{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟑

مثل نوزادا بلندش کردم و بردمش تو اتاقم و گذاشتنش روی تخت دیدم هنوز داره گریه میکنه اونم گریه ی بیصدا
دلم ریخت
_ ببین من قصد آسیب زدن بهت رو ندارم من دوست دارم که باهات ازدواج کردم اگه دوست نداشتم که میرفتم با بقیه دخترا میچرخیدم
+گریش ارومتر شد
_ الان میرم چون هنوز گریه میکنی
+نه... نههه توروخدا نرو 😭😭😭😭😭😭
_ چرا اونوقت من میرم تا ازم نترسی
+نه نه نرو من.... من.....
_ تو چی؟
+من دوست دارم
ا.ت ویو:
چون میترسم بره با بقیه دخترا اینو گفتم بعدش چشمام رو بستم که یهو یه چیز نرمی روی لبام حس کردم اون... اون لبای تهیونگ بود «میخواستی چی باشه پدر صگگگگ 😌»
خیلی میترسم یک روزی مثل پدر و مادرم ازدستش بدم
« تو گوه خوردی با این فکرات عقب مونده 🤦🏻‍♀️»
بعد از بوسه بغلم کرد و در اتاق رو بست و قفل کرد و منو با شدت انداخت روی تخت که یکم کمرم درد گرفت
=آخخخخخ آییییی کمرم
تهیونگ ویو:
وقتی بهش گفتم تو چی یه حس سنگینی داشتم ولی نمیدونم چرا
وقتی گفت دوست دارم تازه این حس سبک شده بود انگار منتظر این جواب بودم دست خودم نبود که یهو یه بوسه رو شروع کردم اونم همراهی کرد.......[چیزهای خوب خوب 😈🤫]

فردای آن شب [صبح]
دیدگاه ها (۰)

اجباری...

اجباری...

اجباری...

اجباری...

عشق دردناک²p³⁰روی تخت دراز کشیدم و پتو رو روی خودم و ا.ت کشی...

جوابش سکوت نیست به دخترا کافیه فقط یه دوست دارم بگی یا چه خو...

part 21 : ویو جنا : شام و خوردیم و تموم شد با هم ضرف ها رو ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط