اجباری...
𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟓
.. .. .. .. .. .. .. پیش به سوی بیمارستان ↪ [ علامت دکتر: ~]
من ویو:
خلاصه تهیونگ ا.ت رو برد دکتر و دکتر به ا.ت 5 تا امپول داد
تهیونگ هم شکه شد که چرا پنج تاااااس
تهیونگ ا.ت رو بیدار کرد و.........
تهیونگ ویو:
ا..ت رو بیدار کردم چون خواب بودم
_ عزیزم پاشو باید دارو هاتو بخوری
+ته...تهیو...تهیونگ داری منو میبری آمپول بزنم؟ «با بغض بسیار زیاد »
_ نه نه فدات شم اینطوری نیست......
~ آقای کیم از اینجا لطفا اینجا آمپول میزنن
+تهیونگ....«بغض سگی».... تو قول داده بودی 🥺😭
_ نه نه عزیزم من باهاتم نمیزارم کاریت کنه اصلا نمیزارمش تو رو آمپول بزنه
~ آقای کیم تو رو خدا زود تر بزارید آمپولو بزنم و برم کار دارم
+تهیونگ «با گریه و با صدای گرفته »... نهه ولم نکن میترسم «گریهه»
_ من پیشتم
+نه نرو میترسم نه تو رو خداااا ولم نکن درد دارم
~آقای کیم زود باشین
رفتم کنار سر ا.ت و دستش رو محکم گرفتم و بوسه ای رو آغاز کردم تا آمپوله رو دکتر بزنه تا تموم کرد ا.ت رو بلند کردم و دوباره با پتو پیچوندمش
+ باهام حرف نزن 😭
لبام رو گذاشتم روی لباش.....خجالت کشید و ساکت شد اوخودااا🥺
_ خوبی؟
+.... با سر تایید کرد....
‹ ................. به سوی عمارت....................... ›
.. .. .. .. .. .. .. پیش به سوی بیمارستان ↪ [ علامت دکتر: ~]
من ویو:
خلاصه تهیونگ ا.ت رو برد دکتر و دکتر به ا.ت 5 تا امپول داد
تهیونگ هم شکه شد که چرا پنج تاااااس
تهیونگ ا.ت رو بیدار کرد و.........
تهیونگ ویو:
ا..ت رو بیدار کردم چون خواب بودم
_ عزیزم پاشو باید دارو هاتو بخوری
+ته...تهیو...تهیونگ داری منو میبری آمپول بزنم؟ «با بغض بسیار زیاد »
_ نه نه فدات شم اینطوری نیست......
~ آقای کیم از اینجا لطفا اینجا آمپول میزنن
+تهیونگ....«بغض سگی».... تو قول داده بودی 🥺😭
_ نه نه عزیزم من باهاتم نمیزارم کاریت کنه اصلا نمیزارمش تو رو آمپول بزنه
~ آقای کیم تو رو خدا زود تر بزارید آمپولو بزنم و برم کار دارم
+تهیونگ «با گریه و با صدای گرفته »... نهه ولم نکن میترسم «گریهه»
_ من پیشتم
+نه نرو میترسم نه تو رو خداااا ولم نکن درد دارم
~آقای کیم زود باشین
رفتم کنار سر ا.ت و دستش رو محکم گرفتم و بوسه ای رو آغاز کردم تا آمپوله رو دکتر بزنه تا تموم کرد ا.ت رو بلند کردم و دوباره با پتو پیچوندمش
+ باهام حرف نزن 😭
لبام رو گذاشتم روی لباش.....خجالت کشید و ساکت شد اوخودااا🥺
_ خوبی؟
+.... با سر تایید کرد....
‹ ................. به سوی عمارت....................... ›
- ۱۸۱
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط