«آنجا که رز های وحشی میرویند»
«آنجا که رز های وحشی میرویند»
Where the wild roses grow
پارت ۳
یک روز، یکی از همسایگانِ مهربانِ تهیونگ، که از دوریِ او دلش تنگ شده بود، به دیدنش آمد. وقتی دید تهیونگ چطور گوشهی خانه کز کرده و رنگش پریده، دلش سوخت.
«تهیونگ عزیزم، حالت خوبه؟ چند وقته ندیدمت. جونگکوک کجاست؟»
قبل از اینکه تهیونگ جواب بدهد، جونگکوک از اتاق بیرون آمد. چهرهاش مثلِ شبِ تیره بود. «ایشون حالشون خوب نیست. بهتره دیگه مزاحم نشین.»
زن با تعجب نگاهی به تهیونگ انداخت که سرش را پایین انداخته بود. «اما…»
«لطفاً.» جونگکوک در را باز کرد و با لحنی قاطع گفت: «روزِ خوش.»
وقتی زن رفت، تهیونگ به سمتِ جونگکوک برگشت. «چرا این کارو کردی؟ اون زن دوستِ منه!»
«دیگه دوستِ تو نیست.» جونگکوک با آرامشی که ترسناک بود، گفت. «از این به بعد، دوستانِ تو فقط منم. و منم فقط تو رو دارم.»
اشک در چشمانِ تهیونگ حلقه زد. «جونگکوک، این عشق نیست. این داره خفهم میکنه!»
«عشق همینه، تهیونگ!» جونگکوک صدایش را بلند کرد. برای اولین بار، فریاد کشید. «اینه که وقتی کسی رو دوست داری، نمیذاری بره. نمیذاری مالِ کسِ دیگهای بشه. تو مالِ منی! تا ابد!»
او دستهایش را به سمتِ صورتِ تهیونگ برد، اما این بار نه برایِ نوازش. با انگشتانش، گونههایِ تهیونگ را فشار داد. «تو مالِ منی. حتی اگه مجبور بشم… تو رو برایِ خودم نگه دارم.»
در اعماقِ چشمانِ جونگکوک، دیگر هیچ عشقی دیده نمیشد. فقط **تملک**. تملکی که مثلِ تار عنکبوتی نامرئی، آرام آرام، تمامِ وجودِ تهیونگ را میپوشاند. او دیگر نه عشق، که **وحشت** را در نگاهِ جونگکوک میدید. و این وحشت، نویدِ فاجعهای بزرگتر را میداد.
**ناپل، غروبِ پاییزِ ۱۹۴۳**
پاییزِ ناپل، با رنگهایِ آتشینش، غمانگیزترین زیبایی را به شهر هدیه میداد. برگهایِ سرخ و نارنجی، لابهلایِ کوچههایِ سنگفرش میرقصیدند، اما بویِ باروت و دود، هنوز از دوردستها به مشام میرسید. هوا سرد شده بود و باد، شبیه به نالههایِ پنهان، در میانِ درختانِ بیبرگ میپیچید.
جونگکوک، با حالتی که انگار قرار است مهمترین قرارِ زندگیاش را برود، تهیونگ را به کنارِ رودخانهای خلوت کشانده بود. رودخانه، که تا چند ماه پیش، محلِ قدمزنیهایِ عاشقانه و حرفهایِ پنهانیشان بود، حالا متروک و سرد به نظر میرسید. نورِ غروب، که از میانِ ابرهایِ پاییزی به سختی عبور میکرد، رویِ آبِ رودخانه میافتاد و رنگِ سرخِ خونینی به آن میداد.
Where the wild roses grow
پارت ۳
یک روز، یکی از همسایگانِ مهربانِ تهیونگ، که از دوریِ او دلش تنگ شده بود، به دیدنش آمد. وقتی دید تهیونگ چطور گوشهی خانه کز کرده و رنگش پریده، دلش سوخت.
«تهیونگ عزیزم، حالت خوبه؟ چند وقته ندیدمت. جونگکوک کجاست؟»
قبل از اینکه تهیونگ جواب بدهد، جونگکوک از اتاق بیرون آمد. چهرهاش مثلِ شبِ تیره بود. «ایشون حالشون خوب نیست. بهتره دیگه مزاحم نشین.»
زن با تعجب نگاهی به تهیونگ انداخت که سرش را پایین انداخته بود. «اما…»
«لطفاً.» جونگکوک در را باز کرد و با لحنی قاطع گفت: «روزِ خوش.»
وقتی زن رفت، تهیونگ به سمتِ جونگکوک برگشت. «چرا این کارو کردی؟ اون زن دوستِ منه!»
«دیگه دوستِ تو نیست.» جونگکوک با آرامشی که ترسناک بود، گفت. «از این به بعد، دوستانِ تو فقط منم. و منم فقط تو رو دارم.»
اشک در چشمانِ تهیونگ حلقه زد. «جونگکوک، این عشق نیست. این داره خفهم میکنه!»
«عشق همینه، تهیونگ!» جونگکوک صدایش را بلند کرد. برای اولین بار، فریاد کشید. «اینه که وقتی کسی رو دوست داری، نمیذاری بره. نمیذاری مالِ کسِ دیگهای بشه. تو مالِ منی! تا ابد!»
او دستهایش را به سمتِ صورتِ تهیونگ برد، اما این بار نه برایِ نوازش. با انگشتانش، گونههایِ تهیونگ را فشار داد. «تو مالِ منی. حتی اگه مجبور بشم… تو رو برایِ خودم نگه دارم.»
در اعماقِ چشمانِ جونگکوک، دیگر هیچ عشقی دیده نمیشد. فقط **تملک**. تملکی که مثلِ تار عنکبوتی نامرئی، آرام آرام، تمامِ وجودِ تهیونگ را میپوشاند. او دیگر نه عشق، که **وحشت** را در نگاهِ جونگکوک میدید. و این وحشت، نویدِ فاجعهای بزرگتر را میداد.
**ناپل، غروبِ پاییزِ ۱۹۴۳**
پاییزِ ناپل، با رنگهایِ آتشینش، غمانگیزترین زیبایی را به شهر هدیه میداد. برگهایِ سرخ و نارنجی، لابهلایِ کوچههایِ سنگفرش میرقصیدند، اما بویِ باروت و دود، هنوز از دوردستها به مشام میرسید. هوا سرد شده بود و باد، شبیه به نالههایِ پنهان، در میانِ درختانِ بیبرگ میپیچید.
جونگکوک، با حالتی که انگار قرار است مهمترین قرارِ زندگیاش را برود، تهیونگ را به کنارِ رودخانهای خلوت کشانده بود. رودخانه، که تا چند ماه پیش، محلِ قدمزنیهایِ عاشقانه و حرفهایِ پنهانیشان بود، حالا متروک و سرد به نظر میرسید. نورِ غروب، که از میانِ ابرهایِ پاییزی به سختی عبور میکرد، رویِ آبِ رودخانه میافتاد و رنگِ سرخِ خونینی به آن میداد.
- ۵۹
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط