ابلیس
part 146
دکتر بعد از چک کردن وضعیت لبخندی زد و گفت
" حالش خوبه اما برای بررسی دقیق تر باید برید بیمارستان "
+ نیازی نیست چون منم چیز غیرنرمالی حس نمیکنم
دازای یه گوشه نشسته بود و اصلا حواسش نبود و داشت با گوشیش یه کاری انجام میداد که چویا خبر نداشت
+ دازای!
جوابی نشنید و اینبار بلند تر گفت
+ دازای؟؟؟
دازای بدون اینکه نگاهش کنه گفت
_ هوم؟
+ چیکار میکنی؟ دکتر داره وضعیت بچمونو میگه و اونوقت تو سرت تو گوشیه؟
_ کار دارم...تو میتونی بری!
چویا اخم عمیقی کرد و از دکتر هم تشکر کرد و از رو تخت بلند شد و سمتش رفت
+ هی تو داری چیکار میکنی که به من بی توجهی؟
_ یه لحظه اجازه بده...
از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و تلفن رو کنار گوشش گذاشت و داشت صحبت میکرد.
چویا اخمی کرد و فالگوش ایستاد.
_ پس جاشو پیدا کردید...خوبه فردا میام برای بررسی
گوشیو قطع کرد و سمت اتاق رفت
+ کیو پیدا کردن؟
_ فضولی ممنوعه
+ مدیر رو اره؟ چرا باید همچین چیزی رو از من مخفی کنی؟
_ چون نمیخوام صدمه ای به خودتو اون بچه بزنی...کوچیکترین استرس باعث میشه بچمونو تو خطر بندازی...چویا بیشتر مراقب خودت باش و دنبال سر در آوردن از کارای منم نباش باشه عزیزم؟
چویا اخم کرد و دست دازای که رو گونه اش بود رو پس زد
+ من خودم بهتر میدونم چی برای بچم خوبه یا نه...اونقدری که به کارت توجه میکنی...به منم توجه میکنی؟
_ چویا من...
+ میدونم که جانشینی...میدونم که موری فقط یه جایگزینه و بیشتر کارا گردن توعه میدونم مدیر یه خطر بزرگه...میدونم که تو داری تلاش میکنی تا بلایی سر ما نیاد اما من چی؟ اگه قرار بود اینطوری پیش بره چرا منو وارد زندگیت کردی؟ اگه من نبودم بار مسئولیت تو کمتر بود و الان آرامشت بیشتر بود
_ فکر نمیکنی داری تند میری؟
+ تو با اون زن ازدواج کردی چون پدرت و پدرش با هم کار میکردن...تو بخاطر کسی که حتی باباتم نبوده ازدواج کردی ولی بخاطر منی که عاشقشی حاضر به ازدواج نبودیو حالا که میبینی کریس میخواد با من ازدواج کنه میخوای منو از چنگ اون در بیاری...تا کی باید با این موضوعات کنار بیام؟
دازای سکوت کرد و فقط بغلش کرد...میدونست حساسیت هاش بخاطر حاملگیشه و از ماه دوم شروع میشه برای همین ترجیح داد سکوت کنه
_ درسته کم کاری از من بود! ولی منم باید بتونم به همه چی رسیدگی کنم...چویا من فقط یه انسانم
چویا با جمله آخر دازای عذاب وجدان گرفت و سکوت کرد و محکم بغلش کرد. زیادی تند رفته بود و حالا...به این زودی پشیمون شده بود!
+ منو ببین!
_ تو همیشه مرکز توجه من بودی...چطور میتونم به کسی که دیوونه وار عاشقشم توجه نکنم؟ تو همه چیز منی دیگه به این فکر نکن که کارام مهم تر از توعه اینا اصلا قابل مقایسه نیستن
+ دکتر گفتش که...
_ همه چیو شنیدم
چویا دیگه حرفی نزد و اجازه داد تو بغلش فرو بره...از وقتی حامله شده بود حساسیتش رو دازای بیشتر شده بود...میخواست هر روز جلوی چشمش باشه و اینجوری بغلش کنه و اون حرفای محبت آمیز بهش بزنه و صورتش رو بوسه بارون کنه...همین که ازش دور میشد بی قراری میگرفت و هر بی توجهی اذیتش میکرد...
....................................................
روی تخت دراز کشیده بود و به دازای نگاه میکرد. و منتظر بود!
_ نه
+ آره
_ اینکارو نمیکنم
+ میدونم تو هم میخوای...من...دکتر گفت این طبیعیه
_ ولی ریسک بزرگیه
+ پس دوسم نداری
_ چویا این حرفا چیه؟
+ گمشو پیش من نخواب
_ چه بخوای چه نخوای جای من همین جاست
چویا دازای رو هول داد که از تخت پایین افتاد
+ برو روی کاناپه یا بیرون بخواب...هر جا میتونی بجز کنار من...
با اخم به چویا نگاه کرد و موهاشو بهم ریخت
بلند شد و خیلی ناگهانی روش خیمه زد و دستاش رو بالا سرش قفل کرد و بین پاهاش قرار گرفت
_ انقدر لجباز نباش...گفتم که خطرناکه
+ ولی دکتر اینو نگفت
_ اینم نگفت که میتونیم؟
+ چرا گفت
_ خیلی پرو نشدی؟ اون چویای خجالتی من کجاست؟
+ اذیتم نکن...
_ با یه بوسیدن کارت راه میوفته؟
+ نه
_ چویا!!!!!
+ هومممم؟؟؟
دازای آهی کشید و خواست بلند شه که چویا به محض آزاد شدن دستاش سریع دور گردنش انداخت و خودشو بالا کشید و بوسیدش که دازای حرکتی نکرد و فقط به چشمای خمار بهش خیره شد.
چویا بین بوسه اش اومی کشید و حس کرد که حرارت بدن دازای بیشتر شده...به خواستش میرسید؟
دازای بوسه رو شکست و خواست بلند شه که چویا جلوشو گرفت
+ چرا پسم میزنی؟ یه نفر دیگه رو پیدا کردی؟
دازای با تعجب بهش چشم دوخت...چخبر بود؟؟
_ چی داری میگی؟
+ تو هیچوقت منو پس نمیزدی
_ متوجه وضعیتت هستی؟ من نمیتونم...
چویا جاشونو عوض کرد و حالا دازای زیر بود.
________________________________________________________
ادامه دارد...
دکتر بعد از چک کردن وضعیت لبخندی زد و گفت
" حالش خوبه اما برای بررسی دقیق تر باید برید بیمارستان "
+ نیازی نیست چون منم چیز غیرنرمالی حس نمیکنم
دازای یه گوشه نشسته بود و اصلا حواسش نبود و داشت با گوشیش یه کاری انجام میداد که چویا خبر نداشت
+ دازای!
جوابی نشنید و اینبار بلند تر گفت
+ دازای؟؟؟
دازای بدون اینکه نگاهش کنه گفت
_ هوم؟
+ چیکار میکنی؟ دکتر داره وضعیت بچمونو میگه و اونوقت تو سرت تو گوشیه؟
_ کار دارم...تو میتونی بری!
چویا اخم عمیقی کرد و از دکتر هم تشکر کرد و از رو تخت بلند شد و سمتش رفت
+ هی تو داری چیکار میکنی که به من بی توجهی؟
_ یه لحظه اجازه بده...
از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و تلفن رو کنار گوشش گذاشت و داشت صحبت میکرد.
چویا اخمی کرد و فالگوش ایستاد.
_ پس جاشو پیدا کردید...خوبه فردا میام برای بررسی
گوشیو قطع کرد و سمت اتاق رفت
+ کیو پیدا کردن؟
_ فضولی ممنوعه
+ مدیر رو اره؟ چرا باید همچین چیزی رو از من مخفی کنی؟
_ چون نمیخوام صدمه ای به خودتو اون بچه بزنی...کوچیکترین استرس باعث میشه بچمونو تو خطر بندازی...چویا بیشتر مراقب خودت باش و دنبال سر در آوردن از کارای منم نباش باشه عزیزم؟
چویا اخم کرد و دست دازای که رو گونه اش بود رو پس زد
+ من خودم بهتر میدونم چی برای بچم خوبه یا نه...اونقدری که به کارت توجه میکنی...به منم توجه میکنی؟
_ چویا من...
+ میدونم که جانشینی...میدونم که موری فقط یه جایگزینه و بیشتر کارا گردن توعه میدونم مدیر یه خطر بزرگه...میدونم که تو داری تلاش میکنی تا بلایی سر ما نیاد اما من چی؟ اگه قرار بود اینطوری پیش بره چرا منو وارد زندگیت کردی؟ اگه من نبودم بار مسئولیت تو کمتر بود و الان آرامشت بیشتر بود
_ فکر نمیکنی داری تند میری؟
+ تو با اون زن ازدواج کردی چون پدرت و پدرش با هم کار میکردن...تو بخاطر کسی که حتی باباتم نبوده ازدواج کردی ولی بخاطر منی که عاشقشی حاضر به ازدواج نبودیو حالا که میبینی کریس میخواد با من ازدواج کنه میخوای منو از چنگ اون در بیاری...تا کی باید با این موضوعات کنار بیام؟
دازای سکوت کرد و فقط بغلش کرد...میدونست حساسیت هاش بخاطر حاملگیشه و از ماه دوم شروع میشه برای همین ترجیح داد سکوت کنه
_ درسته کم کاری از من بود! ولی منم باید بتونم به همه چی رسیدگی کنم...چویا من فقط یه انسانم
چویا با جمله آخر دازای عذاب وجدان گرفت و سکوت کرد و محکم بغلش کرد. زیادی تند رفته بود و حالا...به این زودی پشیمون شده بود!
+ منو ببین!
_ تو همیشه مرکز توجه من بودی...چطور میتونم به کسی که دیوونه وار عاشقشم توجه نکنم؟ تو همه چیز منی دیگه به این فکر نکن که کارام مهم تر از توعه اینا اصلا قابل مقایسه نیستن
+ دکتر گفتش که...
_ همه چیو شنیدم
چویا دیگه حرفی نزد و اجازه داد تو بغلش فرو بره...از وقتی حامله شده بود حساسیتش رو دازای بیشتر شده بود...میخواست هر روز جلوی چشمش باشه و اینجوری بغلش کنه و اون حرفای محبت آمیز بهش بزنه و صورتش رو بوسه بارون کنه...همین که ازش دور میشد بی قراری میگرفت و هر بی توجهی اذیتش میکرد...
....................................................
روی تخت دراز کشیده بود و به دازای نگاه میکرد. و منتظر بود!
_ نه
+ آره
_ اینکارو نمیکنم
+ میدونم تو هم میخوای...من...دکتر گفت این طبیعیه
_ ولی ریسک بزرگیه
+ پس دوسم نداری
_ چویا این حرفا چیه؟
+ گمشو پیش من نخواب
_ چه بخوای چه نخوای جای من همین جاست
چویا دازای رو هول داد که از تخت پایین افتاد
+ برو روی کاناپه یا بیرون بخواب...هر جا میتونی بجز کنار من...
با اخم به چویا نگاه کرد و موهاشو بهم ریخت
بلند شد و خیلی ناگهانی روش خیمه زد و دستاش رو بالا سرش قفل کرد و بین پاهاش قرار گرفت
_ انقدر لجباز نباش...گفتم که خطرناکه
+ ولی دکتر اینو نگفت
_ اینم نگفت که میتونیم؟
+ چرا گفت
_ خیلی پرو نشدی؟ اون چویای خجالتی من کجاست؟
+ اذیتم نکن...
_ با یه بوسیدن کارت راه میوفته؟
+ نه
_ چویا!!!!!
+ هومممم؟؟؟
دازای آهی کشید و خواست بلند شه که چویا به محض آزاد شدن دستاش سریع دور گردنش انداخت و خودشو بالا کشید و بوسیدش که دازای حرکتی نکرد و فقط به چشمای خمار بهش خیره شد.
چویا بین بوسه اش اومی کشید و حس کرد که حرارت بدن دازای بیشتر شده...به خواستش میرسید؟
دازای بوسه رو شکست و خواست بلند شه که چویا جلوشو گرفت
+ چرا پسم میزنی؟ یه نفر دیگه رو پیدا کردی؟
دازای با تعجب بهش چشم دوخت...چخبر بود؟؟
_ چی داری میگی؟
+ تو هیچوقت منو پس نمیزدی
_ متوجه وضعیتت هستی؟ من نمیتونم...
چویا جاشونو عوض کرد و حالا دازای زیر بود.
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۳۳۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط