای بلند فریاد زد:هیچ‌کس حق نداره از این خونه بیرون بره!
دیدگاه ها (۶)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

پارت هفتم: «در تاریکیِ گلوله‌ها»با قطع شدن ناگهانی برق، تاری...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:14بعد از شکسته شدن شیشه های ک...

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

partسکوت...فقط صدای نفس‌ها شنیده می‌شد.مین‌هو پوزخند زد.«اگه...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

چند پارتی بازی ممنوع

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁶ویو میکا_____صدای شلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط