فیک مافیاها
فیک مافیاها
پارت ۳۷
ویو شب داخل مهمونی
شوگا: همون طور که برنامه ریزی کرده بودیم همه سر جای خودشون بودن و باهم تو ارتباط بودیم و من و جیمین سر یه میز نشسته بودیم که جیمن صدام کرد
جیمین: یونگی. اروم
شوگا: جونم
جیمین: من میخوام برم سرویس
شوگا: باهات بیام ؟
جیمین: نه خودم میرم
شوگا: باشه کوچولو مراقب باش
جیمین: باشه عزیزم نگران نباش. بلند شدو رفت سمت سرویس و بعد اینکه کارش تموم شد میخواست برگرده که یه مرد گنده جلوی در وایستاده بود. خواستم رد بشم که منو هل داد داخل و درو بست
مرده: کوچولو میخوای یه شب باهم باشیم. نیشخند دستای جیمینو بالا سرش قفل کرد و چسبوندش به دیوار
جیمین: ولم کن مرتیکه میدونی دوست پسر من کیه بفهمه زندت نمیزاره حالا ولم کن برمممممم. داد اخم عصبی یه کم ترسیده بود
مرده: واسم مهم نیست کیه و چیکارست وقتی بفهمه خودت دلت خواسته تورم میکشه. نیشخند
جیمین: منظورت چیه. ترسیده
مرده: یه بسه قرص تحریک کننده از داخل جیبش در اورد و کلی قرص به زور ریخت داخل دهن جیمین و مجبورش کرد همشونو بخوره
جیمین: اشک داخل چشام جمع شده بود و نمیدونستم چیکار کنم از این ورم پاهام کم کم داشت بی حس میشد و تعادلمو از دست دادم و یهو افتادم تو بغل مرده. ولم کن حرومزاده. بی حال به شدت تحریک
مرده: با این مقدار قرص فک نکنم بتونی رو پاهات وایستی پس بزار نیازتو رفع کنم کوچولو. نیشخند
جیمین: نمیخوام هقق هققق ولم کننننننن. داد عصبی بیحال. تحریک
مرده: نشوندم زمین و شروع کردم در اوردن لباساش
شوگا: جیمین دیر کرده بود و نگران شدم سریع رفتم دنبالش و در سرویسو باز کردم که با دیدن صحنه رو به روم خشکم زد .جیمین. شوک . از شدت عصبانیت چشماش قرمز شد
جیمین: اروم اشک میریختم و از شدت دردم به خواطر تحریک شدنم نمیتونستم حرف بزنم و تار میدیدم
شوگا: رفتم سمت مرده و بدون اینکه به زارم حرف بزنه گرفتمش زیر مشت و لگد. حرومزاده میخواستی با هاش چه قلطی کنییییییی. عربده عصبی در حال زدن طرف. به قدری مشتام محکم بود که بعد چنتا طرف کل صورتش پر خون شد و بیهوش شد منم از فرصت استفاده کردم و یه گوله حرومش کردم و بعد چند ثانیه به خودم اومدم و برگشتم طرف جیمین و سریع داشتم لباساشو میپوشوندم. حالت خوبه کاری که نکرد. نگران و تند تند اینارو میگفت
جیمین: سرمو به نشونه نه به چپ و راست تکون دادم و از یقه یونگی گرفتم ولی دستام میلرزید و از وقتی بهم ت...ج...ا..و.ز شده بود این ترسو داشتم و به خواطر همین دستام میلرزید
بیاین کامنتا جا نشد
پارت ۳۷
ویو شب داخل مهمونی
شوگا: همون طور که برنامه ریزی کرده بودیم همه سر جای خودشون بودن و باهم تو ارتباط بودیم و من و جیمین سر یه میز نشسته بودیم که جیمن صدام کرد
جیمین: یونگی. اروم
شوگا: جونم
جیمین: من میخوام برم سرویس
شوگا: باهات بیام ؟
جیمین: نه خودم میرم
شوگا: باشه کوچولو مراقب باش
جیمین: باشه عزیزم نگران نباش. بلند شدو رفت سمت سرویس و بعد اینکه کارش تموم شد میخواست برگرده که یه مرد گنده جلوی در وایستاده بود. خواستم رد بشم که منو هل داد داخل و درو بست
مرده: کوچولو میخوای یه شب باهم باشیم. نیشخند دستای جیمینو بالا سرش قفل کرد و چسبوندش به دیوار
جیمین: ولم کن مرتیکه میدونی دوست پسر من کیه بفهمه زندت نمیزاره حالا ولم کن برمممممم. داد اخم عصبی یه کم ترسیده بود
مرده: واسم مهم نیست کیه و چیکارست وقتی بفهمه خودت دلت خواسته تورم میکشه. نیشخند
جیمین: منظورت چیه. ترسیده
مرده: یه بسه قرص تحریک کننده از داخل جیبش در اورد و کلی قرص به زور ریخت داخل دهن جیمین و مجبورش کرد همشونو بخوره
جیمین: اشک داخل چشام جمع شده بود و نمیدونستم چیکار کنم از این ورم پاهام کم کم داشت بی حس میشد و تعادلمو از دست دادم و یهو افتادم تو بغل مرده. ولم کن حرومزاده. بی حال به شدت تحریک
مرده: با این مقدار قرص فک نکنم بتونی رو پاهات وایستی پس بزار نیازتو رفع کنم کوچولو. نیشخند
جیمین: نمیخوام هقق هققق ولم کننننننن. داد عصبی بیحال. تحریک
مرده: نشوندم زمین و شروع کردم در اوردن لباساش
شوگا: جیمین دیر کرده بود و نگران شدم سریع رفتم دنبالش و در سرویسو باز کردم که با دیدن صحنه رو به روم خشکم زد .جیمین. شوک . از شدت عصبانیت چشماش قرمز شد
جیمین: اروم اشک میریختم و از شدت دردم به خواطر تحریک شدنم نمیتونستم حرف بزنم و تار میدیدم
شوگا: رفتم سمت مرده و بدون اینکه به زارم حرف بزنه گرفتمش زیر مشت و لگد. حرومزاده میخواستی با هاش چه قلطی کنییییییی. عربده عصبی در حال زدن طرف. به قدری مشتام محکم بود که بعد چنتا طرف کل صورتش پر خون شد و بیهوش شد منم از فرصت استفاده کردم و یه گوله حرومش کردم و بعد چند ثانیه به خودم اومدم و برگشتم طرف جیمین و سریع داشتم لباساشو میپوشوندم. حالت خوبه کاری که نکرد. نگران و تند تند اینارو میگفت
جیمین: سرمو به نشونه نه به چپ و راست تکون دادم و از یقه یونگی گرفتم ولی دستام میلرزید و از وقتی بهم ت...ج...ا..و.ز شده بود این ترسو داشتم و به خواطر همین دستام میلرزید
بیاین کامنتا جا نشد
- ۴۳
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط