(( رویای صادقانه ))
(( رویای صادقانه ))
همه جا زیبا و دگرگون شده بود;
خانه،کوچه،محله...همه زیبا و تمیز بودند،
و مردم شاد و مهربان.
حتی همسایه ای که تا دیروز تمام حرفهایش فحش و ناسزا بود،
با لبخند به او می نگریست،و عجیب مودب و متین شده بود.
گویی که باران زده و تمام پلیدی ها را
از شهر و دیار و دل مردمانش، زدوده است.
بچه هایی که تا دیروز،سر چهار راه گل می فروختند،
امروز در حال بازی و کودکی بودند.
همه چیز بی نهایت زیبا و رویایی بود;
نه گناهی...نه دردی...نه فقری.....
غرق در زیبایی شده بود،که ناگهان،
گردباد زمان، وزید و همه چیز را با خود برد....
او به عقب بازگشته بود،و همه چیز
مثل قبل شده بود;سیاه و سخت...
از این حادثه،سخت به گریه افتاد...
دستی بر شانه اش نشست،به عقب نگاه کرد...
آقا بود...
فرمودند:
می دانم خیلی سخت است،اما....،
تو دلت ظهور می خواهد....
و ظهور هم، سربازهایش را....
همه جا زیبا و دگرگون شده بود;
خانه،کوچه،محله...همه زیبا و تمیز بودند،
و مردم شاد و مهربان.
حتی همسایه ای که تا دیروز تمام حرفهایش فحش و ناسزا بود،
با لبخند به او می نگریست،و عجیب مودب و متین شده بود.
گویی که باران زده و تمام پلیدی ها را
از شهر و دیار و دل مردمانش، زدوده است.
بچه هایی که تا دیروز،سر چهار راه گل می فروختند،
امروز در حال بازی و کودکی بودند.
همه چیز بی نهایت زیبا و رویایی بود;
نه گناهی...نه دردی...نه فقری.....
غرق در زیبایی شده بود،که ناگهان،
گردباد زمان، وزید و همه چیز را با خود برد....
او به عقب بازگشته بود،و همه چیز
مثل قبل شده بود;سیاه و سخت...
از این حادثه،سخت به گریه افتاد...
دستی بر شانه اش نشست،به عقب نگاه کرد...
آقا بود...
فرمودند:
می دانم خیلی سخت است،اما....،
تو دلت ظهور می خواهد....
و ظهور هم، سربازهایش را....
- ۱۶۲
- ۲۲ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط