{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#My_company_model

#My_company_model
پارت 37
ویو جونگکوک
جعبه انگشتر رو برداشتم و انگشتر ازش بیرون اوردم و داخل دست بینا کردم و لبخندی سرد زدم و اروم گفتم:
_اتاق کارن جداست اتاق خودت اینجاست (بم و یک نواخت)
+(سرمو به نشانه باشه تکون دادم و به انگشتر نگاه کردم)
از اتاق خارج شدم و رفتم به کار های شرکت برسم.
ویو بینا
کارن رو بغل کردم و از خدمتکار پرسیدم اتاق کارن گذاشت و بهم نشون داد رفتم اتاق کارن تم ابی کلی اسباب بازی و ماشین های برقی ابروی بالا انداختم و چیزی نگفتم روی تخت کارن نشستم و برای کارن لالای خوندم وقتی خوابید گذاشتمش روی تخت و اوردم رفتم بیرون به سمت اشپز خونه.
ویو جونگکوک
کار های شرکت تموم شد ساعت تقریبا سه بود به سمت اعمارت رفتم و عمارت توی سکوت عرق شده بود و برق اشپز خونه باعث شد ابرویم از تعجب بالا برود وارد اشپز خونه شدم بینا در حال خوردن رامیون بود هوفی کشیدم و گفتم
_این وقت شب بیداری؟(اروم و صدای از خستگی)
ویو بینا
با صدای جونگکوک تند تند پلک زدم و گفتم
+راستش... گرسنه بودم...
_(هوفی کشید و روی صندلی نشست و دستشو گذاشت زیر چونه اش و به بینا نگاه کرد)
سکوت کل اشپز خونه رو فرا گرفته بود بینا از تماش چشمی خود داری میکرد اما جونگکوک تمام حواسش روی بینا بود و چشم ازش بر نمیداشت. چند دقیقه سکوت بود بینا سکوت رو شکست
+امم.... میشه انقدر نگام نکنی...
_(جوابی نمیده و چشمانش تیره میشود و نگاهش تیز تر میشه در عوض بلند میشه بینا رو مثل عروسک بلند میکنه و میندازه روی شونه اش و به سمت اتاق خودش میره)

خب خب خب راستش نمیتونم اسمات بزارم میخام بزارم ولی نمیشه واقعا شرمنده 🎀🦋❤️🌸💝💖
شرط: شرط؟ حمایت با شما💝💫
دیدگاه ها (۱۲)

#My_company_model پارت 36ویو جونگکوک با بینا رفتیم امارت اصل...

بچه ها من نوه ای خالم فوت شده یک سال و نیمش بوده تشنج کرده ن...

#My_company_model پارت 33ویو بینا ساعت تقریبا 3بود و من خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط