{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در آیینه کسی را دیدم

در آیینه، کسی را دیدم؛
که اصلا منِ سابق نبود!
نه میخندید و نه خوشحال بود،
زل زد به چشمانمُ
نگاهش پر از حرف بود،
یک قطره اشک از چشمانش،
آمادهٔ ریختن بود.
نگاهش را به سقف بردُ میخندید!
خنده‌اش ترسناک بود..
اشک از چشمانش میریختُ هنوز روی لبش،
لبخند بود‌!
دیدگاه ها (۱)

ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺭﺧﺎﻃﺮم ﺁﯾﺪ تو از ﺁن ﺧﻮﺑﺘﺮﯼ #ع...

یڪ حرف هایے هست نمیشود فراموش ڪرد؛حتے وقتے توے تاڪسے از سرما...

00:00/:heavy_black_heart:️:heavy_black_heart:️:❤ ️❤ ️ای خدای...

ادامه پارت ۳۲بریم خونه." ایزابل گفت.تهیونگ دستش رو فشرد. "آر...

چند شاتی از تهیونگ.. 𝕻𝖆𝖗𝖙 ³. .. midnight ..بدن دختر یخ زده ...

پارت ۲۴صبح شد و نور ملایم خورشید از پنجره خوابگاه به داخل تا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط