{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«آنجا که رز های وحشی میرویند»

«آنجا که رز های وحشی میرویند»
Where the wild roses grow

پارت ۴

تهیونگ، که از رفتارِ عجیبِ جونگکوک در روزهایِ اخیر، احساسِ ناامنیِ شدیدی می‌کرد، سعی داشت آرامشِ ظاهریِ خود را حفظ کند. «جونگکوک، اینجا خیلی سوت و کوره. هوا داره سرد می‌شه. بهتر نیست برگردیم؟»

جونگکوک، که انگار اصلاً صدایِ تهیونگ را نمی‌شنید، با چشمانی که به نقطه‌ای دور خیره مانده بود، جواب داد: «اینجا قشنگه، نه؟ خیلی آرام. خیلی… ساکت.»

او ناگهان ایستاد. دستش را به سمتِ سینه برد و چاقویِ کوچکی را که همیشه همراهش بود، بیرون کشید. تیغه‌ی چاقو، زیرِ نورِ غروب، برقِ سرد و زنده‌‌ای زد.

تهیونگ با دیدنِ چاقو، قلبش فرو ریخت. «جونگکوک… اون چیه؟»

جونگکوک لبخند زد. لبخندی که هیچ شباهتی به لبخندهایِ قبلی‌اش نداشت. این لبخند، ترسناک بود. شبیه به لبخندِ گرگی گرسنه. «این؟ این چاقویِ منه. همیشه همراهمه. مثلِ یه یادگاری.»

او چاقو را بالا برد و به سمتِ تهیونگ گرفت. «یادته اون روز تو بازار؟ که دیدمت؟ اون روز فکر کردم… فکر کردم تو اونقدر زیبایی که باید مالِ خودم باشی. مالِ خودم. مالِ خودِ خودم.»

صدایش می‌لرزید، اما نه از سرِ عشق. از سرِ هیجانِ جنون. «حالا دیگه وقتشه. وقتشه که دیگه کسی به تو نگاه نکنه. وقتشه که… فقط مالِ من بمونی. تا ابد.»

تهیونگ، شوکه و وحشت‌زده، عقب عقب رفت. «جونگکوک، داری چی کار می‌کنی؟ این بازی نیست! داری اشتباه می‌کنی!»

«اشتباه؟» جونگکوک با پوزخندی گفت. «نه، عزیزم. این دیگه بازی نیست. این… این عشقِ واقعیه. وقتی یکی رو این‌قدر دوست داری، نمی‌ذاری از دستت بره. حتی اگه مجبور بشی… اونو مالِ خودت کنی. برای همیشه.»

چشمانِ جونگکوک، مثلِ دو گویِ تاریک و وحشتناک، فقط تهیونگ را می‌دیدند. دیگر خبری از آن عشقِ پاک نبود. فقط **تملکِ مطلق** و جنونی که تا مغزِ استخوانش ریشه دوانده بود. او به جلو خیز برداشت.

تهیونگ فریاد کشید. فریادی که در هوایِ سردِ پاییز گم شد.

آن عصرِ پاییزی، رودخانه شاهدِ صحنه‌ای بود که تا ابد در خاطره‌ی سنگ‌هایِ کنارش حک شد. خونِ تهیونگ، رنگِ غروب را سرخ‌تر از همیشه کرد. قطره قطره، رویِ زمینِ مرطوبِ کنارِ رودخانه چکید و در خاکِ حاصلخیزِ ایتالیا، انگار که بذری باشد، فرو رفت.

جونگکوک، در اوجِ جنون، نه پشیمان بود و نه غمگین. او تنها احساسِ پیروزیِ وحشتناکی داشت. با همان چاقو، شروع کرد به کندنِ زمین. نه از سرِ پشیمانی، بلکه با این باورِ دیوانه‌وار که «مرگ، بهترین راه برای ابدی کردنِ تملک بر تهیونگ است.»

او می‌خواست عشقش را، تملکش را، ابدی کند. او فکر می‌کرد با این کار، تهیونگ را برایِ همیشه مالِ خود کرده است.

اما همان شب، زمانی که خورشید کاملاً غروب کرد و تاریکیِ مطلق بر رودخانه سایه افکند، از همان جایی که خونِ تهیونگ بر زمین ریخته بود، جوانه‌هایِ نازکی شروع به رشد کردند. جوانه‌هایی که شبیه به هیچ گلی نبودند. ساقه‌هایشان سیاه بود و برگ‌هایشان، انگار که از شبِ ابدی بافته شده باشند، سیاه‌رنگ و مات.

این‌ها اولین گل‌هایِ وحشیِ سیاه بودند. گل‌هایی که از عشقِ جنون‌آمیز و مرگِ تراژیکِ تهیونگ، متولد شده بودند.
دیدگاه ها (۵)

ادیت خودم🌚حتا وصل کردن اهنگاش به هم😌#کیپاپ #کوکوی #تهیونگ #ج...

ادیت خودم🌚#کیپاپ #کوکوی #تهیونگ #جونگکوک #bts #BTS

«آنجا که رز های وحشی میرویند»Where the wild roses growپارت ۳...

متنشو ادیت زدمخوب شده؟ 🌚#کیپاپ #bts #کوکوی #جونگکوک #تهیونگ

گل خونی پارت 6 (علامت جونگکوک+)(علامت داداش جونگکوک=) ( علام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط