چند پارتی از جونگکوک (درخواستی)
چند پارتی از جونگکوک (درخواستی)
{تو فقط مال منی}
^پارت چهارده^
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو ات)
"ویو یک ساعت بعد"
جونگکوک رفته بود برام پاستا درست کنه منم
هنوز پیش بم بودم....
بلند شدم و رفتم داخل خونه.....
جونگکوک داشت با دقت شیر رو به پاستا اضافه میکرد..
یه لحظه محو شدم اون بهترین آدم زندگیم هست چه در کودکی چه الان همیشه برام بهترینه...
رفتم سمتش حواسش بهم نبود از پشت بغلش کردم..
از جا پرید انگار که شوکه شده بود...
خواستم یکمم اذیتش کنم...
ات: آقا مافیا پیر شدی دیگه اون هوش و حواس تیزت نمونده...
خندید و سمتم برگشت...
جونگکوک: تا وقتی تامی هست نیازی به هوش قویی نیست عسل..
خندیدم و آروم یکی به بازوش زدم...
ات: اوه تو راست میگی
بلندم کرد گذاشتم رو کانتر بین پاهام وایساد...
جونگکوک: یه بوس بهمون نمیدی زیبا؟
رفتم جلو گونه اش رو بوسیدم...
همین که خواست اعتراض کنه بلند داد زدم...
ات: جونگکوک پاستا سوخت..
سریع برگشت و دوباره مشغول پاستا شد...
سمتم چرخید با صدای بمی شروع به حرف زدن کرد...
جونگکوک: یادت باشه بعدا یه بوسه ازت میگیرم
پوزخند زدم...
ات: به همین خیال باش..
..........
پاستا حاضر شده بود...
داشتم پاستا میخوردم خیلی خوشمزه بود...
ات: مرسی جونگکوک شیی خیلی خوشمزه هست
نیشخند زد....
جونگکوک: تو خوشمزه تری دختر کوچولوم
خندیدم.....
.............
غذام تموم شد همراه جونگکوک رفتیم رو مبل نشستیم
رو مبل دراز کشیدم و سرم رو پای جونگکوک گذاشتم اونم موهام رو نوازش میکرد...
ات: راستی جونگکوک جکسون گفته شب ساعت دوازده برم خونش..
بهم نگاه کرد نگاهش جدی بود...
جونگکوک: نه نمیری
بلند شدم...
ات: ولی جونگکوک باید برمـ....
نزاشت حرف کامل بشه و خودش لب زد...
جونگکوک: گفتم نه هر کاری داره خودم میرم خونش
با تردید سر تکون دادم...
{ویو ساعت 12:00}
{ویو ات}
جونگکوک حاضر بود و داشت میرفت...
رفتم سمتش دستم رو انداختم دور کمرش...
ات: مراقب خودت باش و زود برگرد. باشه؟
کمرم رو گرفتم سر تکون داد و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت.....
جونگکوک: زود برمیگردم فرشته کوچولوم
ازش جدا شدم....
به سمت در رفت بازش کرد و ازش خارج برام دستی تکون داد
و سوار ماشین شد...
تا از دیدم پنهان نشد وارد خونه نشدم.....
وارد خونه شدم رو مبل نشستم خونه خیلی ساکت
بود خواستم یکم خومو سرگرم کنم ولی نمیشد...
نفس عمیقی کشیدم به سمت آشپزخونه رفتم
یکم آب خوردم دوباره برگشتم و رو مبل دراز کشیدم...
...............
{ویو دو ساعت بعد}
ساعت تقریبا دو شب بود جونگکوک هنوز برنگشته بود
کلافه شدم یهو گوشیم زنگ خورد.....
به صفحه نگاه کردم آقای چان بود بادیگارد جونگکوک!
تماس رو وصل کردم....
ات: الو آقای چان!
با صدای گرفته شروع کرد به حرف زدن.....
چان هو: الو خانوم لطفاً سریع بیاین خونه جکسون ارباب تیر خوردن...
قلبم ایستاد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلام اینم پارت جدید🤗✨
راستش حالم خیلی بد بود ولی دلم نیومد خواستم پارت جدید بزارم😊🎀
پارت بعدی رو دو ساعت بعد میزارم اوکی؟
شرط ندارم چرا؟ چون پارت بعد پارته آخره😭😐
و... یه چیزی من همه درخواستی ها رو مینویسم ویه فرشته خیلی وقته درخواست کرده از تهیونگ بزارم اونو که بزارم
بقیه درخواستی ها رو هم میزارم 💗✨
خب همین دیگه، امیدوارم ازش لذت برده باشید 🎀✨
دوستون دارم مراقب خودتون باشید 💗💖
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘 بای بای👋🏻👋🏻
{تو فقط مال منی}
^پارت چهارده^
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[ویو ات)
"ویو یک ساعت بعد"
جونگکوک رفته بود برام پاستا درست کنه منم
هنوز پیش بم بودم....
بلند شدم و رفتم داخل خونه.....
جونگکوک داشت با دقت شیر رو به پاستا اضافه میکرد..
یه لحظه محو شدم اون بهترین آدم زندگیم هست چه در کودکی چه الان همیشه برام بهترینه...
رفتم سمتش حواسش بهم نبود از پشت بغلش کردم..
از جا پرید انگار که شوکه شده بود...
خواستم یکمم اذیتش کنم...
ات: آقا مافیا پیر شدی دیگه اون هوش و حواس تیزت نمونده...
خندید و سمتم برگشت...
جونگکوک: تا وقتی تامی هست نیازی به هوش قویی نیست عسل..
خندیدم و آروم یکی به بازوش زدم...
ات: اوه تو راست میگی
بلندم کرد گذاشتم رو کانتر بین پاهام وایساد...
جونگکوک: یه بوس بهمون نمیدی زیبا؟
رفتم جلو گونه اش رو بوسیدم...
همین که خواست اعتراض کنه بلند داد زدم...
ات: جونگکوک پاستا سوخت..
سریع برگشت و دوباره مشغول پاستا شد...
سمتم چرخید با صدای بمی شروع به حرف زدن کرد...
جونگکوک: یادت باشه بعدا یه بوسه ازت میگیرم
پوزخند زدم...
ات: به همین خیال باش..
..........
پاستا حاضر شده بود...
داشتم پاستا میخوردم خیلی خوشمزه بود...
ات: مرسی جونگکوک شیی خیلی خوشمزه هست
نیشخند زد....
جونگکوک: تو خوشمزه تری دختر کوچولوم
خندیدم.....
.............
غذام تموم شد همراه جونگکوک رفتیم رو مبل نشستیم
رو مبل دراز کشیدم و سرم رو پای جونگکوک گذاشتم اونم موهام رو نوازش میکرد...
ات: راستی جونگکوک جکسون گفته شب ساعت دوازده برم خونش..
بهم نگاه کرد نگاهش جدی بود...
جونگکوک: نه نمیری
بلند شدم...
ات: ولی جونگکوک باید برمـ....
نزاشت حرف کامل بشه و خودش لب زد...
جونگکوک: گفتم نه هر کاری داره خودم میرم خونش
با تردید سر تکون دادم...
{ویو ساعت 12:00}
{ویو ات}
جونگکوک حاضر بود و داشت میرفت...
رفتم سمتش دستم رو انداختم دور کمرش...
ات: مراقب خودت باش و زود برگرد. باشه؟
کمرم رو گرفتم سر تکون داد و بوسه ای روی پیشونیم گذاشت.....
جونگکوک: زود برمیگردم فرشته کوچولوم
ازش جدا شدم....
به سمت در رفت بازش کرد و ازش خارج برام دستی تکون داد
و سوار ماشین شد...
تا از دیدم پنهان نشد وارد خونه نشدم.....
وارد خونه شدم رو مبل نشستم خونه خیلی ساکت
بود خواستم یکم خومو سرگرم کنم ولی نمیشد...
نفس عمیقی کشیدم به سمت آشپزخونه رفتم
یکم آب خوردم دوباره برگشتم و رو مبل دراز کشیدم...
...............
{ویو دو ساعت بعد}
ساعت تقریبا دو شب بود جونگکوک هنوز برنگشته بود
کلافه شدم یهو گوشیم زنگ خورد.....
به صفحه نگاه کردم آقای چان بود بادیگارد جونگکوک!
تماس رو وصل کردم....
ات: الو آقای چان!
با صدای گرفته شروع کرد به حرف زدن.....
چان هو: الو خانوم لطفاً سریع بیاین خونه جکسون ارباب تیر خوردن...
قلبم ایستاد.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوشگلام اینم پارت جدید🤗✨
راستش حالم خیلی بد بود ولی دلم نیومد خواستم پارت جدید بزارم😊🎀
پارت بعدی رو دو ساعت بعد میزارم اوکی؟
شرط ندارم چرا؟ چون پارت بعد پارته آخره😭😐
و... یه چیزی من همه درخواستی ها رو مینویسم ویه فرشته خیلی وقته درخواست کرده از تهیونگ بزارم اونو که بزارم
بقیه درخواستی ها رو هم میزارم 💗✨
خب همین دیگه، امیدوارم ازش لذت برده باشید 🎀✨
دوستون دارم مراقب خودتون باشید 💗💖
مرسی که حمایت میکنید بوس بهتون 😘 بای بای👋🏻👋🏻
- ۲۵۷
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط