#تکبر.یا.عشق.
#تکبر.یا.عشق.
#پارت6
-------------------------------------------------------
با این فکر با جدیت به کایزر نگاه کرد در حالی که دست هاشو مشت کرده بود و لب هاشو محکم به هم فشار داد بود.
همیاری:چی می خوای؟
لبخند کایزر با دیدن چهرهای همیاری به یه پوزخند پر از تمسخر و لذت تبدیل میشه.
کایزر:چه سریع رفتی سر اصل مطلب
همیاری دندان هایش رو محکم به هم فشار داد در حالی که سعی می کرد خشمش رو کنترل کند هر چند اون حالت خود راضی و پر از لذت و تمسخر کایزر این کارو بارش سخت می کرد.
همیاری:در عوض ساکت شدن چی می خوای؟؟
چشم های کایزر با شنیدن این حرف برق زد و پوزخند اش پهن تر شد، می شد از نگاهش فهمید که همیاری همان حرفی رو زد که می خواست بشنوند.
کایزر:در عوض سکوت کردن یه چیز خیلی ساده می خوام...
کایزر با فکر کردن به این موضوع با حالت تاریک و تمسخر آمیز به همیاری نگاه کرد، چشمانش از تحقیر برق می زد و پوزخند زد که به همیاری بفهماند چقدر رقت انگیز شده.
کایزر: مهره ای من باش
لحن کایزر آروم بود اما پر از تمسخر. چشمانش جوری برق می زد که به همیاری یاد آوردی می کرد که نه گفتن جز گزینه ها نیست.
چشمان همیاری با شنیدن حرف های کایزر از تعجب و ناباوری گشاد شد سپس دست هایش رو محکم تر مشت کرد جوری که نوک انگشت هاش سفید شد.
همیاری: حرو...مزاده....
نگاه همیاری به زمین دوخته شد بود، چهرهاش تیر شد بود، لبش رو با ناامیدی و ناچاری گاز گرفت سپس نگاهش رو بالا آورد.
چشمانش پر از نفرت و خشم به چشم های کایزر که با لذت تماشا می کرد برخورد کرد.
همیاری: قبوله حرو...مزاده ای روانی!!
صدای همیاری پر از نفرت و خشم کنترل شده بود.
کایزر با دیدن این چهرها و نگاه پر از خشم و ناامیدی همیاری لبخند پر از غرور و احساس پیروزی زد.
کایزر:اینجا فقط برندهها ارزش دارن. به محض اینکه بیارزش بشی، دور انداخته میشی.
چشم های کایزر با لذت به صورت همیاری خیر ماند و با تمام حقارت بهش نگاه می کرد.
همیاری چند لحظه خاموش ماند. فکش سفت شد و نگاهش لرزید، اما نه از ترس؛ از خشم.
لبخند تلخی زد اخمی کرد نگاهش برای لحظهای نرم و شکسته شد. اما بعدش سریع به حالت عصبی برگشت
همیاری:پس حواست باشه، چون من از اون مهرههایی نیستم که راحت دور بندازی.
کایزر انگار که اصلاً حرف همیاری را نشنیده باشه، دستش را به سمت صورت همیاری برد و با نوک انگشت، چانهی اون را گرفت و صورتش را بالا آورد.
همیاری با تعجب و ناباوری به چشم های کایزر خیره شده جوری که انگار عرق اون تحقیر و تمسخر شده.
همیاری:تچ!!
کایزر چه صورت حقیر و در عین حال زیبایی داری وقتی اینطور مضطرب میشی
سپس آرام انگشتش را روی لبهای لرزان همیاری کشید.
کایزر:حالا، ساکت شو و فقط تماشا کن.
چشمانش همچنان برق تحقیرآمیزی داشت، اما این بار با حسی از مالکیت همراه بود.
همیاری با هر لمس کایزر، احساس میکرد که توی باتلاق عمیقتری فرو میرود. نگاهش همچنان به چشمان کایزر دوخته شده بود، اما این بار نه از روی خشم، بلکه از روی یک نفرتی سرد و عمیق
همیاری دیگر نمیلرزید. دستش را به آرامی کنار زد، نه با خشونت، بلکه با یک بیتفاوتی که از خشمش هم کشندهتر بود. اخمی از عصبانیت کرد و نگاهش رو از کایزر دزدید و به دیوار سمت چپ خیره شد.
همیاری:تماشا میکنم… تا وقتی که بتونم تحمل کنم
صدای همیاری دیگر آن خشم کنترل شدهی قبل را نداشت صدایش حالا آرام، ولی پر از تهدیدی پنهان بود.
#پارت6
-------------------------------------------------------
با این فکر با جدیت به کایزر نگاه کرد در حالی که دست هاشو مشت کرده بود و لب هاشو محکم به هم فشار داد بود.
همیاری:چی می خوای؟
لبخند کایزر با دیدن چهرهای همیاری به یه پوزخند پر از تمسخر و لذت تبدیل میشه.
کایزر:چه سریع رفتی سر اصل مطلب
همیاری دندان هایش رو محکم به هم فشار داد در حالی که سعی می کرد خشمش رو کنترل کند هر چند اون حالت خود راضی و پر از لذت و تمسخر کایزر این کارو بارش سخت می کرد.
همیاری:در عوض ساکت شدن چی می خوای؟؟
چشم های کایزر با شنیدن این حرف برق زد و پوزخند اش پهن تر شد، می شد از نگاهش فهمید که همیاری همان حرفی رو زد که می خواست بشنوند.
کایزر:در عوض سکوت کردن یه چیز خیلی ساده می خوام...
کایزر با فکر کردن به این موضوع با حالت تاریک و تمسخر آمیز به همیاری نگاه کرد، چشمانش از تحقیر برق می زد و پوزخند زد که به همیاری بفهماند چقدر رقت انگیز شده.
کایزر: مهره ای من باش
لحن کایزر آروم بود اما پر از تمسخر. چشمانش جوری برق می زد که به همیاری یاد آوردی می کرد که نه گفتن جز گزینه ها نیست.
چشمان همیاری با شنیدن حرف های کایزر از تعجب و ناباوری گشاد شد سپس دست هایش رو محکم تر مشت کرد جوری که نوک انگشت هاش سفید شد.
همیاری: حرو...مزاده....
نگاه همیاری به زمین دوخته شد بود، چهرهاش تیر شد بود، لبش رو با ناامیدی و ناچاری گاز گرفت سپس نگاهش رو بالا آورد.
چشمانش پر از نفرت و خشم به چشم های کایزر که با لذت تماشا می کرد برخورد کرد.
همیاری: قبوله حرو...مزاده ای روانی!!
صدای همیاری پر از نفرت و خشم کنترل شده بود.
کایزر با دیدن این چهرها و نگاه پر از خشم و ناامیدی همیاری لبخند پر از غرور و احساس پیروزی زد.
کایزر:اینجا فقط برندهها ارزش دارن. به محض اینکه بیارزش بشی، دور انداخته میشی.
چشم های کایزر با لذت به صورت همیاری خیر ماند و با تمام حقارت بهش نگاه می کرد.
همیاری چند لحظه خاموش ماند. فکش سفت شد و نگاهش لرزید، اما نه از ترس؛ از خشم.
لبخند تلخی زد اخمی کرد نگاهش برای لحظهای نرم و شکسته شد. اما بعدش سریع به حالت عصبی برگشت
همیاری:پس حواست باشه، چون من از اون مهرههایی نیستم که راحت دور بندازی.
کایزر انگار که اصلاً حرف همیاری را نشنیده باشه، دستش را به سمت صورت همیاری برد و با نوک انگشت، چانهی اون را گرفت و صورتش را بالا آورد.
همیاری با تعجب و ناباوری به چشم های کایزر خیره شده جوری که انگار عرق اون تحقیر و تمسخر شده.
همیاری:تچ!!
کایزر چه صورت حقیر و در عین حال زیبایی داری وقتی اینطور مضطرب میشی
سپس آرام انگشتش را روی لبهای لرزان همیاری کشید.
کایزر:حالا، ساکت شو و فقط تماشا کن.
چشمانش همچنان برق تحقیرآمیزی داشت، اما این بار با حسی از مالکیت همراه بود.
همیاری با هر لمس کایزر، احساس میکرد که توی باتلاق عمیقتری فرو میرود. نگاهش همچنان به چشمان کایزر دوخته شده بود، اما این بار نه از روی خشم، بلکه از روی یک نفرتی سرد و عمیق
همیاری دیگر نمیلرزید. دستش را به آرامی کنار زد، نه با خشونت، بلکه با یک بیتفاوتی که از خشمش هم کشندهتر بود. اخمی از عصبانیت کرد و نگاهش رو از کایزر دزدید و به دیوار سمت چپ خیره شد.
همیاری:تماشا میکنم… تا وقتی که بتونم تحمل کنم
صدای همیاری دیگر آن خشم کنترل شدهی قبل را نداشت صدایش حالا آرام، ولی پر از تهدیدی پنهان بود.
- ۲۰۳
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط