معامله
معامله
جونگکوک چند لحظه در سکوت نشست.
بعد نفس عمیقی کشید.
گرمای آشنایی در وجودش پیچید و گرگ درونش آرامآرام خودش را نشان داد.
چند لحظه بعد، گرگی با خز تیره در اتاق ایستاده بود.
گرگ چند قدم در اتاق راه رفت، بعد سرش را به سمت در چرخاند.
جونگکوک با نگرانی گفت:
«هی... چیکار میکنی؟»
گرگ دمش را تکان داد.
«میرم پیش جفتم.»
جونگکوک فوراً گفت:
«نه، صبر کن!»
گرگ به سمت در رفت.
جونگکوک با عجله ادامه داد:
«اجازه نداریم.»
گرگ برگشت و با نگاه معترضی به او خیره شد.
«چرا؟»
«تهیونگ توی اتاق کارشه.»
«میدونم.»
«پس نباید مزاحمش بشیم.»
گرگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد نشست.
«من مزاحمش نمیشم.»
جونگکوک خندید.
«تو دقیقاً میری وسط کارش.»
«فقط میخوام ببینمش.»
جونگکوک آه کشید.
«تو خیلی لجبازی.»
گرگ سرش را روی پنجههایش گذاشت.
«چون دلم براش تنگ شده.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«ولی اون هنوز نمیدونه چطور با تو رفتار کنه.»
گرگ گوشهایش را تیز کرد.
«پس یادش میدیم.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«نه. امشب نه.»
گرگ با ناراحتی دمش را روی زمین کوبید.
«باشه... ولی فقط امشب.»
جونگکوک زیر لب خندید.
«قبول.»
اما پشت در اتاق، یکی از خدمتکاران صدای خفیف پنجهها روی کف را شنیده بود.
و خبر اینکه «گرگ امگا بیدار شده»، خیلی زود به گوش تهیونگ میرسید.گرگ جونگکوک آرام در راهرو قدم میزد.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که ناگهان مردی هیکلی از پشت سر ظاهر شد و او را بلند کرد.
گرگ تقلا کرد.
اما مرد او را محکم در آغوش گرفته بود و به سمت راهروی ممنوعه میبرد.
«ولم کن!»
مرد چیزی نگفت.
درِ اتاق بازجویی باز شد.
گرگ را داخل بردند.
لحظهای بعد، تغییر شکل اتفاق افتاد و جونگکوک روی زمین افتاد.
نفسش بند آمده بود.
«من... من کاری نکردم.»
مأمور با خونسردی در را بست.
«خیلی هم کردی.»
جونگکوک با ترس عقب رفت.
«با من میای.»
«نه... لطفاً نه.»
مأمور بازویش را گرفت.
«تو کاری کردی که تهیونگ از جیا خوشش نیاد.»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
«چی؟»
مأمور با لحنی تهدیدآمیز گفت:
«حالا باید تاوانش رو پس بدی.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«اما تهیونگ منو دوست نداره! باور کن...»
صدایش لرزید.
«اون فقط میخواد من زنده بمونم.»
مأمور پوزخند زد.
«همین برای جیا کافیه.»
جونگکوک دستش را روی سینهاش گذاشت.
درد خفیفی دوباره شروع شده بود.
«بعدشم... بگی نگی، من خودم دارم میمیرم.»
مأمور برای اولین بار مکث کرد.
«چرا؟»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
چند ثانیه طول کشید تا بتواند جواب بدهد.
«چون... بیماری دارم.»
مأمور اخم کرد.
«چه بیماریای؟»
جونگکوک لبش را گاز گرفت.
«قلبم.»
مرد چند لحظه ساکت ماند.
«تهیونگ میدونه؟»
جونگکوک سرش را به آرامی تکان داد.
«الان میدونه.»
«و با این حال فرستادت اینجا؟»
«نه...»
جونگکوک صدایش را پایین آورد.
«اون نمیدونه من اینجام.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
مأمور برای لحظهای به او خیره ماند.
بعد قدمی جلو آمد.
«اگر داری دروغ میگی...»
جونگکوک با بغض گفت:
«من سالهاست به همه میگم حالم خوبه. الان دیگه حتی انرژی دروغ گفتن هم ندارم.»
مرد جواب نداد.
اما درست همان لحظه، بیرون اتاق صدای قدمهای تندی در راهرو پیچید.
یک مأمور دیگر با عجله گفت:
«ارباب کیم فهمیده جونگکوک نیست.»
مرد هیکلی رنگش پرید.
صدای تهیونگ از پشت در آمد؛ سرد، آرام و بسیار خطرناک:
«در رو باز کن.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
برای اولین بار، نفس راحتی کشید.
اما تهیونگ هنوز نمیدانست چه اتفاقی برای همسرش افتاده است.
و همین، خشمش را از همیشه خطرناکتر میکرد.
جونگکوک چند لحظه در سکوت نشست.
بعد نفس عمیقی کشید.
گرمای آشنایی در وجودش پیچید و گرگ درونش آرامآرام خودش را نشان داد.
چند لحظه بعد، گرگی با خز تیره در اتاق ایستاده بود.
گرگ چند قدم در اتاق راه رفت، بعد سرش را به سمت در چرخاند.
جونگکوک با نگرانی گفت:
«هی... چیکار میکنی؟»
گرگ دمش را تکان داد.
«میرم پیش جفتم.»
جونگکوک فوراً گفت:
«نه، صبر کن!»
گرگ به سمت در رفت.
جونگکوک با عجله ادامه داد:
«اجازه نداریم.»
گرگ برگشت و با نگاه معترضی به او خیره شد.
«چرا؟»
«تهیونگ توی اتاق کارشه.»
«میدونم.»
«پس نباید مزاحمش بشیم.»
گرگ چند لحظه ساکت ماند.
بعد نشست.
«من مزاحمش نمیشم.»
جونگکوک خندید.
«تو دقیقاً میری وسط کارش.»
«فقط میخوام ببینمش.»
جونگکوک آه کشید.
«تو خیلی لجبازی.»
گرگ سرش را روی پنجههایش گذاشت.
«چون دلم براش تنگ شده.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«ولی اون هنوز نمیدونه چطور با تو رفتار کنه.»
گرگ گوشهایش را تیز کرد.
«پس یادش میدیم.»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
«نه. امشب نه.»
گرگ با ناراحتی دمش را روی زمین کوبید.
«باشه... ولی فقط امشب.»
جونگکوک زیر لب خندید.
«قبول.»
اما پشت در اتاق، یکی از خدمتکاران صدای خفیف پنجهها روی کف را شنیده بود.
و خبر اینکه «گرگ امگا بیدار شده»، خیلی زود به گوش تهیونگ میرسید.گرگ جونگکوک آرام در راهرو قدم میزد.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که ناگهان مردی هیکلی از پشت سر ظاهر شد و او را بلند کرد.
گرگ تقلا کرد.
اما مرد او را محکم در آغوش گرفته بود و به سمت راهروی ممنوعه میبرد.
«ولم کن!»
مرد چیزی نگفت.
درِ اتاق بازجویی باز شد.
گرگ را داخل بردند.
لحظهای بعد، تغییر شکل اتفاق افتاد و جونگکوک روی زمین افتاد.
نفسش بند آمده بود.
«من... من کاری نکردم.»
مأمور با خونسردی در را بست.
«خیلی هم کردی.»
جونگکوک با ترس عقب رفت.
«با من میای.»
«نه... لطفاً نه.»
مأمور بازویش را گرفت.
«تو کاری کردی که تهیونگ از جیا خوشش نیاد.»
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
«چی؟»
مأمور با لحنی تهدیدآمیز گفت:
«حالا باید تاوانش رو پس بدی.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«اما تهیونگ منو دوست نداره! باور کن...»
صدایش لرزید.
«اون فقط میخواد من زنده بمونم.»
مأمور پوزخند زد.
«همین برای جیا کافیه.»
جونگکوک دستش را روی سینهاش گذاشت.
درد خفیفی دوباره شروع شده بود.
«بعدشم... بگی نگی، من خودم دارم میمیرم.»
مأمور برای اولین بار مکث کرد.
«چرا؟»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
چند ثانیه طول کشید تا بتواند جواب بدهد.
«چون... بیماری دارم.»
مأمور اخم کرد.
«چه بیماریای؟»
جونگکوک لبش را گاز گرفت.
«قلبم.»
مرد چند لحظه ساکت ماند.
«تهیونگ میدونه؟»
جونگکوک سرش را به آرامی تکان داد.
«الان میدونه.»
«و با این حال فرستادت اینجا؟»
«نه...»
جونگکوک صدایش را پایین آورد.
«اون نمیدونه من اینجام.»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
مأمور برای لحظهای به او خیره ماند.
بعد قدمی جلو آمد.
«اگر داری دروغ میگی...»
جونگکوک با بغض گفت:
«من سالهاست به همه میگم حالم خوبه. الان دیگه حتی انرژی دروغ گفتن هم ندارم.»
مرد جواب نداد.
اما درست همان لحظه، بیرون اتاق صدای قدمهای تندی در راهرو پیچید.
یک مأمور دیگر با عجله گفت:
«ارباب کیم فهمیده جونگکوک نیست.»
مرد هیکلی رنگش پرید.
صدای تهیونگ از پشت در آمد؛ سرد، آرام و بسیار خطرناک:
«در رو باز کن.»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
برای اولین بار، نفس راحتی کشید.
اما تهیونگ هنوز نمیدانست چه اتفاقی برای همسرش افتاده است.
و همین، خشمش را از همیشه خطرناکتر میکرد.
- ۵۱
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط